💙سلام امام زمانم 💙
ای کاش همیشه یاورت باشم من
در وقت ظهور، محضرت باشم من
ھر چند که نامه ام سیاہ است ولی
بگذار سیاہ لشکرت باشم من
💎 اللهم عجل لولیک الفرج 💎
@modafehh
منزه وپاکی ،باچه جرات نسبت به روی گردانی ازدستوراتت دلیرشده ام؟!
وباکدام عامل هلاکت،خودرابه نابودی انداختم؟!
✨صحیفه سجادیه✨
@modafehh
ماه رمضان با شهید سیاهکالی
سبک زندگی برگرفته از کتاب یادت باشد
شماره 11
حفظ حرمت افراد نیازمند
شهید سیاهکالی علاوه بر اینکه اهل کار خیر و دستگیری از افراد نیازمند بود سعی می کردند شأن و حرمت این افراد را نیز حفظ کنند
در خاطرات ایشان آمده است چون بعضی از شب ها پولی همراه نداشتند جهت گذاشتن آشغال ها کل کوچه را دور می زدند تا با این کار با فرد محتاجی که معمولا ایشان را می دیدند روبرو نشوند
اعتقاد داشتند چون در آن لحظه پولی همراه ندارند شاید آن فقیر دلشکسته شود
@modafehh
ڪسی دل بِبُـره،خدا زود نمی بَرَدشا...ممڪنِ نگهش داره سالها بعد بِبَـره...ممڪن هم هست خدا بخواد به همین زودیا بِبَـردش،به دلش انداخته بِبُـر...
خودتـــ بِبـُر...
بعـد یڪ هفتـه بعدش می بَرَدِش...
بعد میگه چقدر خوب شد ما یڪ هفته قبل بُریده بودیـم ما ڪه نمی دونستیم...ولی دل ڪنده بودیـم
حالا ڪسے دل نڪنه چے میشه؟
جون میڪنه😔
موقع مردن،جون میڪنه...
#استاد_پناهیان
@modafehh
خاطره ای از حمید آقا❣
همیشه میگفت و لاتجسسو....میگفت در
زندگی مردم تجسس نکنید تا بعد با شناخت نادرست به آبروی فرد لطمه بزنید...باید مراقب باشیم
@modafehh
# ساعتی پیش گلزار شهدا🌹
دعاگویتان بودیم ✨
@modafehh
[وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ]
و گفت: «من به سوی پروردگارم میروم...
او مرا هدایت خواهد كرد!»
خُـدایا...
من دارم میام...
به #امید اینکه تو راهنمــام باشی.. :)
خودت هدایتم ڪُن...
صافات(۹۹)
#هدایتمکن
#آیه_گرافی
#درمحضرقرآن
#دم_افطاری🌱
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_هفتاد_و_ششم۷۶
👈این داستان⇦《 شب آخر 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎سفر فوق العاده ما ... تازه از دو کوهه شروع شد ... صبح، بعد از روشن شدن هوا🌄 حرکت کردیم ...
🌹شلمچه ... چزابه ... طلائیه ....کوشک و ... هر قدمش ... و هر منطقه با جای قبل فرق داشت ... فقط توفیق فکه نصیب مون نشد 😔... هر چی آقا مهدی اصرار کرد ... اجازه ندادن بریم جلو ... جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پیش آمده ... اجازه نداشتیم جلوتر بریم ...🚷
🌙شب آخر ... پادگان حمید ...
خوابم نمی برد ... بلند شدم و اومدم بیرون ... سکوت شب و صدای جیرجیرک ها ... دلم برای دو کوهه تنگ شده بود ... خاک دو کوهه از من دل برده بود ... توی حال و هوای خودم بودم ... غرق دلتنگی کردن برای خدا 💔... که آقا مهدی نشست کنارم ...
- تو هم خوابت نمی بره ؟ ... بقیه تخت خوابیدن ...💤💤
با دل شکسته💔 و خسته به اطراف نگاه کردم ...
این خاک، آدم رو نمک گیر می کنه ... مگه میشه ازش دل کند؟ ... هنوز نرفته، دلم برای دو کوهه تنگ شده ...😔💔
با محبت عمیقی بهم نگاه کرد ...😍
پدربزرگت هم عاشق دوکوهه بود ... در عوض، منم عاشق این حال و هوای توئم ...❤️
خندید 😁... و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ...
🔻آقا مهدی؟ ... راسته که شما جنازه پدربزرگم رو برگردوندید؟...
چشم هاش گر گرفت و سرش چرخید ... به زحمت نیم رخش رو می دیدم ...😔
- دلم می خواست محل شهادت🌹 پدربزرگم رو ببینم ... سفر فوق العاده ای بود و دارم دست پر می گردم ... اما دله دیگه... چشم انتظار دیدن اون خاک بود ... حالا هم که فکر برگشت ...
دیگه زبونم به ادامه دادن نچرخید ...😶😞
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ 🌷 🌷 🌷
@modafehh
••••
میگفـت:
+خدایـااا
اگـرتـو بـهترینربـّے
ومـَنبدتریـنبنـده...🌱
.
:: #پـسارحمعبـدڪالضعیـف... 🖐🏻
.
.
@modafehh