eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
ماه رمضان با شهید سیاهکالی سبک زندگی برگرفته از کتاب یادت باشد شماره 25 حضور در هیئت شهید سیاهکالی اعتقاد ویژه ای به رزق معنوی هیئت داشتند ایشان بهترین روش برای جذب جوانان به معارف را ظرف هیئت می دانستند و بر همین اساس هیئت خیمه العباس را به همراهی دوستانشان راه اندازی کردند حتی در شب های سرد زمستان با موتور در هیئت هفتگی شرکت می کردند اصرار داشتند همسر و دوستانشان در این جلسات حضور داشته باشند مثل شهید باشیم شهید می شویم @modafehh
رفیق!✨ ھـروقـت‌میخـواستـی‌گناه‌ڪنـی بـه‌این‌فڪرکن‌که‌شبـآیِ‌قـدر چقدر گریه‌ڪردی‌وبه‌خد‌ا التماس‌ڪردی‌ که‌ببخشتـت! ببین‌لذت‌گنـاه‌به‌شکستـن‌قول‌و‌قرارات‌با‌خد‌‌ا میارزه؟ چطور‌روت‌میشه..چه‌بھونه‌ای‌داری❗️ ''برایِ‌خـوب‌بودن‌بایـد‌تلاش‌ڪرد 💌 '' @modafehh
🔻 ۸۹ 👈این داستان⇦《 کرکر مردی 》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎حالم خیلی خراب بود ... - اشتباهی دستت گرفت، پاره شد؟ ... خودت می‌تونی چیزی رو که میگی باور کنی❓ ... اونجایی که چسبونده بودم ... محاله اشتباهی دست بخوره پاره بشه ... اونم پوستری که رویه‌ی پلاستیکی داره ...😳 تو که بلدی قاب درست کنی ... قاب می‌گرفتی، می‌زدیش به دیوار ... که دست کسی بهش نگیره ...⚡️ 🔻مامان اومد جلو ... خجالت بکش سعید ... این عوض عذرخواهی کردنته ... پوسترش رو پاره کردی ... متلک هم می اندازی؟ ...😠 کار بدی نکردم که عذرخواهی کنم ... می‌خواست اونجا نچسبونه ...🙄 هر لحظه که می‌گذشت ضربان قلبم شدید تر می‌شد 💓... 🔹خیلی پر رویی ... بی اجازه رفتی سر کمدم ... بعد هم زدی پوسترم رو پاره کردی ...حالا هم هر چی، هیچی بهت نمیگم و می‌خوام حرمتت رو نگهدارم بازم ... مثلا حرمت نگه ندار، ببینم می‌خوای چه غلطی بکنی؟ ... آره ... از عمد پاره کردم ... دلم خواست پاره کردم ... دوباره هم بچسبونی پاره‌اش می کنم ...⚡️ 🙌و دو دستی زد تخت سینه‌ام و هلم داد ... بگو جربزه ندارم از حقم دفاع کنم ... گریه کن، بپر بغل مامانت ... از شدت عصبانیت، رگ گردنم می پرید ... یقه‌اش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار ... و نگهش داشتم ...😡 هر بار اذیت کردی و وسایلم رو داغون کردی ... هیچی بهت نگفتم ... فکر نکن اگه کاری به کارت ندارم و نمیزنم لهت کنم ... واسه اینه که زورت رو ندارم ... یا از تو نصف آدم می ترسم ...😐 بدجور ترسیده بود ... سعی کرد هلم بده ... لباسش رو از توی مشتم👊 بکشه بیرون ... اما عین میخ، چسبیده بود به دیوار ... هنوز از شدت خشم می لرزیدم ... تا لباسش رو ول کردم ... اومد خودش رو کنترل کنه اما بدتر روی سرامیک ... فرش زیر پاش سر خورد ... ▒برو هر وقت پشت لبت سبز شد ... کرکر مردی بخون ... یه قدم👣 رفتم عقب ... مامان ساکت و منتظر ... و الهام با ترس، دست مامان رو گرفته بود ... چشمم👁 که به الهام افتاد، از دیدن این حالتش خجالت کشیدم ... هنوز ملتهب بودم ... سعید، رنگ پریده ساکت و توی لاک دفاعی ...😨 همه توی شوک ... هیچ کدوم شون ... چنین حالتی رو به من ندیده بودن ...😡 جو خونه در حال آرام شدن بود ... که پدر از در وارد شد ...😱 ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ @modafehh
. ♥[وَ یَبقے وَجھُ رَبَّڪَ ذُو الجَلَالِ وَ الإڪرَامِ]🍃 . :::مردمـ مےآیندومےروند اینـ خداستـ ڪہ همیشھ در تمام مراحل شیرینـ و تلخ با تو مےماند ::: خدایی💚 @modafehh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️   به هرطرف نظرکنم اثر ز روی ماه توست گراین جهان بپاشده به‌خاطر صفای توست...💚 ببین که پرشده جهان ز ظلم و جور ای عزیز بگو کدام لحظه‌ها ظهور روی ماه توست💜 🌤أللَّھم عجل لولیڪ ألفرج🌤 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ @modafehh
[حتی کأنّک استَحیَیتَنی... -دعای ابوحمزه +گاهی وقت‌ها گناه که می‌کنم تو سرت را پـایین می‌ اندازی ... !! @modafehh
ماه رمضان با شهید سیاهکالی سبک زندگی برگرفته از کتاب یادت باشد شماره 26 احترام به قوانین شهری شهید سیاهکالی اعتقاد داشتند قانون برای همه کس همه زمان ها و همه جاها لازم الاجراست مثلا وقتی اول صبح در حالی که مامور پلیس نبود و خیابان ها هم خلوت بود پشت چراغ قرمز می ایستادند و اعتقاد داشتند این احترام به قانون باید در همه از مسئول گرفته تا پایین دست نهادینه بشود مثل شهید باشیم شهید می شویم @modafehh
خاطره ای از حمیدآقا❣ گاهی میخواست بره باشگاه،بچه های کوچه دورش جمع میشدن و موتورش رو نگاه میکردن...بچه ها رو سوار میکرد ولی راه نمیبرد بعد زمین میزاشت...شاید یه ربع یا 20 دقیقه با بچه ها گرم میگرفت بعد میرفت باشگاه @modafehh
🔻 ۹۰ 👈این داستان⇦《 در برابر چشم 》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎پدر کلید انداخت و در رو باز کرد ... کلید به دست🔑 ... در باز ... متعجب خشکش زد ... و همه با همون شوک برگشتن سمتش ... اینجا چه خبره❓ ... با گفتن این جمله ... سعید یهو به خودش اومد و دوید سمتش ... اشتباهی دستم خورد پوسترش پاره شد ... حالا عصبانی شده😡 ... می خواد من رو بزنه ... برق از سرم پرید ...⚡️ نه به خدا ... شاهدن ... من دست روش ... کیفش رو انداخت و با همه زور ... خوابوند توی گوشم 👂... 🔹مرتیکه آشغال ... آدم شدی واسه من؟ ... توی خونه من، زورت رو به رخ می کشی❓ ... پوسترت❓ ... مگه با پول خودت خریدی که مال تو باشه که دست رو بقیه بلند می کنی؟ ... و رفت سمت اتاق ... دنبالش دویدم تو ... چنگ انداخت و پوستر رو از روی کمد کند ... و در کمدم رو باز کرد ... ⭕️بازم خریدی؟ ... یا همین یکیه❓ ... رفتم جلوش رو بگیرم ... بابا ... غلط کردم ... به خدا غلط کردم ... ▫️پرتم کرد عقب ... رفت سمت تخت ... بقیه‌اش زیر تخت بود... دستش رو می‌کشیدم ... التماس می‌کردم ... - تو رو خدا ببخشید ... غلط کردم ... دیگه از این غلط ها نمی کنم ...😔 مادرم هم به صدا در اومد ... - حمید ولش کن ... مهران کاری نکرده ... تو رو خدا ... از پول تو جیبیش خریده ... پوستر شهداست 🌹... این کار رو نکن ... و پدرم با همه توانش ... پوسترها رو گرفته بود توی دستش و می‌کشید ... که پاره‌شون کنه ... اما لایه پلاستیکی نمی‌گذاشت ... جلوی چشم های گریان و ملتمس من😭 ... چهار تکه‌شون کرد ... گاز رو روشن کرد و انداخت روی شعله‌های گاز ...🔥 🔻پاهام شل شد ... محکم افتادم زمین ... و پوستر شهدا🌹 جلوی چشمم می‌سوخت ...🔥 ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ @modafehh