6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ارسالی از اعضاء🌼
@modafehh
جمعه 😔
شنبه 😔
یکشنبه 😔
دوشنبه 😔
سه شنبه 😔
چهار شنبه 😔
ایام هفته را برایتان نمی شمارم ، روزهای دلتنگی و دوری از مزارش را برایتان ، نوشته ام ...
ولی پنچ شنبه ها😊
و شما چه میدانید شب های پنج شنبه بر سر مزارش چه ها بین من و او🍁 میگذرد...
👇👇
درد عشقی کشیدهام که مپرس؛
زهر هجری چشیدهام که مپرس؛😔
گشتهام در جهان و آخر کار؛
دلبری برگزیدهام که مپرس ؛🍁
آن چنان در هوای خاک درش؛
میرود آب دیدهام که مپرس؛😭
من به گوش خود از دهانش دوش؛
سخنانی شنیدهام که مپرس؛💚
#دلنوشته
@modafehh
﷽
#رمان_بــدون_تـــو_هرگـــز
#زندگے_نامه
شهید سیدعلی حسینی
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_بیستم
《 مقابل من نشسته بود 》
🖇سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب ... دومین دخترمون هم به دنیا اومد ... این بار هم علی نبود ... اما برعکس دفعه قبل... اصلا علی نیومد ... این بار هم گریه میکردم 😭... اما نه به خاطر بچهای که دختر بود ... به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت ...😔
🔸تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم ... کارم اشک بود و اشک 😭... مادر علی ازمون مراقبت میکرد ... من میزدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه میکرد ... زینب بابا هم با دلتنگیها و بهانهگیریهای کودکانهاش روی زخم دلم نمک میپاشید 💔... از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمیگرفت ... زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده ... توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد ... تهران، پرستاری قبول شده بودم ...✨
🔹یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود ... هر چند وقت یه بار، ساواکیها مثل وحشیها و قوم مغول، میریختن توی خونه ... همه چیز رو بهم میریختن ... خیلی از وسایلمون توی اون مدت شکست ... زینب با وحشت به من میچسبید و گریه میکرد ...😭
🔻چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم میکردن ... روزهای سیاه و سخت ما میگذشت ... پدر علی سعی میکرد کمک خرجمون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود ... درس میخوندم و خیاطی میکردم تا خرج زندگی رو در بیارم ... اما روزهای سختتری انتظار ما رو میکشید 🔻...
🔸ترم سوم دانشگاه ... سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکیها ریختن تو ... دستها و چشمهام رو بستن و من رو بردن ... اول فکر میکردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت ...😳
🔹چطور و از کجا؟ ... اما من هم لو رفته بودم ... چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم ... روزگارم با طعم شکنجه شروع شد ... کتک خوردن با کابل، سادهترین بلایی بود که سرم میاومد ... 😑
▫️چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن ... به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود ...
⭕️اما حقیقت این بود ... همیشه میتونه بدتری هم وجود داشته باشه ... و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه ... توی اون روز شوم شکل گرفت ...
🔹دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن ... چشم که باز کردم ... علی جلوی من بود ... بعد از دو سال ... که نمیدونستم زنده است یا اونو کشتن ... زخمی و داغون ... جلوی من نشسته بود ...😱😳
✍ ادامه دارد ...
@modafehh
•┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•
💚 یا مھــــــ❣️ــــدے 💚
با مہدی باش و ببین عِشق چہ مَعنا دارد
یا عشق چیست و عاشق چہ تَمنّا دارد
با مہدی زِندہ چو گشتی آن زمان میفَہمی
صد هِزاربار بہ رَهَش جان بدهی جادارد
🍃☘️🌼☘️🍃
منتظران به گوش باشید
غیبت ، تمدید شد
و این جمعه هم نیامد...
🍃☘️🌼☘️🍃
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_به_حق_زینبکبری(س)
#شبتون_امام_زمانی
@modafehh
.
هر بانویے ڪھ بانوے محشر نمیشود
هرڪس براے شیعه ڪھ مادر نمیشود..🥀
@modafehh