🌷آیت الله ناصــــــــــرۍ:
هرڪس با غیر خدا #مـعامله بڪند
به جان امام زمان ضرر ڪرده است.
اگر مسجـد میسازی برای خدا بساز
لله باشد مزد خود را هم از او بگیر
مــــردم هرچه می خـواهند بگویند
بگویند تو ڪار را #برای خدا بڪن
لله بڪن افشا ڪردن آن باخداست
امتـــحان ڪن.
ان شاءالله نماز اول وقت به نیت :
🌺باقرالعلوم امام محمد باقر علیه السلام🌺
برای رضای خدا 🌹
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوبیستونه
👈این داستان⇦《 به من بگو 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه ... یا اگه درسته تا چه حد درسته ... اما این تنها فکری بود که به ذهنم میرسید ...
🖥⌨سیستم رو خریدم و با سعید رفتیم دنبال ارتقای کارت گرافیک و ...
تقریبا کل پولی رو که از ۲ تا شاگرد اولم ... موسسه پیش پیش بهم داده بود ... رفت ... ولی ارزشش رو داشت ... اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوشحال بشه ... حتی اگر هیچ فایده دیگهای نداشت ... این یه قدم بود ... و اهداف بزرگ ... گاه با قدمهای ساده و کوچک به نتیجه میرسه ...🍃✨
رفیقهاش رو میآورد ... منم تا جایی که میشد چیزی میخریدم ... غذا رو هم مهمون خودم ... یا از بیرون چیزی میگرفتم ... یا یه چیز ساده دور همی درست میکردم ...🍜🍝
🔸سعی میکردم تا جایی که بشه ... مال و پول اونها از گلوی سعید پایین نره ... چیزی به روی خودم نمیآوردم ... ولی از درون داغون بودم ...😔
🔹نماز مغرب تموم شده بود ... که سعید با عجله اومد توی اتاق مامان ...
مهران ... کامران بدجور زرد کرده ...
🔻سرم رو آوردم بالا ...
واسه چی؟ ...
هیچی ... اون روز برگشت گفت ... باغ، پارتی مختلط داشتن و ... بساطِ ... الان که دید داشتی وضو میگرفتی... بد رقم بریده ...😳
💢دوباره سرم رو انداختم پایین ... چشم روی تسبیح و مهرم ... و سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم ...
💠خیلیها قپی خیلی چیزها رو میان ... فکر میکنن خالی بندیها به ژست و کلاس مردونهشون اضافه میکنه ... ولی بیشترش الکیه ... چون مد شده این چیزها باکلاس باشه میگن ... ولی طبل تو خیالین ... حتی ممکنه یه کاری رو خودشون نکنن ... ولی بقیه رو تحریک کنن که انجام بدن... خیلی چیزها رو باید نشنیده گرفت ...
▫️سعید از در رفت بیرون ... من با چشمهای پر اشک😭، سجده... نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه ... توی دلم آتشی به پا بود ... که تمام وجودم رو آتش🔥 میزد ...
🍃خدایا ... به دادم برس ... احدی رو ندارم که دستم رو بگیره ... کمکم کن ... بهم بگو کارم درسته ... بگو دارم جاده رو درست میرم ...🍃✨
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوبیستوهشت
👈این داستان⇦《 دربست، مردونه 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎تمام ذهنم درگیر بود ... وسط کلاس درس ... بین بچهها ... وسط فعالیتهای فرهنگی ...
🔸الهام ... سعید ... مادر ... و آینده زندگیای که من ... مردش شده بودم ...
مامان دوباره رفته بود تهران ... ما و خانواده خاله ... شام خونه دایی محسن دعوت بودیم ... سعید پیش پسرهای خاله بود... از فرصت استفاده کردم و دایی رو کشیدم کنار ... رفتیم تو اتاق ...
دایی شنیدم میخوای کامپیوترت رو بفروشی ... چند❓...
🔹با حالت خاصی ... یه نیم نگاهی بهم انداخت ...
چند یعنی چی؟ ... میخوای همین طوری برش دار ...
قربانت دایی ... اگه حساب میکنی برمیدارم ... نمیکنی که هیچ ...
🔻نگاهش جدی تر شد ...
- خوب اگه میخوای لپ تاپ رو بردار ... دو تاش رو میخواستم بفروشم ... یه مدل بالاتر واسه نقشه کشی بگیرم... ولی خوبیش اینه که جایی هم لازم داشته باشی میتونی با خودت ببری ... پولش هم بیتعارف، مهم نیست ...
🍃شخصی نمیخوام ... کلا میخواستم یکی توی خونه داشته باشیم ...
ایده لپ تاپ دایی خوب بود ... اما نه از یه جهت ... سعید خیلی راحت میتونست برش داره ... و با دوستهاش برن بیرون ... ولی کامپیوتر میتونست یه نقطه اتصال بین من و سعید ... و سعید و خونه بشه ...
💢صداش کردم توی اتاق ...
- سعید میخوام کامپیوتر دایی رو ازش بخرم ... یه نگاه بکن ببین چی داره؟ ... چی کم داره؟ ... میشه شبکهاش کنی یا نه؟ ... کلا میخوایش یا نه؟ ...
گل از گلش شکفت ...
🌸جدی؟ ...
چرا که نه ... مخصوصا وقتی مامان نیست ... رفیقهات رو بیار ... خونه در بست مردونه ...😊
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
#نماز_شب
وقتی جوان برای نماز شب بلند میشود ؛ اما خوابش می آید و سرش به این طرف و آن طرف میرود و انه اش پایین می افتد ؛ پروردگار در های آسمان را باز میکند و خطاب به ملائکه میفرماید: " انظرو الی عبدی .. نگاه کنید به بنده ی من "
خداوند علی اعلی افتخار میکند که ببینید این بنده ی من کاری را که بر او واجب نکرده ام چگونه به جا می آورد .
پروردگار میفرماید من سه چیز به او مرحمت میکنم :
۱. اینکه گناهانش را می آمرزم
۲. اینکه موفق به توبه اش میکنم
۳. اینکه رزق وسیعی نصیبش میکنم
#آیتاللهحقشناس
نماز شب به نیت🍃 امام صادق علیه السلام🍃
ما رو هم #دعا کنید
....... @modafehh .....
#السلامعلیڪیااباعبدالله✋🏻
قلب مرا هواے تو اشغال میڪند
با هر سلام با حرمٺ حال میڪند
دارم یقین ڪه حضرٺِ عالیجنابِ عشق
ڪربُـبَلا نصیبِ من امسال میڪند
#السلام_علیڪیااباعبدالله❤️✨
✨❤️ @modafehh ❤✨
سلام 🌷
امشب هیئت مجازی داریم توی کانال......
🦋 ساعت
🦋21:30
منتظر هستیم ان شاءالله همه تشریف بیارید💐به نیت شهدا 🌹
دوستانتون هم دعوتت کنید ......
رفقای امام حسینی
حدیث کسا هم تا امشب وقت هست.
🦋 @modafehh 🦋
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
┅═══✼ @modafehh ✼═══┅
#سخنان_رھبرے😍❤️
آنچه که مهم است حفظ راه شهداست یعنی پاسداری از خون شهدا.
این وظیفه اول ماست. در قـبال شهـدا همہ هم موظّفیم نه این که بعضی وظیفه دارند و بعضی نه....
#شهدا
#مقام_معظم_رهبرے
نماز اول وقت به نیت:
🌹 شهدا صحنه مبارزه با کرونا 🌹
🌹 @modafehh 🌹
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوسی
👈این داستان⇦《 سید 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎رفقاش که داشتن میرفتن ... کامران با ترس اومد سمتم... و در حالی که خندههای الکی میکرد و مثلا خیلی رو خودش مسلط بود ... سر حرف رو باز کرد ...
🔹راستی آقا مهران ... حرفهایی که اون روز میزدم ... همهاش چرت بود ... همین جوری دور هم یه چیزی میگفتیم ...😔
🔸چند لحظه مکث کردم ...
شما هم عین داداش خودم ... حرفت پیش ما امانته ... چه چرت ... چه راست ...😊
🍃یکم هاج و واج به من و سعید نگاه کرد ... خداحافظی کرد و رفت ... سعید رفت تو ... من چند دقیقه روی پلههای سرد راه پله نشستم ... شاید وجود آتش گرفتهام🔥 کمی آرام تر بشه ...
🌚تمام شب خوابم نبرد ... از فشار افکار روز ... به بیخوابیهای مکرر شبانه هم گرفتار شده بودم ... از این پهلو به اون پهلو ...
💠بیشترین زجر و دردی که اون ایام توی وجودم بود ... فقط یه سوال بود ... سوالی که به مرور، هر چه بیشتر تمام ذهنم رو خودش مشغول می کرد ...
🍃✨خدایا ... دارم درست میرم یا غلط؟ ... من به رضای تو راضیم ... تو هم از عمل من راضی هستی؟ ...
🍀بعد از نماز صبح ... برگشتم توی رختخواب ... با یه دنیا شرمندگی از نمازی که با خستگی و خواب آلودگی خونده بودم ... تا اینکه ... بالاخره خوابم برد ...
🍃✨سید عظیم الشأن و بزرگواری ... مهمان منزل ما بودند ... تکیه داده به پشتی ... رو به روشون رحل قرآن ... رفتم و با ادب ... دو زانو روی زمین، مقابل ایشون نشستم ...
🌸قرآن رو باز کردند و استخاره با قرآن رو بهم یاد دادند ...
سرم رو پایین انداختم ...
من علم قرآن ندارم ... و هیچی نمیدونم ...
✨🍃علم و هدایت از جانب خداست ...
جمله تمام نشده از خواب پریدم ... همین طور نشسته ... صحنههای خواب جلوی چشمم حرکت میکرد ... دل توی دلم نبود ...❤️
🏢دانشگاه، کلاس داشتم اما ذهن آشفتهام بهم اجازه رفتن نمیداد ... رفتم حرم ... مستقیم دفتر سوالات شرعی ...
حاج آقا ... چطور با قرآن استخاره میکنن؟ ... میخواستم تمام آدابش رو بدونم ...
🌺باورم نمیشد ... داشت ... کلمه به کلمه ... سخنان سید رو تکرار میکرد ...
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوسیویک
👈این داستان⇦《 وحشت 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎چند روز از اون ماجرا و خواب گذشته بود ... هر بار که میرفتم سر قرآن یاد اون خواب میافتادم ... و ترس وجودم رو پر میکرد ...
🍃✨به کافران بگو خداست که هر کس را بخواهد در گمراهی میگذارد و هر کس را که (به سوی او) بازگردد به سمت خودش هدایت میکند ...✨🍃
🍀تمام این آیات و آیات شبیهشون از توی ذهنم رد میشد ...
یُضِلُّ بِهِ کَثِیرًا وَیَهْدِی بِهِ کَثِیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ ...
و ترس بیشتری وجودم رو پر میکرد ...
💢 مهران ... اونهایی که بدون علم و معرفت ... و فهم حقیقی دین، وارد چنین حیطه و اموری شدن ... کارشون به گمراهی کشید ... اگه خواب صادقه نبوده باشه چی؟ ... تو چی میفهمی؟ ... کجا میخوای بری؟ ... اگه کارت به گمراهی بکشه و با سر سقوط کنی، چی؟ ... امثال شمر و ابوموسی اشعری ... ادعای علم و دیانتشون میشد ... نکنه سرانجامت بشه مثل اونها⁉️ ...
🔻وحشت عجیبی وجودم رو پر کرده بود ... نمیفهمیدم این افکار حقیقیه و مال خودمه؟ ... یا شک و خطوات شیطانه ... و شیطان باز داره ... حق و باطل رو با هم قاطی میکنه؟ ...
🍀تنها چیزی که کمی آرومم میکرد یک چیز بود ... من تا قبل از اون خواب ... اصلا استخاره گرفتن رو بلد نبودم ... یعنی ... میتونست یه خواب صادقانه باشه؟ ...
🔹هر چند، این افکار ... چند هفته مانع شد ... حتی دست به قرآن ببرم ... صبح به صبح ... تبرکی، دستی روی قرآن میکشیدم ... و از خونه میزدم بیرون ... تمام اون مدت، سهم من از قرآن همین شده بود ...✨
📃امتحانات پایان ترم دوم ... و سعید داشت دیپلم میگرفت ...
رابطهمون به افتضاحی قبل نبود ... حالا کمتر با دوستهاش بیرون میرفت ... امتحان نهایی هم مزید بر علت شده بود ...
🌙شبها هم که توی خونه سیستم بود ... مینشست پشت میز به بازی ... یا فیلم نگاه کردن ... حواسم بهش بود ... اما تا همین جا هم جلو اومدن، خودش خیلی بود ...
📃قبل از امتحان ... توی حیاط دانشگاه دور هم بودیم ... یکی از بچهها اعصابش خیلی خورد بود ...
🔸لعنت به امتحانات ... قرار بود کوه، بریم * ... بد رقم دلم میخواست برم ... فقط به خاطر این پیشنیاز مسخره نرفتم ...
▫️و شروع کرد از گروهشون صحبت کردن ... و اینکه افراد توی کوه به هم نزدیکتر میشن و ...
ایده فوق العادهای به نظر میاومد ... من ... سعید ... کوه ...👬⛰
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh