خوب که به چشمانش نگاه کنی
مےبینی خیلی حرفها دارد
حرفهایی از جنس خدا
از جنس مردانگـے
از جنس #شھادت...
خوبتر که نگاه کنی...
شرمنده مےشوی
از اینکه همیشه نگاهش به تو بوده
و تو از آن غافل بودهای...
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات
#صبحتون بخیر☕️
@modafehh
•••|🦋💌|•••
شاکر شدن تمرین میخواد ، عادت رایج ناسپاسی به زحمت از بین میره . پس باید برای شکر یک برنامۀ روزانهای بذاریم . نماز بهترین برنامه برای شاکر شدنه . شاکرانه نماز خواندن هم به قیمت نماز اضافه می کنه ، هم حالمون رو خوبتر میکنه . هر چقدر شاکرتر بشیم ، کمتر هم گناه می کنیم .
✍🏻 حاج آقا پناهیان
@modafehh
ماه رمضان با شهید سیاهکالی
سبک زندگی برگرفته از کتاب یادت باشد
شماره 23
دوستی با سربازان
شهید سیاهکالی همیشه با سربازانش که در واقع نیروهای تحت نظرش بودند رابطه ای دوستانه داشتند
مثلا هر گاه کلید یا وسیله ای می خواستند از سربازی بگیرند نمی گفتند من اینجا هستم آن وسیله را برایم بیاور، بلکه می پرسیدند تو کجا هستی و خودشان ان مسیر را گاها حتی تا منزل سرباز می رفتند
یا بارها در شستن موکت های حسینیه محل کارشان دوشادوش سربازها کمک می کردند
برای همین بود که شهید تعداد زیادی عکس یادگاری با سربازهایش دارد
مثل شهید باشیم
شهید می شویم
@modafehh
#یآدتباشه💚
اِݩقَدڔ سیݩِہ میزَد؛
بِہِش گُفتَݩ ڪمتَر خُودِتُو اَذیټ ڪُݩ
گُفټ:
ایݩ سینِہ ݩِمیسوزِہ..💛
[مُوقعِ شَهآدَټ هَمہجآش تَڔڪِش بـود
جُز سیݩہش..🕊🌱]
#شهیدحمیدسیآهکآݪےمرادی🤍
#یآدمهست
@modafehh
معصومِ مردُمیم !
ولی در خفای ِ خویش ،
درگیر ِتوبه های مدام و مکرریم
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_هشتــاد_و_ششم۸۶
👈این داستان⇦《 دستهای خالی 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎با هر قدمی که برمی داشتم ... اونها یک بار، مرگ رو تجربه میکردن ... اما من خیالم راحت بود ... اگر قرار به رفتن بود... کسی نمیتونست جلوش رو بگیره ... اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن ... و گم شدن و رفتن ما به اون دشت ... هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود...🍃✨
چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود😡 ... سرم رو انداختم پایین ... هیچ چیزی برای گفتن نداشتم ... خوب می دونستم از دید اونها ... حسابی گند زدم ... و کاملا به هر دوشون حق میدادم ... اما احدی دیشب ... و چیزی که بر من گذشته بود رو ... باور نمی کرد ...😔😭
آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد😠 ... تا اومد چیزی بگه... آقا مهدی، من رو محکم گرفت توی بغلش ... عمق فاجعه رو ... تازه اونجا بود که درک کردم ... قلبش💓 به حدی تند می زد که حس می کردم ... الان قفسه سینه اش از هم می پاشه ...⚡️
🍃تیمم کرد و ایستاد کنار ماشین ... و من سوار شدم ...
🌀آخر بی شعورهایی روانی ...
چند لحظه به صادق نگاه کردم ... و نگاهم برگشت توی دشت ...
🔹ایستاده بودن بیرون و با هم حرف می زدن ... هوا کاملا روشن شده بود ... که آقا مهدی سوار شد ...🚘
پس شهدا چی؟ ...🌹
نگاهش👀 سنگین توی دشت چرخید ...
با توجه به شرایط ... ممکنه میدون مین باشه ... هر چند هیچی معلوم نیست ... دست خالی نمیشه بریم جلو ... برای در آوردن پیکرها باید زمین رو بکنیم ... اگر میدون مین باشه ... یعنی زیر این خاک، حسابی آلوده است ... و زنده موندن ما هم تا اینجا معجزه ... نگران نباش ... به بچه های تفحص ... موقعیت اینجا رو خبر میدم ...🗣
💠آقا رسول از پشت سر، گرا می داد ... و آقا مهدی روی رد چرخ های دیشب ... دنده عقب برمیگشت ... و من با چشم های خیس از اشک ... محو تصویری بودم که لحظه به لحظه ... محو تر می شد ...😭
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ ✨✨✨
@modafehh