#رفیق_شهیدم 🌷
دلتنگـــــ تر می شویمـ ....💔
با دیدن لبخندهایے ڪہ
جاماندن را بیشتر بہ رخمان مے کشند....
#صبح_آدینهتون_شهدایی
🌷 @modafehh 🌷
شنبہ: ناهار : پیامبر خوبی ها؛ حضرت رسول الله(سلام و صلوات خدا بر او باد)
شـام : اقا جانم حضرت امیر المومنین؛ (درود خـدا بر او باد)
@modafehh
💔
انقطاع یعنی از همه کس بِبُری
بفهمی غیر خدا به دردت نمیخوره
بفهمی برای غیر خدا خلق نشدی
بفهمی هیچکی به اندازه خدا هواتو نداره
بفهمی تو تاریکی قبر غیر خدا تنهات میذارن..
اینارو که دونستی و باور کردی
حالا بگو من جزتو کسی رو ندارم..!
هدیه نماز اول وقت به نیت:
❣شهدای گمنام❣
@modafehh
💍 فیروزه، سنگ بینایی
✍ امام صادق علیه السلام پیرامون فضیلت انگشتر فیروزه می فرماید: فیروزه مایه مسرت خاطر زنان و مردان مؤمن می شود و نور چشم را تقویت می کند و سینه را گشاده می سازد و بر نیروی دل می افزاید.
📚 جامع الأخبار، ص ۱۳۵
🍏 @modafehh 🌿
🍀هر کجا هستید
🍀حالِ دلتون سبز
🍏🍃🍏🍃🍏
@modafehh
آیت الله مجتهدی :
⏪اگر دیدی نمازتان به شما لذت نمیدهد
قبل از تکبیر و شروع نماز بگویید :
"صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)"
آن نماز دیگر عالی میشود...💔
هدیه نماز اول وقت به نیت:
🍃حضرت خدیجه سلام الله علیها🍃
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوچهلوهشت
👈این داستان⇦《 الهام نیامد؟! 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎انتخاب واحد ترم جدید ... و سعید، بالاخره نشست پای درس... در گیر و دار مسائل هر روز ... تلفن زنگ زد ... با یه خبر خوش از طرف مامان ...😍
🔹مهران ... دنبال یه مدرسه برای الهام باش ... این بار که برگردم با الهام میام ...
🔸از خوشحالی بال در آوردم ... خیلی دلم براش تنگ شده بود...
مادر، اسکن آخرین کارنامهاش رو به ایمیل دایی محسن فرستاد ... نمراتش افتضاح شده بود ... شهریور ماه و ثبت نام با چنین نمرات و معدلی؟! ... کدوم مدرسه خوبی حاضر به ثبت نام میشد⁉️...
🔻به هر کسی که میشناختم رو زدم ... بعد از هزار جا رو انداختن ... بالاخره یه مدرسه حاضر به ثبت نام شد ...
زنگ زدم که این خبر خوش رو به مامان بدم ... اما خبر دایی بهتر بود ...
- الان الهام هم اینجاست ...🌸
🔹هر بار که تلفنی باهاش حرف میزدم ... خیلی پای تلفن گریه میکرد 😭... مدام التماس میکرد ...
- بیاید، من رو با خودتون ببرید ... من میخوام پیش شما باشم ...
🔸مادرم پای تلفن میسوخت ... و من هر بار میپریدم وسط و تلفن رو میگرفتم ... اونقدر مسخره بازی در میآوردم تا میخندید ... هر چند، دردی رو دوا نمیکرد ... نه از الهام، نه از مادرم ... نه از من ...
💢حالا بیش از یک سال بود که هیچ تماسی📞 از الهام نداشتیم... و من حتی صداش رو نشنیده بودم ...
❤️دل توی دلم نبود ... علیالخصوص وقتی دایی اون جمله رو گفت ... صدام، انرژی گرفت ...
- جدی؟ ... میتونم باهاش صحبت کنم❓ ...
▫️دایی رفت صداش کنه ... اما دوباره کسی که گوشی رو برداشت، خودش بود ...
🔻مادرت و الهام ... فردا دارن با پرواز🛩 میان مشهد ... ساعت ۴ بعد از ظهر فرودگاه باش ...
💢جا خوردم ... ولی چیزی نگفتم ...
تلفن رو که قطع کردم ... تمام مدت ذهنم پیش الهام بود ... چرا الهام نیومد پای تلفن⁉️ ...
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
#داستان_دنباله_دار_نسل_سوخته🔻
#قسمتــــ_صدوچهلونه
👈این داستان⇦《 دسته گل 》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📎از نیم ساعت قبل فرودگاه بودم ... پرواز هم با تاخیر به زمین نشست ... روی صندلی بند نبودم ... دلم برای اون صدای شاد و چهره خندانش تنگ شده بود ... انرژی و شیطنتهای کودکانهاش ... هر چند، خیلی گذشته بود و حتما کلی بزرگتر شده بود ...👧
🔹توی سالن بالا و پایین میرفتم ... با یه دسته گل و تسبیح به دست ... برای اولین بار ... تازه اونجا بود که فهمیدم ... چقدر سخته منتظر کسی باشی که این همه وقت ... حتی برای شنیدن صداش هم دلتنگ بودی ...💔
🔸پرواز نشست ... و مسافرها با ساک میاومدن ... از دور، چشمم بینشون میدوید تا به الهام افتاد ... همراه مادر، داشت میاومد ... قد کشیده بود ... نه چندان اما به نظرم بزرگتر از اون دختر بچه ریزه میزهی سیزده، چهارده ساله قبل میاومد ... شاید تا نزدیک قفسه سینه من میرسید ...😍
🔻مادر، من رو دید ... و پهنای صورتم لبخند بود ... لبخندی که در مواجهه با چشمهای سرد الهام ... یخ کرد ...
آروم به من و گلهای توی دستم نگاه کرد ... الهامی که عاشق گل بود ...💐
💢برای استقبال، کلی نقشه کشیده بودم ... کلی طرح و برنامه برای ورود دوباره خواهر کوچیکم ... اما اون لحظه نمیدونستم ... دست بدم؟ ... روبوسی کنم؟ ... بغلش کنم؟ ... یا فقط در همون حد سلام اول و پاسخ سردش ... کفایت میکرد⁉️...
🔹کمی خم شدم و گل رو گرفتم سمتش ... الهام خانم داداش ... خوش اومدی ...💐
🔸چند لحظه بهم نگاه کرد ... خیلی عادی دستش رو جلو آورد و دسته گل رو از دستم گرفت ...
▫️سرم رو بالا آوردم ... و نگاه غرق تعجب و سوالم به مادر دوخته شد ...😳
🔻حالا که اون اشتیاق و هیجان دیدار الهام، سرد شده بود ... تازه متوجه چهره آشفته و به ظاهر آرام مادرم شدم ... نگاه عمیقی بهم کرد و با حرکت سر بهم فهموند ...
💢دیگه جلوتر از این نرو ... تا همین حد کافیه ...😳😳
۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰
#ادامــــــہ_داردـ ـ ـ
@modafehh
ارباب✋
♥️قلبِ مرا هواے تو اِشغال میڪند
💫با هر سلام با حرمٺ حال میڪند
♥️دارم یقین ڪه حضرٺِ عالے جنابِ عشق
💫ڪرببلا نصیب من امسال میڪند
🌷 #صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
🌷 @modafehh 🌷