eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام طاعات و عباداتتون قبول اگه امکانش هست این عکسم بزارید کانال داداش حمید ممنون
این کیکو تولد شهید سیاهکالی درست کردم ان‌شاءالله مورد شفاعتشون قرار بگیریم و به یاد ما هم باشن
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدت‌مبارڪ‌قهرمان‌من🌿" ان‌شاءلله‌‌بتونم‌راه‌تو‌ادامہ‌بدم‌ و‌سال‌دیگہ‌کنارت‌باشم…
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلبستہ‌ۍ عشق،🌱 بستہ‌ۍ دنیا نیست 🥀 زندگے خـتـم به 🕊 شھــادت نشود ✨ زیبا نیست....🍃 تولدت مبارک برادر شهیدم🖤🥺 شهید حمید سیاهکالی مرادی
.: شهید حمید سیاهکالی مرادی :. 🎨 طراح: کاظم علیرضا
4_5773923453128149204.jpg
حجم: 3.9M
.: نسخه باکیفیت :. نقاشی دیجیتال شهید سیاهکالی مرادی
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ محمد داد زد و دارو خواست. مرد دارو نمیداد و محمد هنوز داد میزد و زینب میلرزید. ارمیا فریاد زد: _بچهم از دست رفت محمد! دکتر داروخانه که تازه رسیده بود رو به مردی کرد و گفت: _داروها رو بدید دیگه، بچه داره میمیره! مرد باز مقاومت کرد: _اما بدون نسخه این داروها رو نمیشه داد! محمد داد زد: _تو دارو رو بده من نسخهشو مینویسم میدم بهت؛ خدا.. محمد که آمپولها را تزریق میکرد، ارمیا سعی داشت لرزش تن دخترکش را کنترل کند. تن زینب که آرام شد، محمد و ارمیا روی زمین رها شدند. ارمیا صورت زینب رابوسید که آیه با کمک رها و سایه وارد شد. مقابل ارمیا روی زمین نشست؛ مردم تماشا میکردند. نگاهش به صورت رنگ پریدهی دخترکش بود: مُرد؟! _ارمیا از انتهای دندان غرید: _خدا نکنه؛ نمیبینی نفس میکشه؟ نه... آیه نمیدید! آیه هیچ چیز جز صورت رنگ پریده ی سیدمهدی را نمیدید. آیه جان در بدن نداشت ولی ارمیا ادامه داد: _همین رو میخواستی؟ زینب سه سالشه! اون حرفا چی بود به بچه زدی؟ میخوای منو بسوزونی با این چیکار داری؟ اگه تو رو خواستم، قبل از تو زینب رو خواستم! اگه تو رو دوست داشتم، قبل از تو زینب رو دوست داشتم! فکر کردی چرا با تو ازدواج کردم؟! منی که تا روز عقد ........ ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ درست و حسابی صورتت رو دیده بودم با دیدن موهای سفید شدهت میرم پی کارم؟ فکر کردی سه سال پی هوس بودم؟ ارمیا میخواست ادامه دهد که آیه با سر به زمین افتاد و صدای بلندی آمد. از حال رفت و چشمان بسته اش نگاه ارمیا را به دنبالش کشید. آنهمه فشار برای زنی که عشقش را زیر خاک گذاشته بود، کافی نبود؟ کافی نبود که قلبش بایستد؟ ارمیا خود را روی زانو به سمت آیه کشاند: _آیه؛ ببخشید، لوس نشو دیگه! محمد دستی به صورتش کشید و گفت یکی زنگ بزنه اورژانس! به سمت آیه رفت و نبضش را گرفت: _از حال رفته، سرم میخواد. نگاهش را به دکتر داروخانه دوخت و گفت: _یه سرم هم بدید که نسخه رو با هم بنویسم. دکتر سری تکان داد و به مرد پشت پیشخوان اشاره کرد که بیاورد. مردم هنوز هم تماشا میکردند و بعضی با گوشیهای موبایل خود فیلم میگرفتند... بعضی پچپچ میکردند. ارمیا به محمد نگاه کرد: _اگه فقط از حال رفته برای چی آمبولانس خواستی؟ محمد به رنگ پریدهی ارمیا نگاه کرد: _زینب باید بستری بشه، ممنکه دوباره تشنج کنه؛ آیه هم باید چکاب بشه، فشار زیادی بهش وارد شد. دیدی که فکر کرد زینب مرده!! رو به سایه گفت: م _دفترچه بیمه هر من بیار که نسخه ی آیه و زینب رو با ی داروهایی که گرفتم رو بنویسم. برای بیمارستانم نیازه، دفترچه هاشون توی کیفمه ..... ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
هیچ شبی، پایان زندگی نیست! 😊 از ورای هر شب،🍂 دوباره خورشید طلوع می کند🍃 و بشارت صبحی دیگر می دهد.🌷 این یعنی امید هرگز نمی میرد…😊 امیدتات روز افزون و بخیر @modafehh