eitaa logo
مدافعان ظهور
386 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
4.6هزار ویدیو
74 فایل
ارتباط با خادم کانال @alishh.. با به اشتراک گذاشتن لینک کانال مدافعان ظهور،در ثواب راه اندازی آن و نشر مطالب شریک باشید ★ به بهانه یه لبخند مهدی فاطمه★ لینک کانال در پیام رسان ایتا👇 @modafeanzuhur ویا https://eitaa.com/joinchat/3280666642C9b9ebd02e0
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم قسمت ۶١ داستان کاردینال رو با هم بخونیم تکرار میکنم اونهایی که مشکل قلبی دارن و کودکان زیر ١٨ سال از اینجای داستان به بعد رودنبال نکنند از اینجای داستان به بعد هیجان به اوج میرسه و مقداری ترسناک میشه اونهایی که مشکل قلبی دارن یا از خانمهای باردار هستند لطفاً قسمتهای آینده رو نخونید
6⃣1⃣
📚 📖 *امیر شهریار رو به من گفت : - حالا میخوای به خانم مقدم چی بگی؟ - در چه مورد؟ - خب میخوای قضیه ی آقای مقدم و همکاراش رو بهش بگی؟ - نمیدونم! دهنش رو کج کرد و رو بهم گفت : - تو چی میدونی آخه؟! دیشب همش فکر میکردم خانم مقدم هم میدونه باباش چکاره ست یا نه؟ اما هیچی به ذهنم نرسید ... به خانم‌مقدم‌ نمی اومد که چیزی بدونه! زل زدم به برگه چک سفید امضایی که روی میز بود و آقای مقدم بابت ادامه ی همکاری مون پیشنهاد کرده بود که هر رقمی که میخوایم‌ رو توش بنویسیم ... رو به شهریار جواب دادم : - با این اتفاقات و اوصاف حس میکنم به چشم هامم اعتماد ندارم ... اما ته دلم‌ میگه که خانم مقدم از ماجرا بی خبره! گرچه نمیدونم برای چی انقدر نسبت به پدرش گارد میگیره و همونطور که خودت فهمیدی روابط چندان خوبی باهاش نداره. شهریار در حالی که " بسم الله " بزرگی روی آینه مینوشت جواب داد : - از وقتی از اون خراب شده برگشتیم کابوس می بینم که اون اجنه ها منو جای صدف بالا بردن و میخوان خفه کنن! کاش ازش میپرسیدم چه شکل و شمایلی بودن؟ - پرسیدنش جز اینکه خاطره ی بدی رو براش یادآوری کنه تاثیر چندانی نداره ... البته توی یکی از مستندهایی که درباره عالم‌ پس از مرگ بود، یه بنده خدایی گفت که چهره ی بعضی از اون شیاطین رو دیده که کاملاً شبیه چهره های موجودات هالیوودی بودن!! شهریار سری تکون داد و گفت : - عجب جوونور هایی هستن ها! یعنی اون اجنه ها خودشون رو نمایان میکنن و اینا شکل و شمایل شون رو میکشن؟! در جوابش گفتم : - اینکه چطوری ظاهرشون رو میکشن رو خدا داند! اما میدونم که اون شخصیت هایی که در موردشون فیلم ساخته شده و مثلاً موجودات ابرانسانی و فضایی و با قابلیت های ویژه هستن و از قضا خیییییلی هم با انسان ها خوبن و یه جورایی به انسان برای بقا کمک میکنن ، همون طایفه های مختلف اجنه هستن! شهریار در حال چایی ریختن گفت : - میدونی از اون هالیوود چند تا موجود داشتیم که به سینما اضافه شدن؟ با این همه جزئیات و ...؟ فکر نمیکنم همه شون طایفه ی جن باشن که ... ! تخیل نویسنده ها هستن دیگه. با لبخند گفتم : - در اینکه نویسنده های قابلی دارن شکی نیست، اما مطمئن باش افرادی که به عنوان سلبریتی های طراز و خیلی معروف توی دنیا اسم در میارن حتماً در خدمت سیاست خودشون هستن! و نویسنده ها هم از این قاعده مستثنی نیستن ... و چیزی رو نگارش و پرداخت میکنن که سیاست های بالا دستی ها رو اعمال کرده باشه! شهریار مثه مهران مدیری ژست گرفت و روی صندلی چمباتمه زد و گفت : - دیگه به درد نمیخوره این دنیا .... هر دو خندیدیم. گرچه خنده هامون تلخ بود و هنوز تصمیم‌ نگرفته بودیم که قراره چیکار کنیم! بازم حرف های آقای مقدم رو برای خودم زمزمه کردم : - یا باهاشون همکاری کنیم و پولی و موقعیتی به جیب بزنیم و یه عوضی بشیم مثه اونا ... - یا اینکه ماجرا رو لو بدیم و قطعاً سیستم به دنبال حذف مون بود! اما آقای مقدم در کمال ناباوری ما ، راه سومی پیشنهاد داده بود! اینکه باهاشون زیر نظر آقای مقدم همکاری کنیم اما در واقعیت به دنبال از بین بردن سیستم و شکافی بین اون باشیم! آقای مقدم خواسته بود فکر کنیم و بابت همکاری با خودش یه رقمی رو پیشنهاد بدیم. اما من و شهریار هنوز تو شک ماجرای هفته پیش بودیم و حتی در مورد ادامه ی این جریان با هم هیچچچ حرفی نزده بودیم. با صدای زنگ تلفن از افکارم خارج شدم. هُدی ثابتی‌‌‌ مقدم بود! بعد از برگشتن مون از سمنان ۲ بار خواسته‌ بود که همدیگه رو بببنیم‌ و من هر بار به یه بهانه ای دست به سرش کرده بودم ... حالا هم بار سومی بود که شماره‌ و اسمش به نمایش در اومده بود. بالاخره تصمیم گرفتم جواب بدم : - الو سلام. - سلام روزتون بخیر - چیزی شده؟ - اینکه قراره بود همدیگه رو ملاقات کنیم‌ الان چندان اهمیتی نداره‌، چون فهمیدن اینکه نمیخواین چندان سخت نیست. اما بخاطر موضوع مهمتری تماس گرفتم. - ان شاالله که خیره. - رفقای هادی الان توی زیر زمین ننه نبات هستن!‌ با عجله خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : - جداً؟ چطور متوجه‌شدین؟ چیزی هم با خودشون بردن ...؟! - نه همین چند دقیقه پیش سرور آلارم داد که کسی داره قفل رو باز میکنه! - ممنون که اطلاع دادین الان به شهریار میگم‌ دوربین ها رو چک کنه. - من طاقت نیاوردم و دارم به سمت خونه ی ننه نبات میرم، اگه چیزی دستگیرم شد بهتون اطلاع میدم. با نگرانی گفتم : - ای کاش تنهایی نمیرفتین! ممکنه خطرناک باشه ... با طمانینه جواب داد : - اتفاقی نمیفته ... بالاخره من دخترِ آقای نماینده هستم! در حالی که نمیدونستم حرفش رو تعریف بدونم یا ناسزایی منفی به خودش ، جواب دادم : - مراقب خودتون باشید ...! منو بی خبر نزارید . - سعی میکنم. 👇
مدافعان ظهور
📚 #کاردینال 📖 #قسمت_شصت_و_یکم ✍ #م_علیپور *امیر شهریار رو به من گفت : - حالا میخوای به خانم
رو به شهریار که ظاهراً در هپروت به سر میبرد گقتم : - زود باش دوربین ها رو چک کن! خانم مقدم گفت در زیر زمین باز شده ... شهریار در حالی که پاش رو روی پای دیگه ش مینداخت گفت : - میدونم بابا دارم می بینم شون!! با تعجب گفتم : - داری می ببنی؟ مگه سرور روی سیستمت نبود؟! نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت : - اولاً انقدر صدات موقع تلفنی حرف زدن با نامزد گرام بلند بود که بلافاصله ماجرا رو فهمیدم. دوماً مگه فقط توی سیستم‌میشه نگاه کرد؟! نسخه اندروییدش هم توی گوشیم نصب کردم که هر جا بریم همراهم باشه و بتونم چک کنم. رو بهش گفتم‌: - پس چرا انقدر ریلکس نشستی؟ پاشو پاشو بریم ! خانم مقدم بین راهه و داره اونجا میره. بهتره ما هم بریم که تنها نباشه! شهریار همچنان در حال دید‌ زدن موبایلش گقت : - زنگ بزنم خانم مقدم بگو اوضاع خیلی داغونه و اصلاً خودش رو آفتابی نکنه! به سمتش رفتم و گفتم : - یعنی چی؟! با گوشیش تصاویر دیگه رو رصد کرد و با صدای بلند گفت : - بهت میگم همین الان به اون نامزدت زنگ‌بزن و بگو اونجا نره ... در حال گرفتن شماره هُدی گفتم : - چرا باید به زور از دهنت حرف بیرون بکشن؟ بگو ببینم چی دیدی؟‌‌ اصلاً چند نفرن ...؟ شهریار از جاش پاشد و گفت : - ۲ نفرن بابا نترس. بعد از اینکه خانم مقدم رو مجاب کردم که‌اونجا نره‌، نگران شد و قرار شد اینجا بیاد تا فیلم ها رو با هم ببینیم . رو به شهریار گفتم : - بده اون گوشی رو ببینم‌ چی دیدی؟! هادی هم هست؟! شهریار نیشخندی‌زد و جواب داد : - ماشاالله هر دوشون هم حسابی حرفه ای و کار کشته عمل کردن ... خوشم اومد. با نگرانی گفتم‌ : - منظورت چیه؟!‌ - یعنی اول رفتن پیش ننه نبات طفلک و با یه چایی ییهوشش کردن ، البته حدس میزنم فقط چند ساعتی خوابوندنش‌!‌ چشمام از حدقه بیرون زد و گفتم : - مگه خونه ننه نبات هم می بینی؟! با لبخند موفقیت آمیز گفت : - وسط گلخونه یه گلدون خیلی بزرگ‌ داشت یادته؟ توی همون یه دوربین کوچیک گذاشتم. ترسیدم نکنه پیرزن طفلی رو سر به نیست کنن و کسی نفهمه. با نگرانی پرسیدم : - الان چکار میکنن؟ کجان؟ اصلاً اون گوشی رو بده ببینم؟‌ شهریار گوشی رو به سمتم گرفت. دو نفر به شدت روی کارتن ها مشغول بودن.‌ ظاهراَ داشتن چندین اسلحه رو توی کارتون دیگه میزاشتن. مسیر دوربین رو تغییر دادم و با دیدن چیزی که از نزدیک دیدم چشمام اینجوری😳 شد ... آقای مقدم‌ و باجناقش یعنی همون پیکارجو ملعون ؛ به شدت مشغول سر و کله زدن با اسلحه ها و کارتن ها بودن ...!! ادامه دارد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
سلام علیکم جمیعا
امشب قصد این رو دارم تا در مورد یک اتفاق عجیب صحبت کنم که در مخیله خیلی از سیاستمداران و کارشناسان سیاسی نمیگنجه ولی حضرت آقا اون رو طوری طراحی کردن که به اون محکمی فرمودن اسرائیل شکست میخوره
در آخر هم چند جمله در مورد این روزها با هم صحبت میکنیم
و اما بعد...
زمانی که محور مقاومت توسط انقلاب اسلامی ایجاد شد کمتر کسی فکر میکرد که به یکباره تبدیل به این غول قدرتمند بشه در واقع خیلی ها فکر میکردن که محور مقاومت فقط برای دفاع در برابر اسرائیل تشکیل شده که الان متوجه میشیم این قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفهاست یعنی ماهیت محور مقاومت ، تدافعی نیست بلکه با یک استراتژی بسیار قوی داره تهاجمی عمل میکنه