eitaa logo
بی نام و نشان
137 دنبال‌کننده
96 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
بی نام و نشان
بر سایهٔ بلند تو ای مهربان، درود...
آغاز دلتنگی: آخر رسید از راه یلدای حزن‌آلود آغاز دلتنگی‌ست پاییز من بدرود سالِ بهارم را فصل خزان بودی با برگِ بی‌سامان نامهربان بودی مهرِ مه‌آلودت قلب مرا خون کرد طفل امیدم را از خانه بیرون کرد بارانِ آبان کُشت برگ درختان را باران رقم زد... آه مرگ درختان را توفان شنید افسوس آهنگ آهم را دیوانه با خود برد شال و کلاهم را تابِ جفایش نیست عمری که چون برگ است سرمای دستانم یادآور مرگ است نامهربان بودی نامهربان با من امّا بمان ای دوست قدری بمان با من... ۴ دی‌ماه ۱۴۰۳
آرامش شب مایهٔ آرامش ما نیست بیماری‌مان را چه کنیم، آه دوا نیست آسوده بخواب ای پریِ بی خبر از درد بیداری چشمانِ پر از ناز روا نیست چشمانِ به خون خفتهٔ ما زخمِ سکوت است خاموشی ما شکر که پنهان ز خدا نیست بی تابی ما تحفهٔ میدان نبرد است زخمی که برازندهٔ مرد است، بلا نیست تا صبح فغان می‌زند این درد قدیمی آیندهٔ ما از غم دیروز جدا نیست ۶ اسفند ۱۴۰۳
یاران من؛ زین پس، یادداشت‌هایی با عنوانِ «نامه‌های من به تو» که در بستری داستانی نوشته شده است را در این کانالِ ویران منتشر می‌کنم. امید که مقبول درگاه «او» واقع گردد. علی مؤیدی ۱۴ اسفندماه ۱۴۰۳
نامهٔ اول سرگردانم! از روزی که در این اتاقِ بی همه چیز چشم باز کرده‌ام، دیوانه‌وار، به این سو و آن سو نگاه می‌کنم. گاهی خشم کرده‌ام و با مشت به در و دیوار کوفته‌ام، گاهی گریسته‌ام، گاهی مات و مبهوت به سقف کوتاهش خیره مانده‌ام و گاهی.... نمی‌دانم اینجا چه می‌کنم؟ چه کسی مرا در این اتاق تاریک حبس کرده است؟ پیش از این چه می‌کرده‌ام؟ آیا کسی را دوست داشته‌ام؟ آیا زندگی‌ام رنگ و بویی داشته؟ نامم چیست؟ تبارم از کجاست؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم... از وقتی چشم گشوده‌ام، خود را در این اتاق که روشنایش لامپ نیم‌سوزی است و گچ دیوارهایش به زردی نشسته است، یافته‌ام. اصلاً چرا در این اتاق نمور، علاوه بر مستراح و حمام، میز و صندلی چوبی با چند کاغذ و قلم گذاشته‌اند؟ چه باید بنویسم؟ من که گذشته‌ای به یاد ندارم! از چه بنویسم؟ این پرسش‌ها عن قریب است که دیوانه‌ام کند. لاکردارها از من چه می‌خواهید که در اینجا محبوسم کرده‌اید؟ اصلاً چرا قلم برداشته‌ام و می‌نویسم؟ برای که می‌نویسم؟ این نامه‌ها قرار است به دست کسی برسد؟ من که نام و نشانم را از یاد برده‌ام، چطور قادر به نوشتن کلماتم؟ این چه وضع مزخرفی است؟! پشت درب چوبی با آن دستگیرهٔ زنگ‌زده کسی نشسته است؟ صدایم را می‌شنود؟ نباید قلم برمی‌داشتم. نه! در روزها، ماهها یا سالهایی که در این اتاق گذشته، بی کس بوده‌ام. نه هم‌صحبتی، نه دوستی، نه دشمنی... هیچ! پس نباید از قلم برداشتن پشیمان باشم چون می‌توانم با خودم، به شکل رو در رو سخن بگویم. به هر حال، بهتر از خودگویی است. از خودگویی می‌ترسم چون احساس دیوانگان به من دست می‌دهد. بهتر است که قلم و کاغذ را واسطه کنم و از این طریق با خود سخن بگویم. اصلاً چرا با خود؟ بگذار با دیگری هم‌سخن شوم. با اینکه کسی را به خاطر نمی‌آورم امّا در ذهنم می‌سازمش. بله، اینطور بهتر است! اسمش را چه بگذارم؟ «تو» خوب است؟ خنده‌آور است. این چه جنونی است که به من دست داده؟ «تو» دیگر کدام بیچاره‌ایست؟ ذهن دیوانه‌ات را لگام بزن. دست از قلم‌فرسایی و درّ و گهرپاشی بردار. به جای خیال‌پردازی، برو به در مشت بزن شاید روی صاحب‌خانه را ببینی. برخیز دیوانه...