eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱بســـــمـ ࢪبّ اݪحـســـــــین🌱
Γ🌱•• سر صبح بردن نام ﴿علیھ اݪسݪاـم﴾ بن علے میچسبد !😍✋🏻 🦋🌱[السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما. بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ]🦋🌱 ‌joiη↯#➣ °•○●@modafehh ●○•°
دعاے ࢪوز چهاردهـــم ماه مبارڪ رمضان🌱 اللَّهُمَّ لا تُؤَاخِذْنِي فِيهِ بِالْعَثَرَاتِ، وَ أَقِلْنِي فِيهِ مِنَ الْخَطَايَا وَ الْهَفَوَاتِ، وَ لا تَجْعَلْنِي فِيهِ غَرَضاً لِلْبَلايَا وَ الْآفَاتِ، بِعِزَّتِكَ يَا عِزَّ الْمُسْلِمِينَ. خدایا مرا در این ماه بر لغزشها سرزنش مکن، و از خطاها و افتادن در گناهان دور بدار، و هدف بلاها و آفات قرار مده، به عزّتت ای عزّت مسلمانان. °•○●@modafehh●○•°
🌱امام باقر عليه السلام: ... انّ أَوَّلَ مَا يُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلَاةُ، فَإِن قُبِلَتْ قُبِلَ مِا سِواها... : اولین چیزی که بنده در قیامت از آن سوال می شود نماز است، پس اگر قبول شود اعمال دیگرش نیز قبول می شود. 🤲💚 °•○●@modafehh ●○•°
در کنار انگشتر حاج قاسم به یاد اعضای کانال شهید سیاهکالی مرادی از اعضاء🌸 @modafehh
ماه رمضان با شهید سیاهکالی🌱 سبک زندگی برگرفته از کتاب یادت باشد حفظ حࢪمت افــــراد نیازمند شهید سیاهکالی علاوه بر اینکه اهل کار خیر و دستگیری از افراد نیازمند بود سعی می کردند شأن و حرمت این افراد را نیز حفظ کنند در خاطرات ایشان آمده است چون بعضی از شب ها پولی همراه نداشتند جهت گذاشتن آشغال ها کل کوچه را دور می زدند تا با این کار با فرد محتاجی که معمولا ایشان را می دیدند روبرو نشوند اعتقاد داشتند چون در آن لحظه پولی همراه ندارند شاید آن فقیر دلشکسته شود مثل شھید باشیم🥀 شھید میشویم joiη↻↯⇩↯ °•○●@modafehh ●○•°
❗ مادر بزرگ شهید جهاد مغنیه می گفت:↓↓ مدت طولانی بعد شهادتش اومد به خوابم🕊 بهش گفتم:چرا دیر ڪردی⁉️ منتظرت بودم! گفت:دیر کردیم... طول ڪشید تا از بازرسی ها رد شدیم 🚧 گفتم :چه بازرسی؟! گفت:بیشتر از همه سر بازرسی وایستادیم... بیشتر از همه درباره "نماز صبح" میپرسند...☝️ ⚠️ °•○●@modafehh ●○•°
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای امیࢪ و شاهـــم حسن،حسن🌱 💚⃟ ولادت باسعادت امام حسن مجتبی علیه السلام مباࢪڪ🌷 (علیه اسلام) °•○●@modafehh●○•°
برنامه زندگی پس از زندگی از شبکه ۴ دوستان پیشنهاد میکنم حتما تماشا کنید 🌼
│❤️│ من رو بۍ حساب مبتلاۍ خودت کن .. بخواۍ چرتکه بندازۍ ، قدِ یه زندگۍ حواسم پرت بودِه ازت ! من @modafehh
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ سایه خواست برود که مرد با سرم آمد. محمد گفت: _تو صبرکن، رها خانم! شما میشه برید؟ رها سرم رو وصل کنه، ببین چرا آمبولانس نیومده؟ کی زنگ زده؟و به جمعیت نگاه کرد. همه نگاهشان میکردند: _یعنی کسی زنگ نزده؟ نگاهش به تلفنهای همراه دست مردم بود: _یه گوشی به اون بزرگی توی دستاتون هست و به جای کمک به آدما، وامیایستید و فیلم میگیرید؟ خنده داره به خدا! دست در جیبش کرد و تلفن همراهش را درآورد و گفت: _اگه مزاحم فیلم برداریتون نمیشم، یکی آدرس دقیق اینجا رو بگه بهم. دکتر داروخانه از جایی آن پشتها و گفت: _من دارم زنگ میزنم. محمد تشکر کرد. ارمیا یک دستش به دستان کوچک دخترکش بود و یک دستش به دستان یخ زدهی آیهی شکسته اش! "چه بر سرت آمده بانوی من؟ چه بر سرت آمده که اینگونه کم آوردهای؟ خدایا... نگاهمان میکنی؟! حواست هست؟ یک نفر اینجا دارد جان میدهد... یک نفر انگار نفس کم دارد... یک نفر خسته شده و دلش شکسته!" آمبولانس رسید. محمد صحبت کرد، میخواستند آیه را روی برانکار بگذارند که ارمیا گفت: _نه! خودم میذارمش! "آخر ارمیا میدانست که آیه محرم و نامحرم سرش میشود. آخر ارمیا میدانست آیه کسی است که حریم میداند، حرمت دارد این بانو! حریمت را دوست دارم! حرمت حریمت را بر من واجب کرده این خط سیاهی که دورت کشیدهای بانو!" پشت در منتظر بودند دکتر بیاید. ارمیا، جان در تن نداشت. دستش از فشار زیادی که بر آن آورده بود درد میکرد. ارمیا امروز خانواده اش را در...... ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ بدترین شرایط دیده بو زینب تنش را می لرزاند. صورت سفید تن سرِد آیه نفسش را جایی برده بود که خیال آمدن نداشت. دکتر که آمد، نگاه ارمیا لرزید. نگاِه لرزانش را به نگاه دکتر داد تا جواب این سوال نپرسیده را بشنود. دکتر عینکش را روی صورتش جا به جا کرد: _یه سکته خفیف رد کردن؛ امشب اینجا هستن تا وضعیتشون ثابت بشه، افت شدید فشارشون یه کم خطرناکه! اشکال دارد اگر ارمیا هم یخ کند؟ اگر ارمیا هم ضربان قلبش نامنظم شود؟ اشکال دارد الان شود؟ اشکال دارد دنیا را سیاه ببیند؟ اشکال دارد سرش روی تنش سنگینی کند؟ اشکال دارد واژهها را گم کند؟ اشکال دارد روز و سر بخورد؟سال و ماه را نداند؟ اشکال دارد قطرهای اشک از چشمانش تمام ذهنش را جمع کرد و دنبا ها گشت. صدایش شبیه صدایش نبود؛ انگار کسی در گلویش به جای او حرف میزد: _ببینمش؟! دکتر سری به تایید تکان داد: _فقط کوتاه باشه! آیه میان آنهمه دستگاه چشمانش بسته و صورتش کمی رنگ گرفته بود. این لباسها و این دستگاهها به آیه نمیذآمد. آیه ای که سر قبر سید مهدی ایستاده بود. کسی که حتی صدای گریه هایش را کسی نشنید. چه بر سرش آمده بود که قلبش تاب نداشت؟ امانت سیدمهدی روی دستانش بال بال زده بود... امانت سیدمهدی! آرام و نزدیک گوش آیه گفت: _اگه تو یه امانت از سیدمهدی داری، من دوتا امانت دارم آیه، با من این کار رو نکن! منو شرمنده نکن! تو باید آیه ی سیدمهدی باشی! من غلط کردم زیادی خواستم، پدری زینب برام بسه! با من این کار رو نکن! جواب حاج علی و سیدمهدی رو چی بدم؟ امانت داری نکردم آیه، آیه شرمنده........ ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗