eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیزان... مرامی ک من از داداش حمید سراغ دارم روز تولدش کسی و دست خالی نمیزاره.... پس التماس دعا.... و اما هدیه ما برای این نازنین برادر چیه؟؟؟هرکس ب اندازه وسع خودش هدیه بده...... خوندن سوره ای از قران.....ختم صلوات.... یا حتی نیت نذری هنگام افطار در حد چند همسایه....هدیه امروز نیاز ب اعلام نداره.... همین ک داداش حمید ببینه و خدای داداش حمید کافیه.....این ب تجربه برام ثابت شده ایشون کاری رو بدون جبران نمیزاره.... فقط خواهشی ک دارم دعا یادتون نره....در حق اطرافیان.... اعضای گروه.... بیماران......و..... از اعضاء🌷 @modafehh
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _خیلی وقته تنهام! ارمیا: اهل رفتن نبودی! آیه: اهل رفتنم کردن، باید برم؛ تو هم باید بمونی! یه معادله ی ساده، رفتنی باید بره و موندنی باید بمونه! ارمیا: شما خانواده ی منید آیه! درسته ازم رو میگیری، درسته که هنوز سفت و سخت حجاب داری؛ درسته نگاهت بیشتر اوقات به قاب عکس سیدمهدیه، اما شما خانواده ی منید! آیه: از چی ناراحتی؟ از رو گرفتنم یا از رفتنم؟ ارمیا: از هر دو! آیه: داری مسائل رو با هم قاطی میکنی! ارمیا: شما بدون من هیچ کجا نمیرید! ما اومدیم ماه عسل، اومدیم بهتر هم رو بشناسیم، اومدیم تو منو ببینی و باهام غریبگی نکنی. آیه دست زینب را رها کرد و چادرش را از سرش کشید. تا چادر از سرش افتاد، ارمیا در را بست؛ مرد بود دیگر، در ناراحتی و اضطراب و هر حس بدی که بود، حواسش پی ناموسش و مردهای درون خانه هم بود... مرد که باشی گرگ میشوی برای حفظ ناموست! آیه روسری را از سرش کشید و مقابل ارمیا ایستاد: _مشکل اینه؟ ببین... این دلیل اینه که همیشه روسری سرم میکنم؛ همین رو میخواستی؟ ببین... یه شبه پیر شدم! یه شبه موهام سفید شد... یه شبه دنیام رفت زیر خاک و خاکسترنشین شدم! ارمیا نگاهش به موهای سپید شده ی آیه دوخته شد. جایی در دلش درد گرفت... تکوتوک موهای خرماییاش هم در آن میان پیدا بود: _چرا اینجوری شد؟ آیه به پهنای صورت اشک میریخت: _فردای روزی که عشقمو خاک کردم اینجوری شد. یه شبه پیر شدنم نشنیدی؟ یه شبه پیر شدم! قلبم سرد شد... من اون مردم، من با...... ⏪ ... @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ سیدمهدی رفتی و اومدی و رسیدی به اینجا... چرا همون اول نرفتی... چرا نرفتی؟ چنگ زد و روسریاش را از زمین برداشت و دوباره روی سرش کشید. چادرش را سر کرد و دست زینب را کشید و با خود از اتاق برد. دوباره گریه ی زینب از سر گرفته شد. از پشت دستش را به سمت ارمیا کشیده بود و میخواست دست دیگرش را به دست او بسپارد. صدا زد: _بابا! آیه برگشت و مقابل زینب نشست و دستانش را روی شانه های زینب گذاشت و فریاد زد: مرده... تو بابا نداری! اون بابای تو نیست... اون دیگه نمیاد! اون آیه ای که میخواست من نیستم! اون بابای تو نیست! _بابات ...... جمله ی آخر را فریاد زد. هقهق آیه هم بلند شده بود. صحنه ی نمایشی شده بود، هیچکس نمیدانست باید چه کار کند. ارمیا به سمتشان قدم برمیداشت که آیه با صدای آرامی گفت: _جلو نیا! ارمیا نگاهش بین زینب و آیه در گردش بود: _اینا چی بود به بچه گفتی؟ زینب دیگر گریه نمیکرد و با چشم های گرد شده به آیه نگاه میکرد... ناگهان بر زمین افتاد و تنش شروع به لرزش کرد. آیه مات شد... محمد دوید و خود را به زینب رساند. محمد: شوک عصبی؛ داروخونه کجاست؟ حاج یوسفی: سر همین کوچه. محمد: یه چیز بدید بذارم الی دندونش الان فکش قفل میشه! ارمیا دوید و دستش را الی دندان زینب گذاشت و او را در آغوش گرفت و دوید... محمد پشت سرش میدوید. به داروخانه که رسیدند شلوغ بود. ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
🌜🌷بِسـم‌الله‌قــاصِمِ‌الجَبّـارین🌷🌛
زمــ❣ـانم لبريز ترانہ و نوايم با تو   از درد و غم زمان رهايم با تو🌸   تو سبزترين بهار در جان منی سبز است تمام لحظہ هايم با تو🍃 ❤️ 🌤 روزتون مهدوی🌻 ‍‎‌‌‎‎‎┅✧❁ @modafehh ❁✧‍‎‌‌‎‎‎┅
دعای روز سیزدهم ماه رمضان🌸✨ ماراهم فراموش نکنید:))💔🍃 🌙 💛 ‍‎‌‌‎‎‎┅✧❁ @modafehh ❁✧‍‎‌‌‎‎‎┅
∞🦋🌿∞ خــدایــا...🌾 دڵم هوس یڪ نماز دو نفره ڪرده استـ... فقط من باشم و تـو... فقط ...مـن و ټـو ...💞 •‍‎‌‌‎‎‎┅✧❁ @modafehh ❁✧‍‎‌‌‎‎‎┅•
865.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😞𖠣 پناه می برم به خدا از روزی که گناه برای مردم عادی شود... •❥━┅┄┄ از اعضاء🌹 @modafehh