eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
113 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁 یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii غباروبی گلزار شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
اکنون مزار شهدا دعاگویتان هستیم 🤲🌸🌸👇👇
شهدایی😉😉😉 خدمتتون عرض کنم که ادمین شهید حمید سیاهکالی مرادی برا اعضای خوب و باصفا خیلی کار ها میکنن 😌😌😌 و اینم بگم که یکی از ادمین نتونست به عکس های زیارت داداش حمید از مزارشون بسنده کنه .... تصمیم گرفت از آسمون عکس بگیره براتون😮😮 آره از آسمون تصاویر هوایی گلزار شهدا قزوین و مزار داداش حمید 🌸🌸 توسط ادمینمون خلبان اعتمادیان👮🏻‍♂ ✈️✈️✈️ ✈️✈️ @modafehh ✈️✈️
تا‌زمانی‌که همنشینِ گناه باشیم همنشینِ امام‌ِزمان نخواهیم‌بود گرفتارِ نَفس باشیم هم‌نَفَسِ امام‌ِزمان نخواهیم بود نماز اول وقت به نیت: غریب این عالم .آقا صاحب الزمان🍁 🍁 @modafehh 🍁
🔻 👈این داستان⇦《 و قسم به عصر 》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎بعد از امتحان حسابی رفتم توی فکر ... اگه واقعا کوه رفتن آدم‌ها رو اینقدر بهم نزدیک می‌کنه و ... با هم قاطی میشن ... ایده خیلی خوبیه که من و سعید هم بریم کوه ... حالا شاید خودمون ماشین نداریم ... و جایی رو هم بلد نیستم ... اما گروه‌های کوهنوردی ... مثل گروهی هم که سپهر می‌گفت ... به نظر خوب میاد ...👌 🔹در هر صورت، ایده خوبی برای شروع بود ... از طرفی یه فکر دیگه هم توی ذهنم حرکت می‌کرد ... 🔸حالا اگه به جای من ... به بقیه نزدیک‌تر بشه و رابطه‌مون همین طوری بمونه چی؟ ... یا اینکه ...🤔 دل دل کنان می‌رفتم سمت قرآن ... یه دلم می‌گفت استخاره کن ... اما دوباره ترس وجودم رو پر می‌کرد ... 🔻بالاخره دلم رو زدم به دریا ... نمی‌دونم چطور شد اون روز این تصمیم رو گرفتم ... وضو گرفتم و بعد از نماز مغرب و تسبیحات حضرت زهرا ... با هزار سلام و صلوات ... برای اولین بار در تمام عمرم ... استخاره کردم ...🍃✨ 🍃✨و قسم به عصر ... که انسان واقعا دستخوش زیان است ... مگر افرادی که ایمان آوردند و عمل شایسته انجام دادند ... و یکدیگر را به حق سفارش کردند و به صبر و شکیبایی توصیه نمودند ... صدق الله العلی العظیم ...✨🍃 ❤️قرآن رو بستم و رفتم سجده ... - خدایا ... به امید تو ... دستم رو بگیر و رهام نکن ... 💢امتحانات سعید تموم شد ... و چند وقت بعد، امتحانات من... شب که برگشت بهش گفتم ... ▫️حسابی خوشش اومد ... از حالتش معلوم بود ایده حرف نداشت ... از دیدن واکنشش خوشحال شدم ... و امیدوارتر از قبل ... که بتونم از بین اون رفیق‌های داغون ... جداش کنم... 🔹خودش رفت سراغ گروه کوهنوردی‌ای که سپهر پیشنهاد داده بود ... و اسم من و خودش رو ثبت نام کرد ... - انتخاب اولین جا با تو ... برای بار اول کجا بریم ...🤔🤔 💠هر چند، انتخاب رو بهش دادم ... اما بازم می‌خواستم موقع ثبت نام باهاش برم ... اون محیط تعریفی ... و افراد و مسئولینش رو ببینم ... ولی دقیقا همون روز، ساعت کلاسم عوض شد ... 🔸سعید خودش تنها رفت ... وقتی هم که برگشت با هیجان شروع به تعریف کرد ... خیلی خوشحال بودم ... یعنی می‌شد ... این یه گام بزرگ سمت موفقیت باشه؟ ... 🍃✨نماز صبح رو خوندم و چهار و نیم زدیم بیرون ... جزء اولین افرادی بودیم که رسیدیم سر قرار ... هوا هنوز گرگ و میش بود ... که همه جمع شدن ... و من ... وارد جو و دنیایی شده بودم ... که حتی فکرش رو هم نمی کردم ...😳😊 ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ @modafehh
🔻 👈این داستان⇦《ابراهیم》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎سعید توی روز ثبت نام با چند نفرشون آشنا شده بود ... گرم و گیرا با هم سلام و احوال پرسی کردن ... نه فقط با سعید... هر کدوم که به هم می‌رسیدن ... 🔹گروه دخترها و پسرها با هم قاطی شدن ... چنان با هم احوال پرسی می‌کردن ... و دست می‌دادن و ... 🔸مثل ماست وا رفته بودم ... حالا دیگه سعید هم جلوی من راحت‌تر از قبل بود ... اونم خیلی راحت با دخترها دست می‌داد ... گیج و مبهوت ... و با درد به سعید نگاه می‌کردم ... یکیشون اومد سمتم ... دستش رو بلند کرد ... سلام ... من یلدام ... 🔻با گیجی تمام، نگاهم برگشت ... سرم رو انداختم پایین ... و با لبخند فوق تلخی ... خوش وقتم ... و رفتم سمت دیگه میدون ... دستش روی هوا خشک شد... 💢نشستم لبه جدول و سرم رو گرفتم توی دستم ... گیج بودم و هنوز باور نمی‌کردم ... خدا، من رو اینجا فرستاده باشه ... بقیه منتظر رسیدن اتوبوس و مسئول گروه ... من، کیش و مات ... بین زمین و آسمون ... 🍃✨خدایا ... واقعا استخاره کردنم درست بود؟ ... یا ... 💢عقلم از کار افتاده بود ... شیطان از روی اعصابم پیاده نمی‌شد ... و آشفته‌تر از همیشه ... عقلم هیچ دلیلی برای بودنم توی اون جمع پیدا نمی‌کرد ... 🔹اگر اون خواب صادقانه بود؟ ... اگر خواست خدا این بود؟ ... بودن من چه دلیل و حکمتی می‌تونست داشته باشه؟ ...🤔 🔸به حدی با جمع احساس غریبی می‌کردم ... که انگار مسافری از فضا بودم ... و اگر اون خواب و نشانه‌ها حقیقی نبود؟ ... ▫️سرم رو وسط دست‌هام مخفی کرده بودم ... غرق فکر ... که اتوبوس رسید ... مسئول گروه پیاده شد و بعد از احوال پرسی ... شروع به خوندن اسامی و سرشماری کرد ... افراد یکی یکی سوار می‌شدن ... و من هنوز همون طور نشسته ... وسط برزخ گیر کرده بودم ... فکر کن رفتی خارج ... یا یه مسلمونی وسط L.A ...😳 💠سرم رو آوردم بالا و به سعید نگاه کردم ... اگه نمی‌خوای بیای ... کوله رو بده من برم ... من می‌خوام باهاشون برم ... 💢دست انداختم و کوله رو از روی دوشم برداشتم ... درست یا غلط ... رفتن انتخاب من نبود ... کوله رو دادم دستش ... و صدای اون حس ... توی وجودم پیچید ... 🍃✨اعتمادت به خدا همین قدر بود؟ ... به خدایی که ابراهیم رو وسط آتش نگه داشت ...😳😔 ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ @modafehh
💚 🌼نتوان 🍃ای قبله دلها♥️ کردن 🌼که محال است 🍃دگر مثل پیدا کردن یا ایها العزیز 🌸اللهم_عجل‌_الولیک‌_الفرج‌ 🌸 نماز شب به نیت : 🦋آقا صاحب الزمان عج🦋 و دعا کنید ان شاءالله بقیه هم توفیق خوندن نماز شب پیدا کنند. @modafehh