#حکایت
پشتِ کوههای گُرگاشیان، در روستای سیرتآباد، چوپانِ سادهدلی میزیست که از فریبکاریهای ابلیس و اَعوان و انصارش به تنگ آمده بود. هر روز و شب در پیِ چاره میگشت که نزاعِ دور و درازِ شیطان و انسان را سامان و پایان دهد. از قضا، پیر فرزانهای حوالیِ روستا کلبه برپا کرده بود و هیزم میشکست و روزگار میگذراند. کلبهٔ پیر، کعبهٔ جویندگان و مقصد درماندگانِ روستا بود که گاه و بیگاه بدانجا میشتافتند و عرض حاجت میکردند و پاسخِ پرسشِ خویش یا درمان درد خویش میجُستند. چوپان که سرگشتهٔ وادیِ حیرانی بود، چون دیگر اهالی روستا که در هنگامهٔ دردمندیْ عزمِ کلبهٔ پیر میکردند، پاسخ پرسش خویش در بارگاهِ نورانیِ کلبه دید و بار و بُنه به دوش گرفت و رهسپارِ منزلگاهِ حکیم شد. حوالیِ گرگ و میش به کلبه رسید و صدا زد: آی هیزمشکن! خدا قوّت!
پیرمرد صدایِ خستهٔ چوپان شنید و گفت: خدا قوّت! درمانده نباشی! خوش آمدی.
چوپان که بیتابِ طرحِ پرسش بود بیمقدّمه گفت: قصد دارم که با ابلیس آشتی کنم، راهی هست؟
هیزمشکن لبخندی فرستاد و گفت: بیا بنشین تا حکایتی برایت بگویم (چُپُقش را روشن میکرد). روزی در مزرعهای از مزارعِ بالادست، گوسفندی که از جور گرگها دلخون بود، پیکی فرستاد و گرگها را به ضیافت افطاری دعوت کرد. گوسفند عزم آن داشت که نزاع میان گرگ و گوسفند را به آشتی بدل کند و رنگ خوشبختی را به گلّه برگرداند. هنگامِ غروب گرگها که از قضا روزه بودند از راه رسیدند و سفره را پر از برگ و یونجه و ریحان و... یافتند. گوسفند بسم الله زد و گرگها را به لقمه گرفتن دعوت کرد. ارباب گرگها که بر صدر مجلس نشسته بود گفت: مسلمان! ما روزهداریم. افطار با نان و ریحان بر ما حرام است.
گوسفند پاسخ داد: دورت بگردم، پس طعام تو چیست؟
ارباب گرگها فرمود: طعام ما تویی!
اینگونه بود که گرگها گوسفندانِ بینوا را تکّه تکّه کردند و بسم الله گفتند و افطاری چرب را تناول نمودند.
آری مسلمان، ابلیس و یارانش به اِذن الهی، در پیِ شکار توأند و از ظنّ و گمان تو به دورند.
رازیست که سر به مُهر باشد
جنگی که میان ما فتادهست
#علی_مؤیدی
#حکایت
در سالیانی دور، مردی خوشسیما و بلندقامت به نام «حریف» در شهر شکوهان زندگی میکرد. حریف خواندن و نوشتن را از پدر به ارث برده بود و پدر نیز از مرد مجهولی که نام و نشانی نداشت علم آموخته بود. در شکوهان، حریف تنها مردی بود که خواندن و نوشتن میدانست و به این قدرتِ خداداد میبالید. حاکم شکوهان، «منصور بیوطن»، عزم آن داشت که یگانه فرزندش کسب علم کند و باری بر دوش گیرد. از این رو، حریف را به محضر طلبید و عرض حاجت کرد و وعده داد که در ازای سوادآموزی، آینهٔ قامتنمای بلندی به او هدیه کند. حریف که از کمیابیِ آینه در شهر باخبر بود، شادمان فرمانِ حاکم را اطاعت نمود و به خدمت مشغول شد. پس از چندی، یگانه پسرِ حاکم به زینت سواد مزیّن شد و حریف نیز آینه را تملّک کرد و به خانه بُرد.
حریف، مست از پیروزی و بهروزی، قامتِ رعنای خود را در آینه مینگریست و حظ میبُرد. حریف کم کم به قد و بالای خود دل بست و در دام عشق خویش گرفتار شد. روز و شب نداشت! هر صبح خود را در آینه میدید و لبخند میزد و دستافشان و پایکوبان لب به تمجید میگشود. اگر ظهری یا عصری خود را در آینه نمیدید، دلتنگ میشد و بر خود میلرزید. کم کم هست و نیست را از یاد بُرد و در خانه محبوس شد. به کسانی که او را میدیدند حسد میورزید زیرا قامت رعنا را از آنِ خود میدانست! زندگانی بر او تیره شده بود و همواره رنجی گران بر دوشش زخم مینشاند. تا اینکه روزی از ماجرا به تنگ آمد و عزم چاره کرد. چه باید کرد؟ تنها راهی که بر خاطر مکدّرش خطور میکرد شکستنِ آینه بود. برمیخاست تا آینه را بشکند امّا با خود میگفت: «اگر پشیمان شدم چه؟ آینهای در شهر نیست! اگر دلتنگ شدم،خود را کجا بجویم؟ میترسم». لرزان و حیران بود که عاقبت به فرمان عقل و دل گردن نهاد و آینه را شکست. ناگهان آرامشی در خاطرش پدید آمد و سکوتِ صادقی در خانهاش حکمفرما شد. حریف آرام گرفته بود. صدای باران را میشنید، صدای غار غار کلاغها را، صدای چک چک ناودان را... حریف جزئی از هستی شده بود و قراری تازه یافته بود. کم کم خود را فراموش کرد و به دامانِ هستیِ مطلق پناه بُرد و سعادت یافت.
بیماریام از دوریِ مرغانِ چمن بود
آشفتگیام حاصلِ من بودنِ من بود
#علی_مؤیدی
این شعر زنده یاد حسین منزوی را بخوانید:
شب است و ره گم کردهام، در کولاک زمستانی
مرا به خود دلالت کن ای خانه ی چراغانی!
صحبت مکن با من، اگر گوش خیابانی داری
که با تو از من می گویم از این روح بیابانی
غم غریبی مرا، در کله فریادی بجو
که اوج می گیرند از او شروههای دشتستانی
رو به رویم که بنشینی، با دست باز بازی کن
من همینم که می بینی عریانم عین عریانی
به دست باد افتاده است، دفتر بیشیرازه ام
تمثیلی تلخ و تازه ام، در مبحث پریشانی
شبهِ خوابی هم اگر بود، تقطیعش نابرابر بود
رویاهای خوشِ کوتاه، کابوسهای طولانی
بهتر ببین آنگه دریاب، کز خونِ دلم خورده آب
شعر خوش نقش و نگارم، چون قالیهای ایرانی
سندباد سر گشتهام، دوالپاها کشتهام
خُرد و خسته برگشتهام از سفرهای توفانی
مراببین کز خستگی، وز شکوه شکستگی
آینهای گرفتهام، پیش رویت از پیشانی
پیش از آمدنت ای یار! تندیس وحشت -روزگار-
عمری نوازشم کرده است با دستهای سیمانی
اگر طوفان هم باشی، آه! خستهتر از اینم مخواه
من از ویرانی میآیم، از نهایت ویرانی
عمیقتر از انزوا، زخم عمیق روحم را
میبینی یا نمیبینی؟ میدانی یا نمیدانی؟
با تهماندهی ایمانم به عشق تکیه کردهام
به تو پناه آوردهام، از وحشت بیایمانی
وزن این شعر هر شاعر و شعرخوانی را سردرگم میکند. آیا این شعر موزون است؟ باید دانست که منزوی این شعر را بر اساس آواها سروده است، نه هجاهای منظّم وزن شعر فارسی. در واقع، خواندنِ این شعر ضرباهنگِ ممتدی میطلبد که نفس را بند میآورد؛ لذا بهتر است که با تصنیف و ترانه بخوانیمش نه از روی کاغذ. چنانکه آن را به زیبایی به ترانه آوردهاند. گوش کنید👇👇
میگفت: «حیوانات عقل ندارند». گفتم: «از کجا میدانی؟»، گفت: «مگر نمیبینی که چیزی به نام تمدّن ندارند؟ اگر عقل داشتند، متمدّن میشدند». گفتم: «شاید از سرِ آگاهی و عقل تصمیم گرفتهاند که تمدّن نداشته باشند و به سرنوشت انسان دچار نشوند.از کجا میدانی انسانِ عاقل؟».
#قدری_درنگ
#یادداشت
#علی_مؤیدی