eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعه 😔 شنبه 😔 یکشنبه 😔 دوشنبه 😔 سه شنبه 😔 چهار شنبه 😔 ایام هفته را برایتان نمی شمارم ، روزهای دلتنگی و دوری از مزارش را برایتان ، نوشته ام ... ولی پنچ شنبه ها😊 و شما چه میدانید شب های پنج شنبه بر سر مزارش چه ها بین من و او🍁 میگذرد... 👇👇‏ درد عشقی کشیده‌ام که مپرس؛ زهر هجری چشیده‌ام که مپرس؛😔 گشته‌ام در جهان و آخر کار؛ دلبری برگزیده‌ام که مپرس ؛🍁 آن چنان در هوای خاک درش؛ می‌رود آب دیده‌ام که مپرس؛😭 من به گوش خود از دهانش دوش؛ سخنانی شنیده‌ام که مپرس؛💚 #دلنوشته @modafehh
شهید سیدعلی حسینی •┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈• 🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸 《 مقابل من نشسته بود 》 🖇سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب ... دومین دخترمون هم به دنیا اومد ... این بار هم علی نبود ... اما برعکس دفعه قبل... اصلا علی نیومد ... این بار هم گریه می‌کردم 😭... اما نه به خاطر بچه‌ای که دختر بود ... به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت ...😔 🔸تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم ... کارم اشک بود و اشک 😭... مادر علی ازمون مراقبت می‌کرد ... من می‌زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می‌کرد ... زینب بابا هم با دلتنگی‌ها و بهانه‌گیری‌های کودکانه‌اش روی زخم دلم نمک می‌پاشید 💔... از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی‌گرفت ... زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده ... توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد ... تهران، پرستاری قبول شده بودم ...✨ 🔹یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود ... هر چند وقت یه بار، ساواکی‌ها مثل وحشی‌ها و قوم مغول، می‌ریختن توی خونه ... همه چیز رو بهم می‌ریختن ... خیلی از وسایلمون توی اون مدت شکست ... زینب با وحشت به من می‌چسبید و گریه می‌کرد ...😭 🔻چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می‌کردن ... روزهای سیاه و سخت ما می‌گذشت ... پدر علی سعی می‌کرد کمک خرجمون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود ... درس می‌خوندم و خیاطی می‌کردم تا خرج زندگی رو در بیارم ... اما روزهای سخت‌تری انتظار ما رو می‌کشید 🔻... 🔸ترم سوم دانشگاه ... سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی‌ها ریختن تو ... دست‌ها و چشمهام رو بستن و من رو بردن ... اول فکر می‌کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت ...😳 🔹چطور و از کجا؟ ... اما من هم لو رفته بودم ... چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم ... روزگارم با طعم شکنجه شروع شد ... کتک خوردن با کابل، ساده‌ترین بلایی بود که سرم می‌اومد ... 😑 ▫️چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن ... به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود ... ⭕️اما حقیقت این بود ... همیشه می‌تونه بدتری هم وجود داشته باشه ... و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه ... توی اون روز شوم شکل گرفت ... 🔹دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن ... چشم که باز کردم ... علی جلوی من بود ... بعد از دو سال ... که نمی‌دونستم زنده است یا اونو کشتن ... زخمی و داغون ... جلوی من نشسته بود ...😱😳 ✍ ادامه دارد ... @modafehh •┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•
💚 یا مھــــــ❣️ــــدے 💚 با مہدی باش و ببین عِشق چہ مَعنا دارد یا عشق چیست و عاشق چہ تَمنّا دارد با مہدی زِندہ چو گشتی آن زمان میفَہمی صد هِزاربار بہ رَهَش جان بدهی جادارد 🍃☘️🌼☘️🍃‏ منتظران به گوش باشید غیبت ، تمدید شد و این جمعه هم نیامد... 🍃☘️🌼☘️🍃‏ (س) @modafehh
🌷بسم الله الرحمن الرحیم🌷
با تبسم های گرمت روز من آغاز شد صبح آمد خنده ات جاریست لبخندت بخیر ای شهید🌸 @modafehh
هر روز ، غذای نذری🍽 شنبه ها ناهار☀️: پیامبر خوبی ها ، حضرت رسول الله (درود خدا بر او باد ) شام🌙: آقا جانم ، حضرت امیرالمومنین(درود خدا بر او باد) #غذای_نذری 🍂🍁🍂 @modafehh 🍁🍂🍁
. هر بانویے ڪھ بانوے محشر نمیشود هرڪس براے شیعه ڪھ مادر نمیشود..🥀 @modafehh
#شهدا_هستند #دلگير که شدی از زمانه، تعطیل کن زندگی را، برس به داد ِدلت. #حرم اگر راه نیافتی، شهدا هستند... #گلزارشان می‌شود مأمنی برای دلت... #هم اکنون گلزار شهدا🌷 دعاگویتان هستم @modafehh
مهدی جان... مارا به جبر هم که شده سر به راه کن خیری ندیده ایم از این اختیارها 🌼 @modafehh
5dcb87ff77dbda646d103a73_-8122307876931190149.mp3
زمان: حجم: 8.6M
#مداحی:حاج مهدی رسولی🌷 #روی لب ها نور و قدر و کوثر و طاها #پیشنهاد مدیریت @modafehh
شهید سیدعلی حسینی •┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈• 🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸 《 یازهرا 》 🖇اول اصلا نشناختمش ... چشمش👁 که بهم افتاد رنگش پرید... لب‌هاش می‌لرزید ... چشم‌هاش پر از اشک😢 شده بود... اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می‌کردم ... از خوشحالی زنده بودن علی ... فقط گریه می‌کردم ... اما این خوشحالی چندان طول نکشید ...😭😭 🔹اون لحظات و ثانیه‌های شیرین ... جاش رو به شوم‌ترین لحظه‌های زندگیم داد ... قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم ... شکنجه‌گرها اومدن تو ... من رو آورده بودن تا جلوی چشم‌های علی شکنجه کنن ...😔 🔶 علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود ... سرسخت و محکم استقامت کرده بود ... و این ترفند جدیدشون بود ... اونها، من رو جلوی چشم‌های علی👀 شکنجه می‌کردن ... و اون ضجه می‌زد و فریاد می‌کشید ... صدای یازهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی‌شد ... 🍃✨ با تمام وجود، خودم رو کنترل می‌کردم ... می‌ترسیدم ... می‌ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک ... دل علی بلرزه و حرف بزنه ... با چشم‌هام به علی التماس می‌کردم ... و ته دلم❤️ خدا خدا می‌گفتم ... نه برای خودم ... نه برای درد ... نه برای نجاتمون ... به خدا التماس می‌کردم به علی کمک کنه ... التماس می‌کردم مبادا به حرف بیاد ... التماس می‌کردم که ...✨🍃 🔻بوی گوشت سوخته بدن من ... کل اتاق رو پر کرده بود ...💥🔥 ✍ ادامه دارد ... @modafehh •┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•