💠اسمش چیه؟
وقتی از قم می آمد و خبر دار میشد که خدا به یکی از فامیل فرزندی عطا کرده خوشحال میشد.
می پرسید اسم بچه ها رو چی گذاشتید؟
وقتی متوجه می شد که اسم بچه از اسم ها و لقب های ائمه اطهار علیهم السلام هست بسیار خوشحال می شدند...
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده و یکی دیگر از بستگان
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67
____
نکته:اسم بر روحیات و رفتارهای اشخاص اثر دارد.اسم خوب و با معنا اثر خوب دارد.
💠فراری از مرگ
به خانه ما آمده بود به تلویزیون عراق نگاه می کردیم که شهدا را نشان می داد در حالی عده ای عراقی بالای سر آنها بودند و با پا جنازه ها را تکان می دادند تا از آنها فیلم برداری کنند.
علی گفت: خوشا به حال آنها
من گفتم:چه می گویی ببین دارند چه کار می کنند
علی گفت: این جسم است مهم نیست ملاک چیز دیگری است
هنوز ده یا پانزده روز نگذشته بود که خود او هم رفت ..وبه آرزویش رسید
به نقل:حاج صفر ملکی
#شهید
#خاطرات
#شهید_علی_شرف_آبادی
@mobayen67
💠فضیلت شهادت
برای نماز ظهر وضو گرفتم ..
وارد نماز خانه شدم ...
دیدم علی امام جماعت است..
بین نماز رو به جمعیت کرد درباره فضیلت شهادت صحبت کرد...
و بعد نماز عصر را اقامه کرد..
من برای کاری رفتم به محل دیگری..
وقتی برگشتم گفتن بچه ها را بردن برای عملیات ...
بعد از عملیات تنها چند نفر برگشتن...
علی به شهادت رسیده بود..
به نقل از :حاج عبدالمحمد شرف آبادی
#شهید
#خاطرات
#شهید_علی_شرف_آبادی
@mobayen67
💠انتظار مادر
سال ۶۵ تا سال ۷۶ می گفتند مفقود الاثر هست.
در این بین مادر شهید خیلی چشم انتظار شهید بودند...
بخاطر این فراق و دوری مریض شده بود..
برای تنظیم وقت استفاده از داروها و ...به منزل ما آمده بود.
خیلی از شب ها از خواب بیدار می شد می گفت خواب علی رو دیدم...
با هم رفتیم دکتر
دکتر به ما گفت این خانم چه دغدغه ای داره که قلبش اینجور شده...
به دکتر گفتیم چند سال هست که جوان خوبش مفقود الاثر هست...
منتظر بود تا علی بیاید...
انتظارش ادامه داشت تا اینکه اسرا و آزادگان برگشتند ،وقتی که تقریبا همه اسرا و آزادگان آمدن،فهمید که دیگر علی شهید شده...
و بعد از مدتی قبل از رجعت پیکر فرزندش این مادر منتظر به فرزندش پیوست.
پیکر شهید چند سال بعد سال ۷۶ پیدا شد.
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67
سه روایت از یک مرد
کتاب سه روایت از یک مرد نوشته محمد رضا بایرامی در مورد شهید علم الهدی در قالب سه داستان از زندگی ایشان هست.
کتاب خوبی هست،به واسطه این کتاب بیشتر مجذوب شخصیت این شهید بزرگوار شدم.
@mobayen67
#معرفی_کتاب
#شهادت
#شهید
#خاطرات
الان رفته بودیم منزل یک برادر عراقی شهر الاماره برا نماز و شام...
خیلی با صفا بودن...
چند بار این دعا را تکرار می کرد:
انشالله کلنا بسیج امام زمان(ارواحنا فداه)
#اربعین
#خاطرات
@mobayen67
آلبوم
(مادرم)قبل از انقلاب بود دیدیم علی آمده وسط حیات آتش روشن کرده..
(من)حالا چی را داشت می سوخت؟؟
(مادرم)او داشت آلبومی را که از عکس های محمد رضا پهلوی و خانواده اش پر بود را می سوخت/
(من)آلبوم را کجا آورده بود ؟؟
(مادرم)به خاطر شاگرد اولیش داخل مدرسه به او هدیه داده بودند...
علی با اینکه نوجوان بود از بدی طاغوت می گفت عکس های طاغوت را آتش می زد
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67
💠بادام سنگی
شهید علی کمی حساسیت داشتن...برا اون حساسیت مقداری بادام سنگی خریده بود...
نشسته بود وسط حیاط خانه پدری اش که بادام ها رو بشکند...
بچه ها هم دور اطرافش جمع شده بودن...
کم کم بچه ها رفتند...
علی می خندید و می گفت:تا بادام می شکنم یکی از بچه ها می گه بده به من..تقریبا همه بادام ها رو بچه ها خوردن...
با بچه ها با محبت خاص رفتار می کرد.
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67
💠اسمش چیه؟
وقتی از قم می آمد و خبر دار میشد که خدا به یکی از فامیل فرزندی عطا کرده خوشحال میشد.
می پرسید اسم بچه ها رو چی گذاشتید؟
وقتی متوجه می شد که اسم بچه از اسم ها و لقب های ائمه اطهار علیهم السلام هست بسیار خوشحال می شدند...
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده و یکی دیگر از بستگان
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67
____
نکته:اسم بر روحیات و رفتارهای اشخاص اثر دارد.اسم خوب و با معنا اثر خوب دارد.
💠فراری از مرگ
به خانه ما آمده بود به تلویزیون عراق نگاه می کردیم که شهدا را نشان می داد در حالی عده ای عراقی بالای سر آنها بودند و با پا جنازه ها را تکان می دادند تا از آنها فیلم برداری کنند.
علی گفت: خوشا به حال آنها
من گفتم:چه می گویی ببین دارند چه کار می کنند
علی گفت: این جسم است مهم نیست ملاک چیز دیگری است
هنوز ده یا پانزده روز نگذشته بود که خود او هم رفت ..وبه آرزویش رسید
به نقل:حاج صفر ملکی
#شهید
#خاطرات
#شهید_علی_شرف_آبادی
@mobayen67
💠فضیلت شهادت
برای نماز ظهر وضو گرفتم ..
وارد نماز خانه شدم ...
دیدم علی امام جماعت است..
بین نماز رو به جمعیت کرد درباره فضیلت شهادت صحبت کرد...
و بعد نماز عصر را اقامه کرد..
من برای کاری رفتم به محل دیگری..
وقتی برگشتم گفتن بچه ها را بردن برای عملیات ...
بعد از عملیات تنها چند نفر برگشتن...
علی به شهادت رسیده بود..
به نقل از :حاج عبدالمحمد شرف آبادی
#شهید
#خاطرات
#شهید_علی_شرف_آبادی
@mobayen67
💠انتظار مادر
سال ۶۵ تا سال ۷۶ می گفتند مفقود الاثر هست.
در این بین مادر شهید خیلی چشم انتظار شهید بودند...
بخاطر این فراق و دوری مریض شده بود..
برای تنظیم وقت استفاده از داروها و ...به منزل ما آمده بود.
خیلی از شب ها از خواب بیدار می شد می گفت خواب علی رو دیدم...
با هم رفتیم دکتر
دکتر به ما گفت این خانم چه دغدغه ای داره که قلبش اینجور شده...
به دکتر گفتیم چند سال هست که جوان خوبش مفقود الاثر هست...
منتظر بود تا علی بیاید...
انتظارش ادامه داشت تا اینکه اسرا و آزادگان برگشتند ،وقتی که تقریبا همه اسرا و آزادگان آمدن،فهمید که دیگر علی شهید شده...
و بعد از مدتی قبل از رجعت پیکر فرزندش این مادر منتظر به فرزندش پیوست.
پیکر شهید چند سال بعد سال ۷۶ پیدا شد.
خاطراتی از طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی
راوی :مادر بنده
#شهید
#شهید_علی_شرف_آبادی
#خاطرات
@mobayen67