eitaa logo
مدافعان ظهور
386 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
4.6هزار ویدیو
74 فایل
ارتباط با خادم کانال @alishh.. با به اشتراک گذاشتن لینک کانال مدافعان ظهور،در ثواب راه اندازی آن و نشر مطالب شریک باشید ★ به بهانه یه لبخند مهدی فاطمه★ لینک کانال در پیام رسان ایتا👇 @modafeanzuhur ویا https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
audio_2020-04-21_00-24-09.mp3
4.41M
🔴 قسمت پنجم وظایف منتظران 🔵 معرفت به امام زمان و درخواست آن 🎙️ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
بریم قسمت ۵۴ داستان کاردینال رو با هم بخونیم از اینجای داستان به بعد هیجان به اوج میرسه و مقداری ترسناک میشه اونهایی که مشکل قلبی دارن یا از خانمهای باردار هستند لطفاً قسمتهای آینده رو نخونید
5⃣4⃣
📚 📖 *هُدی جلوی پنجره وایساده بودم چند روزی بود که هیچ خبری از " امیر " نبود. چه خوش خیال بودم که توی اوهام خودم اسمش رو امیر صدا میزدم و در آرزوی اینکه فقط یک بار دیگه هُدی صدام کنه مونده بودم. بالاخره دل رو به دریا زدم و شماره ش رو گرفتم ... - مشترک مورد نظر خاموش می باشد ... بارون نرم نرمک شروع به باریدن کرد. نفس عمیقی کشیدم. دستام رو روی شیشه ی بخارگرفته بردم و مثه همیشه اول دو تا چشم‌ کشیدم ، یه خط صاف به جای بینی ... خواستم یه علامت لبخند بزارم اما ... یهو پرت شدم به خاطرات سال های گذشته ... سال هایی که با تمام وجودم‌ آرزو میکردم میتونستم برای همیشه از خاطراتم محو شون کنم : " " بارون شر شر به پنجره ی اتاقم زد و من که عاشق بارون بودم با علاقه به سمت پنجره دوییدم و بازش کردم. با خنده دستام رو زیر بارون بردم و قطراتِ درشت بارون رو لمس کردم. شروع کردم به قهقهه زدن و توی اتاق چرخیدن! فردا میتونستم توی مدرسه کلی به بچه ها پُز بدم که اولین بارون امسال رو توی دستام‌گرفتم ...! توی همین فکرا بودم ‌‌که در اتاق باز شد. بابا بود ... رو به من با لبخند گفت : - پس تو هم مثه من بیداری ها؟ با خنده گفتم : - اولین بارون امسال هم اومد! فردا به ترانه میگم‌ که اولین بارون امسال که اومد من توی دستام‌ میگیرمش. آخه اونا میگفتن امسال دیگه خشکسالی شده و بارون نمیاد!‌ اما من گفتم مطمئنم‌ بارون میاد‌. دست های نمناکم‌ رو به سمت بابا گرفتم. دستم رو با دستاش گرفت و با لبخند بوسیدش ... برگشتم و به هوای بارونی زل زدم. یهو بابا از پشت بغلم کرد و گفت : - حالا که مامانت حالش بدتر شده و مسافرت رفته ، تو هوای بابایی رو داری دیگه مگه نه؟ لبخند زدم و جواب دادم : - آره خیالتون راحتِ راحت باشه ...! حواسم به هادی خنگ هست تا درس هاش رو خوب بخونه . حامد هم هنوز خیلی کوچیکه و یه کم باهاش بازی کنم خوشحال میشه.‌ بابا خندید و گفت : - این که هوای داداش هات رو داشتی ... چطوری میخوای هوای بابات رو داشته باشی؟ با خنده برگشتم و گفتم‌ : - خب به عصمت خانم گفتم هر وقت میاین خودم براتون چایی بیارم ، آخه اون شب گفتین چایی های دستِ هُدی یه مزه ی دیگه داره ... !‌ حواسمم هست که وقتی از سرکار برمیگردین هادی دست از شیطنت هاش برداره و کمتر سر و صدا کنه. حامد هم میبرم توی اتاق خودم میخوابونمش تا شما هم راحت تر استراحت کنید و بخوابید!‌ بابا بازوهام رو گرفت و مستقیم زل زد تو چشمام و گفت : - قربون تو دختر خوشگل برم که هوای من رو داره ... مامانت وقتی خونه‌ ست اولین محبتی که به من میکنه اینه که لپ هام رو می بوسه ... اینجوری ... خودش خم شد و گونه هام رو بوسید.‌ بعدش رو بهم کرد و گفت : - تو نمیخوای بابات رو ببوسی؟‌ با خجالت سرم رو خم کردم و الکی ادای بوسیدن درآوردم. بابا وسط راه نگه م داشت و محکم بغلم‌ کرد و دم گوشم گفت : - خانواده همیشه باید هوای همدیگه رو داشته باشن ... مثلاً بابات‌ اگه یه نیازهایی داشته باشه ، باید خانواده به هم کمک کنن اون نیازها توی محیط خونه رفع بشه ... چرا؟ تا بنیان خانواده از هم‌ نپاشه ! فهمیدی؟ وگرنه بابا مجبوره بره و یه زن دیگه هووی مامان مهری بیاره ... اون وقت اون زن که شما رو اندازه ی مامان مهری دوست نداره ! پس وقتی من سر کار میرم همه ش ممکنه اذیتتون کنه ... یا کتک تون بزنه!‌ خب بابا دوست نداره کسی به شما از گل نازک تر بگه . پس بهتره هُدی خوشگله بیشتر هوای باباش رو داشته باشه ، فهمیدی؟ سرم رو بالا آوردم و قبل از اینکه بابا بهم نزدیک بشه به سرعت فرار کردم. بابا فریاد زد : - کجا میری؟ بیا کاریت ندارم ... ! با سرعت به سمت اتاق حامد رفتم و در رو از داخل قفل کردم. حامد کوچولو با رعد و برق وحشتناکی که اومد به گریه افتاد. به طرف تختش رفتم و بغلش کردم و هر دو با هم از ترس لرزیدیم و زار زدیم‌ ... " " با صدای زنگ تلفن از افکارم بیرون اومدم و اشکام روی گونه هام چکید و به هِق هِق افتادم ... گوشی رو جواب دادم و گفتم : - بعله بفرمایید؟ صدای ظریف حامد پشت تلفن با استرس گفت : - آبجی هُدی؟ بیداری ؟ اشکم رو پاک کردم و گفتم : - بازم از رعد و برق ترسیدی؟ پشت تلفن خندید و گفت : - میشه مثه همیشه بیای و آبجی هُدی بچگی هام باشی؟ لبخند تلخی زدم و گفتم : - من همیشه آبجی هُدی تو می مونم! تا چایی رو دم کنی منم خودم رو رسوندم. به قامت هُدی ۲۷ ساله برگشتم‌. بارونی سیاهم رو از کمد در آوردم و تن کردم. رو به مامان که مثه همیشه پای تلویزیون رفتم. بدون اینکه نگام کنه گفت : - تو هم بی خواب شدی؟ بیا این سریالِ تازه شروع شده با هم نگاش کنیم ... رو بهش‌ جواب دادم : - دارم میرم پیش حامد! 👇
مدافعان ظهور
📚 #کاردینال 📖 #قسمت_پنجاه_و_چهارم ✍ #م_علیپور *هُدی جلوی پنجره وایساده بودم چند روزی بود که ه
از حالت لَم دادن روی مبل ، صاف نشست و گفت : - حالش خوبه؟ خودت بهش زنگ زدی؟ سری تکون زدم و گفتم : - اونی که باید بهش زنگ بزنه شمایی ... ! نگام کرد و با بی تفاوتی لَم داد و گفت : - خوبه خوبه تو هم ! از کجا میدونی زنگ نزدم ...؟ وقتی تو بلک لیست گذاشته و جواب نمیده چکارش کنیم؟ پسره ی خیره سرِ ضعیف ! - یه عمر همین حرفا رو بهش زدین که ضعیف موند ... وقتی که نیاز به مراقب و همراه داشت کجا بودین ها؟! شما کجا بودین وقتی از رعد و برق میترسید و به یه آغوش امن نیاز داشت؟ مامان کنترل رو برداشت و با عصبانیت روی مبل کوبید و گفت : - چیه چی میخوای بگی ها؟ برگشتی بگی که من آبجی هُدی بودم؟‌ اون موقع که دیوونه بازیش گل ‌کرد و تصمیم‌ گرفت دختر بشه کدوم گوری بودی آبجیییییی هُدی مهربون؟! با تاسف سرم رو تکون دادم و گفتم : - چیزی جز تاسف ندارم که بگم! بله حق دارین که براتون مهم نباشه ... سفر های تفریحی تون از‌ من و هادی و هُدی مهم تر بود! سفراتون مهم‌ تر بود که ما رو ول کردین و شوهرتون رو توی جوونی مداوم تنها گذاشتین ... هیچ به ما فکر میکردین ... ها ؟؟؟ ما کجای زندگی شما بودیم ...؟ چطور اسم‌ خودت رو مادر میزاری ... ؟! مامان در حالی که اشک هاش رو با حرص پاک میکرد با بغض گفت : - تو کی هستی که به من مادری بودنم رو داری یادآوری میکنی ها ...؟ تو چی از مادر بیچاره ت میدونی ...! تفریح ...؟‌مسافرت ...؟‌ اشک هاش با شدت بیشتری ریختن و فریاد زد : - تمام اون ماه هایی که شماها تنها بودین و فکر میکردین من خوشم ... من ... هیچ مسافرتی در کار نبود! من فقط آسایشگاه بستری شده بودم ... بخاطر اون مَرَضِ کوفتی وسواس ...! ادامه دارد ...
💠 حضرت علامه حسن زاده آملی (ره) 📘کودکان و خردسالان را در نظر بگیرید، اگر برای آنها حکایات و داستان ها از زبان حیوانات مثلا موش و گربه عُبید زاکانی گفته شود خوب ادراک می کنند، هرچه حکایت ساده تر باشد بهتر می فهمند 🔹 امّا اگر مطلبی علمی با ساده ترین گفتار گفته شود از یافتن آن ناتوانند بلکه از گوینده روی بر می گردانند علتش این است که هنوز در مرحله خیال اند و نهایت سرمایه فهم و ادراک آنان همان قوه‌ خیال است. 📘 دروس معرفت نفس/۲۰۵ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
💠استاد صمدی آملی حفظه الله 🔹به طور کلّی باید یک خصلت پسندیده را در خود تقویت کنیم و آن این که مطلقاً از غير خدا انتظاری نداشته باشیم. 🔹از دوستانمان، از همسایگان، از هم محلی هایمان، از برادران و پدران نمان، حتّی از فرزندان خود، این خصلت انسانی نیست، مردانگی آن است که سر سوزنی از دیگران انتظاری نداشته باشیم این امر باعث می‌شود انسان همیشه راحت و آرام باشد و توقعی از دیگران نداشته باشد . 🔹و اگر در ازای خدمت خود از دیگران خدمتی ندید در دلش کینه نکند ، رسیدن به‌ اين مقام کار يک سال و دو سال نیست، انسان باید خیلی اهل همّت باشد تا به این مقام برسد. 📘 شرح مراتب طهارت/ج۱/ص۱۶۱ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
5-402-12-26.mp3
22.2M
🔷 ماه مبارک رمضان 1445 🔶 افاضات استاد صمدی آملی 🔰موضوع: سیری در معارف قرآنی و روایی 🔶 جلسه 5(شب ششم)- 1402/12/26 🟢 آمل - حسینیه کوثر 🔹 هر شب ساعت ۲۱/۳۰ 🔸 پخش زنده از سایت تجلی اعظم ................................ @modafeanzuhur 🌹 کانال مهدوی مدافعان ظهور 🌹 https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
بسم‌الله الرحمن الرحیم