گاه گاهی در گذارِ زندگی
چای میروید کنارِ قندمان
اشک میبارد ولی آن سویِ دشت
خفته زیر طاقکی لبخندمان
ای که امّیدت به خاک افتاده است
در هجومِ ترکتازِ نیستی
خاک را آبستنِ حیرت بدان
دل بده گاهی به نازِ نیستی
گاه گاهی روی بامِ زیستن
در قفس باش و کبوترکیش باش
گاه چون گنجشکِ بی نام و نشان
قهرمانِ جوجههای خویش باش
چون فلک سرگشته و آواره باش
خانهسازی راه و رسمِ کودک است
شهر ما آن سویِ بیشهریست... هان!
سیب، شهرِ کرمهایِ کوچک است
۸ خرداد ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
به افسانه اندر است که قاآنی با شنیدنِ این بیت از سعدی که:
ببند یک نفس ای آسمان دریچهٔ صبح
بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم
دیوان اشعارش را به آتش افکند. خواستم بگویم که جناب قاآنی! حال تو، برای من حالِ آشنایی است.
گرچه خون میریزد از شمشیرِ مرگ
میرسد بر دیدگانم تیرِ مرگ
گرچه میسوزد دلم در داغِ دوست
تیغ در چنگِ سگی دیوانهخوست
گرچه غم آوار شد بر خانهام
اینچنین ویرانه شد کاشانهام
گرچه ویرانخانهام... امّا هنوز
میدَرَد تیغی که در دستِ من است
مستم و هفتآسمان مستِ من است
مرگِ در میدان نه بنبستِ من است
مرگِ خونین مایهٔ هستِ من است
۸ تیرماه ۱۴۰۴
#جنگ
#علی_مؤیدی
شبگردی
با تنی سوخته با مشعلِ تب
مست در کوچهٔ شب
میدوم در پیِ صبح
رو به هر خانه که در دودِ چراغ
نالهخوان همچو کلاغ
بوی فریاد سیاه
در دلش میشکفد
ناامید از همه جا و از همه کس میپرسم:
- صبحِ این شهر کجاست؟
- خبری یا اثری میرسد از تیغِ فلق؟
... با لبِ تشنه، تنِ سوختهام
گوش بر پاسخِ لبدوختگان دوختهام!
آه... جز شیونِ بیحوصلهٔ چند کلاغ
ارمغانی نرسد
باز با مشعلِ تب
مست در کوچهٔ شب
میدوم در پی صبح
پیرمردی گره از پیشانی
میگشاید که بیا
صبح در جیبِ پر از خاک من است!
ناگهان میخندد
خندهاش مایهٔ آزارِ من است
خندهاش گریهٔ خونبارِ من است
سالها رفته بر این گریه و شبگردیِ پوچ
و هنوز از همهکس میپرسم:
صبح در جیب شماست؟
#علی_مؤیدی
#نیمایی
رنگ و آهنگِ تو را رونقِ بازاری نیست
نفْسِ نقّاشِ مرا پردهٔ پنداری نیست
مرگ میرقصد و مست است که همخانهٔ توست
گرچه خورشیدرُخان را به اجل کاری نیست
تحفهٔ طبّیِ من سوخته در آتش جهل
شهرِ بیمار مرا باورِ بیماری نیست
آسمان گرچه پر از ابر، دریغ از باران
گرچه یاران همه جمعاند ولی یاری نیست
نقدِ دشنامِ تو را گوشِ بدهکاری هست؟
شعر بی مایهٔ ما را که خریداری نیست
تو بیا تا برویم از دل این شهرِ غبار
که در این خاکِ غم از آینه آثاری نیست
۱۰ مردادماه ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
#غزل
بی نام و نشان
رنگ و آهنگِ تو را رونقِ بازاری نیست نفْسِ نقّاشِ مرا پردهٔ پنداری نیست مرگ میرقصد و مست است که همخ
یک نکته در باب این غزل:
پس از آنکه این غزل را نوشتم و منتشر کردم، دریافتم که «همای شیرازی»، شاعر عصر قاجار، غزلی دارد با این مطلع که «بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست/ غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست». آنچه متحیّرم کرده این است که غزل من با غزل هما در وزن، قافیه، ردیف و حتّی برخی مضامین مشترک است. شاید برخی ریزبینان و تیزبینان را در خاطر افتد که مؤیّدی «علیه ما علیه» به غزل هما نیمنگاهی داشته و لبخندزنان تصاحبش کرده و با لطایف الحیل، آن را به نام خود سند زده است! امّا به یونجههای دشت سوگند که تا پیش از این، از غزل هما خبرم نبود. به گمانم «توارد خاطر» رخ داده است که بین شعرنویسان امر رایجی است. مع الوصف، در محضر آن شاعر زبردست و متقدّم کلاه از سر برمیدارم و با آنکه ناصرالدّین شاه قاجار را «اولی الأمر» خوانده ☺️، به چامهبوسیاش میروم.
ذیلاً، غزل هما را پیوست میکنم👇