eitaa logo
بی نام و نشان
137 دنبال‌کننده
96 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
نامهٔ دوم چند روزی از نامهٔ اوّلم گذشته است. آن را در مقابلم دارم: «سرگردانم!...چطور قادر به فلان و بهمانم». تماماً ناله و لابهٔ صد من یک غاز است. قصد نداشتم که دوباره این قلم لعنتی را بردارم و بنویسم. امّا چه کنم؟ هر چه فریاد زدم، هر چه فحش و التماس حواله کردم، هرچه خندیدم و گریستم، کسی در به رویم وا نکرد. جز یک وعده نانی که از دالان روی سقف به زمین افتاده، چیز جدیدی ندیده‌ام. گاهی هم هوس کرده‌ام که دالان را بالا بروم و از این دیوانه‌خانه بگریزم امّا پای و دستم کوتاه است. خلاصه راهم دوباره به این کاغذ و قلم افتاده. نمی‌دانم! شاید می‌بایست با دنیای جدیدم خو بگیرم. اصلاً مگر در جهان خارج از این اتاق چه خبر است؟ کسی چشم‌انتظار من است؟ بعید می‌دانم. اگر به جهان بیرون بروم و با مرگ عزیزی روبرو شوم چه کنم؟ اگر کیفم را دزدیدند چه؟ اگر کسی کمر به قتلم بسته باشد تکلیف چیست؟ نه، نه! بهتر است در اندرونی این منزلگه امن بمانم و از دنیای جدیدم لذّت ببرم. درست است که این دنیای جدید رنگ و بویی ندارد امّا زخم و چاقویی هم ندارد! خوشم با تکّه نانی، تکّه کاغذی، قطره آبی و.... ای «تو»! چه احمقانه و کودکانه با تو درد دل می‌کنم؟! چه کنم؟ باور کنم که نامه‌هایم را می‌خوانی؟ کدام نامه؟! نامه‌ها مبدأ و مقصد دارند. مبدأ نامهٔ من کجاست؟ «من»؟ مقصد نامهٔ من کجاست؟ «تو»؟ اگر من منم پس نامم چیست؟ اگر تو تویی پس نامت چیست؟ ما که نامی نداریم... بس است. صدای تکّه نان می‌آید، گرسنه‌ام... باید تو را و این تکّه کاغذ را رها کنم... تویی که گویا هرگز نبوده‌ای و نخواهی بود.
فرخنده باد روز بهارِ تو نازنین فرخنده باد... گرچه زمستانی‌ام هنوز...
به بهانهٔ بهار: لحظهٔ نو شدنِ جامهٔ سال خندهٔ شیر و غزال برگ و باران همه وهم‌اند و خیال باد در عالم خواب می‌وزد بر سرِ امواجِ سراب بادبانی همه هیچ ملوانی همه هیچ کشتیِ رنگ به دریایِ عدم می‌سپرند در پیِ خانهٔ پوشالیِ خویش گامِ نابودِ زمان را همه دم می‌شمرند غافل از آنکه جهان برگی از خوابِ پریشانِ من است و خدا لحظهٔ بیداریِ صبح خیره در آینه مهمان من است... ۷ فروردین‌ماه ۱۴۰۴
یاران همراهِ من؛ اگر با اشعار و نوشته‌هایم دلی را محزون کرده‌ام یا قلبی را خون، اگر عمر گرانبهایتان را به پای این ترّهات ذبح کرده‌ام، اگر خاطری مکدّر شده است یا روانی آزرده، در این ایّام، بر من ببخشایید که از فرجام کار خویش سخت بیمناکم. به قول انوری: در کار من نظر کن، بر حال من ببخشای یا حق علی مؤیّدی
صبح نو... با سیلیِ شب رنگِ آرامش پریده‌ست من در پیِ صبحِ حریرم امّا چه سود آن پرده را خشمِ سیاهِ شب دریده‌ست گوئی خمارآهوی تقدیر و امیدم در وادیِ گرگان چریده‌ست من در پیِ عشقی زلالم عشقی که می‌روید کنار سنگ خارا عشقی که در چشمانِ بانویِ جذامی‌ست امّا چه سود آن سنگ را آن چشم‌ها را آتشفشانِ خشمِ شب خاکستری کرد بخت سیاهم آه گویی خفّاشِ پیری غافل از رنگ و سپیده‌ست من در پیِ کوهِ وفایم کوهی که با فریادِ رعد از جا نخیزد کوهی که باران گردِ رنجش را بشوید کوهی که مویِ پیری‌اش بهمن بسازد امّا چه سود آن کوه... خاموش... خاموش! تا کی شبیهِ طفلِ سیلی‌خورده در آه و فغانی؟! تا کی گدایِ تکّه‌نانِ این و آنی؟! آئینه را بردار و بنگر شاید امید و عشق در آئینه باشد یا شعله‌هایِ صبحِ نو در سینه باشد... ۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
تقدیم به «او»: روز است آن شبی که تو با ماه می‌رسی عید آن زمان رسد که تو از راه می‌رسی با شوق گریه می‌کنم آن ساعتی که تو با خنده‌های زنده به ناگاه می‌رسی آهِ تنورِ مشتعلم ای که با حضور روزی به دادِ آتشِ این آه می‌رسی در لحظهٔ امید به آینده می‌روی در لحظه‌های حسرتِ جانکاه می‌رسی از عمر من نمانده به غیر از دقایقی ای جان به این دقایقِ کوتاه می‌رسی؟ ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴