آغاز دلتنگی:
آخر رسید از راه
یلدای حزنآلود
آغاز دلتنگیست
پاییز من بدرود
سالِ بهارم را
فصل خزان بودی
با برگِ بیسامان
نامهربان بودی
مهرِ مهآلودت
قلب مرا خون کرد
طفل امیدم را
از خانه بیرون کرد
بارانِ آبان کُشت
برگ درختان را
باران رقم زد... آه
مرگ درختان را
توفان شنید افسوس
آهنگ آهم را
دیوانه با خود برد
شال و کلاهم را
تابِ جفایش نیست
عمری که چون برگ است
سرمای دستانم
یادآور مرگ است
نامهربان بودی
نامهربان با من
امّا بمان ای دوست
قدری بمان با من...
۴ دیماه ۱۴۰۳
#پاییز
#یلدا
#علی_مؤیدی
آرامش شب مایهٔ آرامش ما نیست
بیماریمان را چه کنیم، آه دوا نیست
آسوده بخواب ای پریِ بی خبر از درد
بیداری چشمانِ پر از ناز روا نیست
چشمانِ به خون خفتهٔ ما زخمِ سکوت است
خاموشی ما شکر که پنهان ز خدا نیست
بی تابی ما تحفهٔ میدان نبرد است
زخمی که برازندهٔ مرد است، بلا نیست
تا صبح فغان میزند این درد قدیمی
آیندهٔ ما از غم دیروز جدا نیست
۶ اسفند ۱۴۰۳
#علی_مؤیدی
یاران من؛ زین پس، یادداشتهایی با عنوانِ «نامههای من به تو» که در بستری داستانی نوشته شده است را در این کانالِ ویران منتشر میکنم. امید که مقبول درگاه «او» واقع گردد.
علی مؤیدی
۱۴ اسفندماه ۱۴۰۳
نامهٔ اول
سرگردانم! از روزی که در این اتاقِ بی همه چیز چشم باز کردهام، دیوانهوار، به این سو و آن سو نگاه میکنم. گاهی خشم کردهام و با مشت به در و دیوار کوفتهام، گاهی گریستهام، گاهی مات و مبهوت به سقف کوتاهش خیره ماندهام و گاهی.... نمیدانم اینجا چه میکنم؟ چه کسی مرا در این اتاق تاریک حبس کرده است؟ پیش از این چه میکردهام؟ آیا کسی را دوست داشتهام؟ آیا زندگیام رنگ و بویی داشته؟ نامم چیست؟ تبارم از کجاست؟ نمیدانم، نمیدانم... از وقتی چشم گشودهام، خود را در این اتاق که روشنایش لامپ نیمسوزی است و گچ دیوارهایش به زردی نشسته است، یافتهام. اصلاً چرا در این اتاق نمور، علاوه بر مستراح و حمام، میز و صندلی چوبی با چند کاغذ و قلم گذاشتهاند؟ چه باید بنویسم؟ من که گذشتهای به یاد ندارم! از چه بنویسم؟ این پرسشها عن قریب است که دیوانهام کند. لاکردارها از من چه میخواهید که در اینجا محبوسم کردهاید؟ اصلاً چرا قلم برداشتهام و مینویسم؟ برای که مینویسم؟ این نامهها قرار است به دست کسی برسد؟ من که نام و نشانم را از یاد بردهام، چطور قادر به نوشتن کلماتم؟ این چه وضع مزخرفی است؟! پشت درب چوبی با آن دستگیرهٔ زنگزده کسی نشسته است؟ صدایم را میشنود؟ نباید قلم برمیداشتم. نه! در روزها، ماهها یا سالهایی که در این اتاق گذشته، بی کس بودهام. نه همصحبتی، نه دوستی، نه دشمنی... هیچ! پس نباید از قلم برداشتن پشیمان باشم چون میتوانم با خودم، به شکل رو در رو سخن بگویم. به هر حال، بهتر از خودگویی است. از خودگویی میترسم چون احساس دیوانگان به من دست میدهد. بهتر است که قلم و کاغذ را واسطه کنم و از این طریق با خود سخن بگویم. اصلاً چرا با خود؟ بگذار با دیگری همسخن شوم. با اینکه کسی را به خاطر نمیآورم امّا در ذهنم میسازمش. بله، اینطور بهتر است! اسمش را چه بگذارم؟ «تو» خوب است؟ خندهآور است. این چه جنونی است که به من دست داده؟ «تو» دیگر کدام بیچارهایست؟ ذهن دیوانهات را لگام بزن. دست از قلمفرسایی و درّ و گهرپاشی بردار. به جای خیالپردازی، برو به در مشت بزن شاید روی صاحبخانه را ببینی. برخیز دیوانه...
#نامههای_من_به_تو
نامهٔ دوم
چند روزی از نامهٔ اوّلم گذشته است. آن را در مقابلم دارم: «سرگردانم!...چطور قادر به فلان و بهمانم». تماماً ناله و لابهٔ صد من یک غاز است. قصد نداشتم که دوباره این قلم لعنتی را بردارم و بنویسم. امّا چه کنم؟ هر چه فریاد زدم، هر چه فحش و التماس حواله کردم، هرچه خندیدم و گریستم، کسی در به رویم وا نکرد. جز یک وعده نانی که از دالان روی سقف به زمین افتاده، چیز جدیدی ندیدهام. گاهی هم هوس کردهام که دالان را بالا بروم و از این دیوانهخانه بگریزم امّا پای و دستم کوتاه است. خلاصه راهم دوباره به این کاغذ و قلم افتاده. نمیدانم! شاید میبایست با دنیای جدیدم خو بگیرم. اصلاً مگر در جهان خارج از این اتاق چه خبر است؟ کسی چشمانتظار من است؟ بعید میدانم. اگر به جهان بیرون بروم و با مرگ عزیزی روبرو شوم چه کنم؟ اگر کیفم را دزدیدند چه؟ اگر کسی کمر به قتلم بسته باشد تکلیف چیست؟ نه، نه! بهتر است در اندرونی این منزلگه امن بمانم و از دنیای جدیدم لذّت ببرم. درست است که این دنیای جدید رنگ و بویی ندارد امّا زخم و چاقویی هم ندارد! خوشم با تکّه نانی، تکّه کاغذی، قطره آبی و.... ای «تو»! چه احمقانه و کودکانه با تو درد دل میکنم؟! چه کنم؟ باور کنم که نامههایم را میخوانی؟ کدام نامه؟! نامهها مبدأ و مقصد دارند. مبدأ نامهٔ من کجاست؟ «من»؟ مقصد نامهٔ من کجاست؟ «تو»؟ اگر من منم پس نامم چیست؟ اگر تو تویی پس نامت چیست؟ ما که نامی نداریم... بس است. صدای تکّه نان میآید، گرسنهام... باید تو را و این تکّه کاغذ را رها کنم... تویی که گویا هرگز نبودهای و نخواهی بود.
#نامههای_من_به_تو