📚 #کاردینال
📖 #قسمت_پنجاه_و_چهارم
✍ #م_علیپور
*هُدی
جلوی پنجره وایساده بودم
چند روزی بود که هیچ خبری از " امیر " نبود.
چه خوش خیال بودم که توی اوهام خودم اسمش رو امیر صدا میزدم و در آرزوی اینکه فقط یک بار دیگه هُدی صدام کنه مونده بودم.
بالاخره دل رو به دریا زدم و شماره ش رو گرفتم ...
- مشترک مورد نظر خاموش می باشد ...
بارون نرم نرمک شروع به باریدن کرد.
نفس عمیقی کشیدم.
دستام رو روی شیشه ی بخارگرفته بردم و مثه همیشه اول دو تا چشم کشیدم ، یه خط صاف به جای بینی ... خواستم یه علامت لبخند بزارم اما ...
یهو پرت شدم به خاطرات سال های گذشته ...
سال هایی که با تمام وجودم آرزو میکردم میتونستم برای همیشه از خاطراتم محو شون کنم :
" " بارون شر شر به پنجره ی اتاقم زد
و من که عاشق بارون بودم با علاقه به سمت پنجره دوییدم و بازش کردم.
با خنده دستام رو زیر بارون بردم و قطراتِ درشت بارون رو لمس کردم.
شروع کردم به قهقهه زدن و توی اتاق چرخیدن!
فردا میتونستم توی مدرسه کلی به بچه ها پُز بدم که اولین بارون امسال رو توی دستامگرفتم ...!
توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد.
بابا بود ...
رو به من با لبخند گفت :
- پس تو هم مثه من بیداری ها؟
با خنده گفتم :
- اولین بارون امسال هم اومد!
فردا به ترانه میگم که اولین بارون امسال که اومد من توی دستام میگیرمش.
آخه اونا میگفتن امسال دیگه خشکسالی شده و بارون نمیاد!
اما من گفتم مطمئنم بارون میاد.
دست های نمناکم رو به سمت بابا گرفتم.
دستم رو با دستاش گرفت و با لبخند بوسیدش ...
برگشتم و به هوای بارونی زل زدم.
یهو بابا از پشت بغلم کرد و گفت :
- حالا که مامانت حالش بدتر شده و مسافرت رفته ، تو هوای بابایی رو داری دیگه مگه نه؟
لبخند زدم و جواب دادم :
- آره خیالتون راحتِ راحت باشه ...!
حواسم به هادی خنگ هست تا درس هاش رو خوب بخونه .
حامد هم هنوز خیلی کوچیکه و یه کم باهاش بازی کنم خوشحال میشه.
بابا خندید و گفت :
- این که هوای داداش هات رو داشتی ...
چطوری میخوای هوای بابات رو داشته باشی؟
با خنده برگشتم و گفتم :
- خب به عصمت خانم گفتم هر وقت میاین خودم براتون چایی بیارم ، آخه اون شب گفتین چایی های دستِ هُدی یه مزه ی دیگه داره ... !
حواسمم هست که وقتی از سرکار برمیگردین هادی دست از شیطنت هاش برداره و کمتر سر و صدا کنه.
حامد هم میبرم توی اتاق خودم میخوابونمش تا شما هم راحت تر استراحت کنید و بخوابید!
بابا بازوهام رو گرفت و مستقیم زل زد تو چشمام و گفت :
- قربون تو دختر خوشگل برم که هوای من رو داره ...
مامانت وقتی خونه ست اولین محبتی که به من میکنه اینه که لپ هام رو می بوسه ...
اینجوری ...
خودش خم شد و گونه هام رو بوسید.
بعدش رو بهم کرد و گفت :
- تو نمیخوای بابات رو ببوسی؟
با خجالت سرم رو خم کردم و الکی ادای بوسیدن درآوردم.
بابا وسط راه نگه م داشت و محکم بغلم کرد و دم گوشم گفت :
- خانواده همیشه باید هوای همدیگه رو داشته باشن ...
مثلاً بابات اگه یه نیازهایی داشته باشه ،
باید خانواده به هم کمک کنن اون نیازها توی محیط خونه رفع بشه ...
چرا؟ تا بنیان خانواده از هم نپاشه !
فهمیدی؟
وگرنه بابا مجبوره بره و یه زن دیگه هووی مامان مهری بیاره ...
اون وقت اون زن که شما رو اندازه ی مامان مهری دوست نداره !
پس وقتی من سر کار میرم همه ش ممکنه اذیتتون کنه ...
یا کتک تون بزنه!
خب بابا دوست نداره کسی به شما از گل نازک تر بگه .
پس بهتره هُدی خوشگله بیشتر هوای باباش رو داشته باشه ، فهمیدی؟
سرم رو بالا آوردم و قبل از اینکه بابا بهم نزدیک بشه به سرعت فرار کردم.
بابا فریاد زد :
- کجا میری؟ بیا کاریت ندارم ... !
با سرعت به سمت اتاق حامد رفتم و در رو از داخل قفل کردم.
حامد کوچولو با رعد و برق وحشتناکی که اومد به گریه افتاد.
به طرف تختش رفتم و بغلش کردم
و هر دو با هم از ترس لرزیدیم و زار زدیم ... " "
با صدای زنگ تلفن از افکارم بیرون اومدم و اشکام روی گونه هام چکید و به هِق هِق افتادم ...
گوشی رو جواب دادم و گفتم :
- بعله بفرمایید؟
صدای ظریف حامد پشت تلفن با استرس گفت :
- آبجی هُدی؟ بیداری ؟
اشکم رو پاک کردم و گفتم :
- بازم از رعد و برق ترسیدی؟
پشت تلفن خندید و گفت :
- میشه مثه همیشه بیای و آبجی هُدی بچگی هام باشی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم :
- من همیشه آبجی هُدی تو می مونم!
تا چایی رو دم کنی منم خودم رو رسوندم.
به قامت هُدی ۲۷ ساله برگشتم.
بارونی سیاهم رو از کمد در آوردم و تن کردم.
رو به مامان که مثه همیشه پای تلویزیون رفتم.
بدون اینکه نگام کنه گفت :
- تو هم بی خواب شدی؟ بیا این سریالِ تازه شروع شده با هم نگاش کنیم ...
رو بهش جواب دادم :
- دارم میرم پیش حامد!
👇