eitaa logo
بی نام و نشان
137 دنبال‌کننده
96 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
یاران من؛ زین پس، یادداشت‌هایی با عنوانِ «نامه‌های من به تو» که در بستری داستانی نوشته شده است را در این کانالِ ویران منتشر می‌کنم. امید که مقبول درگاه «او» واقع گردد. علی مؤیدی ۱۴ اسفندماه ۱۴۰۳
نامهٔ اول سرگردانم! از روزی که در این اتاقِ بی همه چیز چشم باز کرده‌ام، دیوانه‌وار، به این سو و آن سو نگاه می‌کنم. گاهی خشم کرده‌ام و با مشت به در و دیوار کوفته‌ام، گاهی گریسته‌ام، گاهی مات و مبهوت به سقف کوتاهش خیره مانده‌ام و گاهی.... نمی‌دانم اینجا چه می‌کنم؟ چه کسی مرا در این اتاق تاریک حبس کرده است؟ پیش از این چه می‌کرده‌ام؟ آیا کسی را دوست داشته‌ام؟ آیا زندگی‌ام رنگ و بویی داشته؟ نامم چیست؟ تبارم از کجاست؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم... از وقتی چشم گشوده‌ام، خود را در این اتاق که روشنایش لامپ نیم‌سوزی است و گچ دیوارهایش به زردی نشسته است، یافته‌ام. اصلاً چرا در این اتاق نمور، علاوه بر مستراح و حمام، میز و صندلی چوبی با چند کاغذ و قلم گذاشته‌اند؟ چه باید بنویسم؟ من که گذشته‌ای به یاد ندارم! از چه بنویسم؟ این پرسش‌ها عن قریب است که دیوانه‌ام کند. لاکردارها از من چه می‌خواهید که در اینجا محبوسم کرده‌اید؟ اصلاً چرا قلم برداشته‌ام و می‌نویسم؟ برای که می‌نویسم؟ این نامه‌ها قرار است به دست کسی برسد؟ من که نام و نشانم را از یاد برده‌ام، چطور قادر به نوشتن کلماتم؟ این چه وضع مزخرفی است؟! پشت درب چوبی با آن دستگیرهٔ زنگ‌زده کسی نشسته است؟ صدایم را می‌شنود؟ نباید قلم برمی‌داشتم. نه! در روزها، ماهها یا سالهایی که در این اتاق گذشته، بی کس بوده‌ام. نه هم‌صحبتی، نه دوستی، نه دشمنی... هیچ! پس نباید از قلم برداشتن پشیمان باشم چون می‌توانم با خودم، به شکل رو در رو سخن بگویم. به هر حال، بهتر از خودگویی است. از خودگویی می‌ترسم چون احساس دیوانگان به من دست می‌دهد. بهتر است که قلم و کاغذ را واسطه کنم و از این طریق با خود سخن بگویم. اصلاً چرا با خود؟ بگذار با دیگری هم‌سخن شوم. با اینکه کسی را به خاطر نمی‌آورم امّا در ذهنم می‌سازمش. بله، اینطور بهتر است! اسمش را چه بگذارم؟ «تو» خوب است؟ خنده‌آور است. این چه جنونی است که به من دست داده؟ «تو» دیگر کدام بیچاره‌ایست؟ ذهن دیوانه‌ات را لگام بزن. دست از قلم‌فرسایی و درّ و گهرپاشی بردار. به جای خیال‌پردازی، برو به در مشت بزن شاید روی صاحب‌خانه را ببینی. برخیز دیوانه...
نامهٔ دوم چند روزی از نامهٔ اوّلم گذشته است. آن را در مقابلم دارم: «سرگردانم!...چطور قادر به فلان و بهمانم». تماماً ناله و لابهٔ صد من یک غاز است. قصد نداشتم که دوباره این قلم لعنتی را بردارم و بنویسم. امّا چه کنم؟ هر چه فریاد زدم، هر چه فحش و التماس حواله کردم، هرچه خندیدم و گریستم، کسی در به رویم وا نکرد. جز یک وعده نانی که از دالان روی سقف به زمین افتاده، چیز جدیدی ندیده‌ام. گاهی هم هوس کرده‌ام که دالان را بالا بروم و از این دیوانه‌خانه بگریزم امّا پای و دستم کوتاه است. خلاصه راهم دوباره به این کاغذ و قلم افتاده. نمی‌دانم! شاید می‌بایست با دنیای جدیدم خو بگیرم. اصلاً مگر در جهان خارج از این اتاق چه خبر است؟ کسی چشم‌انتظار من است؟ بعید می‌دانم. اگر به جهان بیرون بروم و با مرگ عزیزی روبرو شوم چه کنم؟ اگر کیفم را دزدیدند چه؟ اگر کسی کمر به قتلم بسته باشد تکلیف چیست؟ نه، نه! بهتر است در اندرونی این منزلگه امن بمانم و از دنیای جدیدم لذّت ببرم. درست است که این دنیای جدید رنگ و بویی ندارد امّا زخم و چاقویی هم ندارد! خوشم با تکّه نانی، تکّه کاغذی، قطره آبی و.... ای «تو»! چه احمقانه و کودکانه با تو درد دل می‌کنم؟! چه کنم؟ باور کنم که نامه‌هایم را می‌خوانی؟ کدام نامه؟! نامه‌ها مبدأ و مقصد دارند. مبدأ نامهٔ من کجاست؟ «من»؟ مقصد نامهٔ من کجاست؟ «تو»؟ اگر من منم پس نامم چیست؟ اگر تو تویی پس نامت چیست؟ ما که نامی نداریم... بس است. صدای تکّه نان می‌آید، گرسنه‌ام... باید تو را و این تکّه کاغذ را رها کنم... تویی که گویا هرگز نبوده‌ای و نخواهی بود.
فرخنده باد روز بهارِ تو نازنین فرخنده باد... گرچه زمستانی‌ام هنوز...
به بهانهٔ بهار: لحظهٔ نو شدنِ جامهٔ سال خندهٔ شیر و غزال برگ و باران همه وهم‌اند و خیال باد در عالم خواب می‌وزد بر سرِ امواجِ سراب بادبانی همه هیچ ملوانی همه هیچ کشتیِ رنگ به دریایِ عدم می‌سپرند در پیِ خانهٔ پوشالیِ خویش گامِ نابودِ زمان را همه دم می‌شمرند غافل از آنکه جهان برگی از خوابِ پریشانِ من است و خدا لحظهٔ بیداریِ صبح خیره در آینه مهمان من است... ۷ فروردین‌ماه ۱۴۰۴
یاران همراهِ من؛ اگر با اشعار و نوشته‌هایم دلی را محزون کرده‌ام یا قلبی را خون، اگر عمر گرانبهایتان را به پای این ترّهات ذبح کرده‌ام، اگر خاطری مکدّر شده است یا روانی آزرده، در این ایّام، بر من ببخشایید که از فرجام کار خویش سخت بیمناکم. به قول انوری: در کار من نظر کن، بر حال من ببخشای یا حق علی مؤیّدی
صبح نو... با سیلیِ شب رنگِ آرامش پریده‌ست من در پیِ صبحِ حریرم امّا چه سود آن پرده را خشمِ سیاهِ شب دریده‌ست گوئی خمارآهوی تقدیر و امیدم در وادیِ گرگان چریده‌ست من در پیِ عشقی زلالم عشقی که می‌روید کنار سنگ خارا عشقی که در چشمانِ بانویِ جذامی‌ست امّا چه سود آن سنگ را آن چشم‌ها را آتشفشانِ خشمِ شب خاکستری کرد بخت سیاهم آه گویی خفّاشِ پیری غافل از رنگ و سپیده‌ست من در پیِ کوهِ وفایم کوهی که با فریادِ رعد از جا نخیزد کوهی که باران گردِ رنجش را بشوید کوهی که مویِ پیری‌اش بهمن بسازد امّا چه سود آن کوه... خاموش... خاموش! تا کی شبیهِ طفلِ سیلی‌خورده در آه و فغانی؟! تا کی گدایِ تکّه‌نانِ این و آنی؟! آئینه را بردار و بنگر شاید امید و عشق در آئینه باشد یا شعله‌هایِ صبحِ نو در سینه باشد... ۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
تقدیم به «او»: روز است آن شبی که تو با ماه می‌رسی عید آن زمان رسد که تو از راه می‌رسی با شوق گریه می‌کنم آن ساعتی که تو با خنده‌های زنده به ناگاه می‌رسی آهِ تنورِ مشتعلم ای که با حضور روزی به دادِ آتشِ این آه می‌رسی در لحظهٔ امید به آینده می‌روی در لحظه‌های حسرتِ جانکاه می‌رسی از عمر من نمانده به غیر از دقایقی ای جان به این دقایقِ کوتاه می‌رسی؟ ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴