eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
بنام خدا، به یاد خدا، برای خدا✨
••🌱•• اول صبح به سمت حرمت رو کردم دست بر سینه سلامی به تو دادم ارباب سر صبحی شده و باز دلم دلتنگ است السلام ای سبب سینه تنگم ارباب... حسینی شاءالله کربلا @modafehh
هر روز ، غذای نذری🍽 شنبه ها ناهار☀️: پیامبر خوبی ها ، حضرت رسول الله (درود خدا بر او باد ) شام🌙: آقا جانم ، حضرت امیرالمومنین(درود خدا بر او باد) 🍂🍁🍂 @modafehh 🍁🍂🍁
از اعضاء🌷 دعا کنیم براشون ان شاء الله حاجت های خودمون هم روا بشه✨ @modafehh
: داری؟ وقتی میری سفر میگه رفتی زود برگرد هر شب زنگ بزن... اما یه مادر دیگه سراغ دارم گفت برو اگر (ع) برگشت بیا @modafehh
!!! سعد بن عبیده مۍگوید: چند تن از برجستگان کوفه را روز عاشورا دیدم که بر تپه‏‌ای با دست به دعا برداشته مۍگویند: 🙏خدایا، یاریت را نصیب «ع» کن . . . + یعنی نشستن از بالایِ تپه دست‌وپازدن امامشون رو نگاه‌ کردن! خدایا ما رو اینطوری امتحان نکن ... راستی ماهم‌ دعای فرج‌میخونیم!؟😔🍃 🌼 @modafehh
شهادت شوخی نیست ..... ❤️ قلبت ❤️ را بو می کشند بوی دنیا داد رهایت می کنند 💚 @modafehh
شهید سیدعلی حسینی •┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈• 🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸 《 زینب علی 》 🖇برگشتم بیمارستان … وارد بخش که شدم، حالت نگاه همه عوض شده بود … چشم‌های سرخ و صورت‌های پف کرده…مثل مرده‌ها همه وجودم یخ کرد …❄️ ♡شقیقه‌هام شروع کرد به گز گز کردن … با هر قدم، ضربانم کندتر می‌شد … ▪️بردی علی جان؟ … دخترت رو بردی؟ …هر قدم که به اتاق زینب نزدیک‌تر می‌شدم … التهاب همه بیشتر می‌شد … حس می‌کردم روی یه پل معلق راه میرم… زمین زیر پام، بالا و پایین می‌شد … می‌رفت و برمی‌گشت … مثل گهواره بچگی‌های زینب … 🔷به در اتاق که رسیدم بغض‌ها ترکید … مثل مادری رو به موت … ثانیه‌ها برای من متوقف شد … رفتم توی اتاق …زینب نشسته بود … داشت با خوشحالی با نغمه حرف می‌زد … تا چشمش بهم افتاد از جا بلند شد و از روی تخت، پرید توی بغلم … بی‌حس‌تر از اون بودم که بتونم واکنشی نشون بدم … هنوز باورم نمی‌شد … فقط محکم بغلش کردم … اونقدر محکم که ضربان قلب💓 و نفس کشیدنش رو حس کنم … دیگه چشم‌هام رو باور نمی‌کردم …نغمه به سختی بغضش رو کنترل می کرد … 🌸حدود دو ساعت بعد از رفتنت … یهو پاشد نشست … حالش خوب شده بود …دیگه قدرت نگه داشتنش رو نداشتم … نشوندمش روی تخت… 🍃✨مامان … هر چی میگم امروز بابا اومد اینجا … هیچ کی باور نمی‌کنه … بابا با یه لباس خیلی قشنگ که همه‌اش نــــــ✨ــــور بود … اومد بالای سرم … من رو بوسید و روی سرم دست کشید … بعد هم بهم گفت … 🍀به مادرت بگو … چشم هانیه جان … اینکه شکایت نمی‌خواد … ما رو شرمنده فاطمه زهرا نکن … مسئولیتش تا آخر با من … اما زینب فقط چهره‌اش شبیه منه … اون مثل تو می‌مونه … محکم و صبور … برای همینم من همیشه، اینقدر دوستش داشتم … 🌹بابا ازم قول گرفت اگر دختر خوبی باشم و هر چی شما میگی گوش کنم … وقتش که بشه خودش میاد دنبالم … 🌸زینب با ذوق و خوشحالی از اومدن پدرش تعریف می‌کرد … دکتر و پرستارها توی در ایستاده بودن و گریه می‌کردن … اما من، دیگه صدایی رو نمی‌شنیدم … ❤️حرف‌های علی توی سرم می‌پیچید … وجود خسته‌ام، کاملا سرد و بی‌حس شده بود … دیگه هیچی نفهمیدم … افتادم روی زمین … 🤕🙄 ✍ ادامه دارد ... @modafehh •┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•
شهید سیدعلی حسینی •┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈• 🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸 《 کودک بی‌پدر 》 🖇مادرم مدام بهم اصرار می‌کرد که خونه رو پس بدیم و بریم پیش اونها … 🔹می‌گفت خونه شما برای شیش تا آدم کوچیکه… پسرها هم که بزرگ بشن، دست و پاتون تنگ‌تر میشه …اونجا که بریم، منم به شما میرسم و توی نگهداری بچه‌ها کمک می‌کنم … 🔸مهمتر از همه دیگه لازم نبود اجاره بدیم …همه دوره‌ام کرده بودن … اصلا حوصله و توان حرف زدن نداشتم … 🔻چند ماه دیگه یازده سال میشه … از اولین روزی که من، پام رو توی این خونه گذاشتم … بغضم ترکید … این خونه رو علی کرایه کرد … علی دست من رو گرفت آورد توی این خونه … هنوز دو ماه از شهادت علی نمیگذره … گوشه گوشه اینجا بوی علی رو میده … 💢دیگه اشک، امان حرف زدن بهم نداد …من موندم و پنج تا یادگاری علی … اول فکر می‌کردن، یه مدت که بگذره از اون خونه دل می‌کنم اما اشتباه می‌کردن… 🍀حتی بعد از گذشت یک سال هم، حضور علی رو توی اون خونه می‌شد حس کرد …کار می‌کردم و از بچه‌ها مراقبت می‌کردم … همه خیلی حواسشون به ما بود … حتی صابخونه خیلی مراعات حالمون رو می‌کرد … 🌸آقا اسماعیل، خودش پدر شده بود اما بیشتر از همه برای بچه‌های من پدری می‌کرد … حتی گاهی حس می‌کردم … توی خونه خودشون کمتر خرج می‌کردن تا برای بچه‌ها چیزی بخرن …تمام این لطف ها، حتی یه ثانیه از جای خالی علی رو پر نمی‌کرد … 🔰روزگارم مثل زهر، تلخ تلخ بود … تنها دل خوشیم شده بود زینب … حرف‌های علی چنان توی روح این بچه ۱۰ ساله نشسته بود که بی اذن من، آب هم نمی‌خورد … درس می‌خوند … پا به پای من از بچه ها مراقبت می‌کرد… وقتی از سر کار برمی‌گشتم … خیلی اوقات، تمام کارهای خونه رو هم کرده بود … 🌹هر روز بیشتر شبیه علی می‌شد … نگاهش که می‌کردیم انگار خود علی بود … دلم که تنگ می‌شد، فقط به زینب نگاه می‌کردم … اونقدر علی شده بود که گاهی آقا اسماعیل، با صلوات، پیشونی زینب رو می‌بوسید … ❤️عین علی … هرگز از چیزی شکایت نمی‌کرد … حتی از دلتنگی‌ها و غصه‌هاش … به جز اون روز …از مدرسه که اومد، رفتم جلوی در استقبالش … چهره‌اش گرفته بود … تا چشمش به من افتاد، بغضش شکست … گریه‌کنان دوید توی اتاق و در رو بست …. ✍ ادامه دارد ... @modafehh •┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈•