eitaa logo
بی نام و نشان
137 دنبال‌کننده
96 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
فرخنده باد روز بهارِ تو نازنین فرخنده باد... گرچه زمستانی‌ام هنوز...
به بهانهٔ بهار: لحظهٔ نو شدنِ جامهٔ سال خندهٔ شیر و غزال برگ و باران همه وهم‌اند و خیال باد در عالم خواب می‌وزد بر سرِ امواجِ سراب بادبانی همه هیچ ملوانی همه هیچ کشتیِ رنگ به دریایِ عدم می‌سپرند در پیِ خانهٔ پوشالیِ خویش گامِ نابودِ زمان را همه دم می‌شمرند غافل از آنکه جهان برگی از خوابِ پریشانِ من است و خدا لحظهٔ بیداریِ صبح خیره در آینه مهمان من است... ۷ فروردین‌ماه ۱۴۰۴
یاران همراهِ من؛ اگر با اشعار و نوشته‌هایم دلی را محزون کرده‌ام یا قلبی را خون، اگر عمر گرانبهایتان را به پای این ترّهات ذبح کرده‌ام، اگر خاطری مکدّر شده است یا روانی آزرده، در این ایّام، بر من ببخشایید که از فرجام کار خویش سخت بیمناکم. به قول انوری: در کار من نظر کن، بر حال من ببخشای یا حق علی مؤیّدی
صبح نو... با سیلیِ شب رنگِ آرامش پریده‌ست من در پیِ صبحِ حریرم امّا چه سود آن پرده را خشمِ سیاهِ شب دریده‌ست گوئی خمارآهوی تقدیر و امیدم در وادیِ گرگان چریده‌ست من در پیِ عشقی زلالم عشقی که می‌روید کنار سنگ خارا عشقی که در چشمانِ بانویِ جذامی‌ست امّا چه سود آن سنگ را آن چشم‌ها را آتشفشانِ خشمِ شب خاکستری کرد بخت سیاهم آه گویی خفّاشِ پیری غافل از رنگ و سپیده‌ست من در پیِ کوهِ وفایم کوهی که با فریادِ رعد از جا نخیزد کوهی که باران گردِ رنجش را بشوید کوهی که مویِ پیری‌اش بهمن بسازد امّا چه سود آن کوه... خاموش... خاموش! تا کی شبیهِ طفلِ سیلی‌خورده در آه و فغانی؟! تا کی گدایِ تکّه‌نانِ این و آنی؟! آئینه را بردار و بنگر شاید امید و عشق در آئینه باشد یا شعله‌هایِ صبحِ نو در سینه باشد... ۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
تقدیم به «او»: روز است آن شبی که تو با ماه می‌رسی عید آن زمان رسد که تو از راه می‌رسی با شوق گریه می‌کنم آن ساعتی که تو با خنده‌های زنده به ناگاه می‌رسی آهِ تنورِ مشتعلم ای که با حضور روزی به دادِ آتشِ این آه می‌رسی در لحظهٔ امید به آینده می‌روی در لحظه‌های حسرتِ جانکاه می‌رسی از عمر من نمانده به غیر از دقایقی ای جان به این دقایقِ کوتاه می‌رسی؟ ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
مُهملی دیگر: نه آهوئی، نه شاهینی، کلاغی کسی از ما نمی‌گیرد سراغی به روی کوهِ سردِ سینهٔ من نه مِهری آشیان دارد نه داغی جهان زیباگذرگاه است و بگذشت تمام عمر من در کوچه‌باغی ولی افسوس، دنیایم نیفروخت در این کویِ سراپا گل چراغی جهان تاریک و خاموش است و خالی کسی از من نمی‌گیرد سراغی