رها کنید مرا
در این کویرِ عطشزا رها کنید مرا
رها کنید، خدا را، رها کنید مرا
در آن بهشت خیالی به خود سلام کنید
در این جهنّم زیبا رها کنید مرا
به کهکشان سکوتم دوباره سر نزنید
زمینیان، تک و تنها رها کنید مرا
من آن نهنگِ غریبم که مرگ زینت اوست
کنار ساحلِ دریا رها کنید مرا
شقایقم اگرم چیدهاید در ره عشق
میان خلوت صحرا رها کنید مرا
به روی چوبهٔ دارم به خانهها بروید
به جای زخمِ تماشا رها کنید مرا
آخر آبان ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom
امشب، غافل از هست و بود، چشمان کمسویم به برنامهای باز شد که در آن مُشتی شاعرِ خوشقریحه گرد هم آمده بودند تا گذشتِ یلدای تار را پاس بدارند؛ شاعرانی با جامههای زربَفت و آرایشهای هزاررنگ در عرصهای مُطلّا با تماشاچیانی که سوت و کف لقلقهٔ دهان و دستانشان بود. آنچه متحیّرم کرد این بود که آن شاعران بزرگ، که شاید ساعتهایی چند از عمر گران خود را صرفاً صرفِ رنگ و لعاب و سرخاب و سفیداب کرده بودند، از «بیخودی» و «عشق» و «هجوم بر عصر پولاد و ماشین» و «ماه» و «دریا» و... میخواندند و «به به» و «چه چه» حواله میکردند و آوازِ درود سرمیدادند و در عرصهٔ نمایش، جلوه مینمودند.
الهی! از آنچه دیدم به سوی تو بازمیگردم که تو توبهپذیری...
میگریزم...
چو آتش از این خاکدان میگریزم
جنونم که از عاقلان میگریزم
شب از تشنگیهای پی در پیِ خویش
به دریاچهٔ آسمان میگریزم
به مقصودِ این کاروان بدگمانم
سراسیمه از کاروان میگریزم
مخوان قصّههایی که وهماند و باطل
رها کن که از داستان میگریزم
من آهوی دشتِ وجودم ولیکن
به نابودیِ جاودان میگریزم
۳ دیماه ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
#غزل
@moayedialiqom
برای ایران:
آبِ حیات خوردهای، از خضر زادهای
ای پیرِ زخمخورده، هنوز ایستادهای
از دودمانِ هجمه بر اهریمنی ولی
جز آشتیّ و مهر نداری نوادهای
از خواب میبرند به گور این خیال را
بیهوده دلخوشاند که از پا فتادهای
زخمت شقایقی است که در خون نشاندهایم
نامت امانتی است که در دل نهادهای
ما در مسیرِ عشق سوارانِ سرخوشیم
این راهِ رفته را تو به رومان گشادهای
#ایران
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom
گودالِ دیو:
من از سیاهیِ گودال دیو میآیم
پر از جنون و پر از زخم
پر از سکوت و نگاهم
نگاهِ مات و سراپا سؤالِ مرد غریبی
که در دوراهیِ حیرت
به راه مینگرد...
من از نبرد میآیم
نبردِ دیوکُشانی که ننگ آدمیان بود
نبردِ خوف و خیانت
نبردِ مردمِ خائن که در تلاطمِ میدان
گریختند به سایه
گریختیم به سایه
گریختیم و سلیمان
یگانه در دل میدان
به مورهای سپاهش
درود و خنده و بدرود هدیه کرد ولیکن
به ماه مینگریست
ز سرنوشتِ سلیمان اگرچه بیخبرم من
ولی هنوز گمانم
به ماه مینگرد...
۲۷ بهمنماه ۱۴۰۴
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom
چندیست که غمی خانمانسوز شعله بر کاشانهام انداخته و بغضی خونبار پرچمش را در حریم سینهام افراخته است. دست به دامان حافظ زدم و لسانالغیب چنین نواخت:
چرا نه در پیِ عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپردهٔ وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بختِ گرانخواب و کارِ بیسامان
گرم بوَد گلهای رازدار خود باشم
همیشه پیشهٔ من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بوَد که لطفِ ازل رهنمون شود حافظ
و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم