از صبح بیدار میشی و مدام با خودت تو جنگ ُدعوایی و مدام در حال تلاش کردنی که حالت رو خوب نگه داری ..
کلی سعی میکنی خوب باشی بخندی به چیزی فکر نکنی تا اینکه یهو یکی یه کلمه ، فقط یه کلمه میگه و تو با همون یه کلمه میشکنی و بهم میریزی و میتونی ساعت ها راجب اشک بریزی ..
بعد یه سریا میان میگن ، الکی چرا میگی خستهای تو که کاری نکردی ..