دریغ
نگارِ پردهنشین را بیاورید به بامی
که خیلِ چشمبهراهان بر او کنند سلامی
خمیده راه سپردم به شوقِ قامتِ صافی
من از هلال گذشتم به شوق ماهِ تمامی
کجاست آن همه شوکت؟ فدای تار سیاهش
کنار تخت رفیعش، چه جاهی و چه مقامی!
ز بیم آتش دوزخ بهشت را نچشیدم
کشانده است به هجران مرا حلال و حرامی
دریغ! کاهلیام را به جز دریغ، ثمر نیست
به جای شربِ مدامم رسیده رنج مدامی
۱۰ مهرماه ۱۴۰۳
#علی_مؤیدی
#غزل
در دخمهای ویرانتر از خشمِ لگدکوب
با قامتی کوتهتر از خاک
بر کرسیِ چوبین و لغزان
چون پیر مخموری سراپا دردِ خاموش
بنشستهای با کاغذی بینام در دست
پنهان کن آن لبخندِ بیقانونیات را
مرگ است و پنهان کردنش قانون دنیاست
بر ما ببند آن چشمسارِ خونیات را
خون است و کتمان کردنش قانون دنیاست
نام مرا میپرسی ای ارزانتر از اشک
لرزانتر از ترس
نادانتر از مست
دروازههای شهر را تاب ورودِ نام من نیست
این دخمهها را بامِ من نیست
نام من از عقل تو بیش است
این نامْ شاهنشاهِ خویش است
نامی که زیر یوغ دونان سر نیاورد
گمگشته ماند و روی بر هر در نیاورد
نامی که خون میریزد از شمشیرِ پاکش
شب را به مسلخ میبرد با صبح برّان
تصویر ماه افتاده بر سیمای خاکش
هر جا که عشقی میوزد نام من آنجاست
هر جا که مهری میچکد جام من آنجاست
این قصّه را افسانهجویان میشناسند
نام مرا دیوانهخویان میشناسند
نام مرا میپرسی ای بیجانتر از موی
بنویس بر بالای دفتر
بنویس بر بالای هر کوی
نام منِ دیوانه «هیچ» است...
سوم آبانماه ۱۴۰۳
#علی_مؤیدی
#نیمایی
پرچمِ عشقِ تو به فریادْ باد
موی پریشان تو در بادْ باد
شمع تو خورشیدِ فروزان ظهر
بهمن تاریک تو مردادْ باد
خندهکنان از قفسِ سایهها
مرغکِ خوشخوان تو آزادْ باد
لحظهٔ آزادیِ مرغت به خیر
لحظهٔ آزادیِ من یادْ باد
هر که در این گوشهٔ ویرانه مانْد
خانهٔ او بی سر و بنیادْ باد
بخت تو ای ساکنِ قصر بهشت
با منِ طوفانزده همزادْ باد
خانهٔ ویرانِ من از یاد رفت
خانهٔ آبادِ تو آبادْ باد
۲۵ آبان ۱۴۰۳
#علی_مؤیدی
#غزل
زیر صفر...
نیمهشب
در دمایِ زیر صفر
یخ گرفته خانهٔ مرا
با دو دستِ منجمد
بسته راهِ گرمیِ نفس
راهِ های و هوی را
خفتهام کنار آتشی که نیست
در پتوی مندرس که در هجوم سیل یخ
طفل بیدفاع و خستهایست!
پنجهٔ کبودِ زمهریر
از شکافِ در به سوی من اشاره میکند
رخت نازک مرا
با نگاهِ زخمیاش
پاره پاره میکند
بادِ سوزناک نیمهشب
تیغ میزند بر استخوانِ دست و پای من
روزنی که معبر ستاره بود
شد بلای من...
ای نگاهِ زخمناکِ زمهریر!
گرچه پنجهٔ کبود تو
زخم میزند به جان خستهام
بیگمان به گور میبری
آرزوی مردنِ مرا
آتشی به پا کنم پر از امید و رنج
آتشی که هیزمش
برگههای دفتران شعر من
حاصلِ جوانی من است...
۲ آذرماه ۱۴۰۳
#علی_مؤیدی
#نیمایی