•°🌱
#صلیاللهعلیڪیاعلیبنموسیالرضا
یا اَیُّهَا الڪَریم ، درِ خانه باز ڪن
صف بسته است،پشت درت یک جهان فقیر
بالاے درب خانهے تو ، حق نوشته است
با خطّے از طلاے بهشتے ، "گدا پذیر"
#چهارشنبه_امام_رضایے 💚
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپ 🎬 #انیمیشن
چرا با هر اتفاق و حادثهای،
#غم و اضطراب ، قلب مرا مچاله میکند؟
#استاد_شجاعی
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
@modafehh
چــهارشنبہ: ناهار : بابـ الحوائج؛امام کاظـــم (درود خدا بر او باد)
شـام :شـمس الشـموس ؛امام رضا(درود خـدا بر او باد)
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
~🕊 #شهیدانه #نماز گفتم: نگرانتیم...! اینقدر موقع #اذان توۍ جاده نزن کنار نماز بخونی... چند دقیق
#حدیث🌝💐
امام علے علیهالسلام :
هنگامے ڪه ڪسی #نماز را به پا میدارد، ابلیس به نظرحسادت به او نگاه می ڪند، زیرا می بیند ڪه رحمت خداوند، اورافراگرفته اسٺ.
#بحارالانوار
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
💛...
انگار خدا
یواش درِ گوشت میگه
إنّی أنا رَبُّک
خدات منم،
بیخیالِ بقیه...(:♥️
#خــــــــــدا🦋🌱
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
اکنون گلزار شهدا ،دعاگویتان هستیم 🙏🌹
@modafehh
خاطره ای از حمیدآقا 🌼🌾
آقا حمید همیشه میگفت من آخرش شهید میشم :)
یه روز به من گفتن بیا با هم عکس برای شهادت رو انتخاب کنیم انتخاب کردیم ....
بعد از اعلام خبر شهادت من رو منزل مشترک بردن و من کامپیوتر ایشون رو روشن کردم و بدون معطلی فایل عکس های شهادت رو برداشتم
هیچ کس باور نمیکرد که ما تا این اندازه آماده برای شهادت بودیم 🙃🍃
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_چهل_سه
مریم لبخند تلخی زد: حق داره. محمد صادق خیلی شبیه مسیح شده. حق داره نخواد مثل من بشه.
آیه دست مریم را گرفت: اینجوری نگو قربونت برم.
مریم: حق داره بخدا. من خودم مخالف بودم بیایم خواستگاری، نه اینکه با شما مخالف باشم ها! زینب یادگار شهیده. در دونه ی آقا ارمیاست. با این رفتارها، میترسم منو شرمنده ی شما و پدرش کنن. اون روز هم مجبورم کردن زنگ بزنم برای اجازه خواستگاری، حالا هم که... خدا بیامرزه
فخری خانم رو.
رها که دید الان اشک از چشمان مریم جاری میشود گفت: خدا رحمتش کنه. حالا بریم صبحانه بخوریم. بعدا مفصلا صحبت میکنیم.مسیح بعد ازبوسیدن صورت و دستان ارمیا،در کنارش نشست. دلتنگ برادرانه هایشان بود. دیدن این ارمیا سخت بود. آنقدر که دو سال گذشته را دوری و دلتنگی کرد. شاید اگر فخرالسادات از دنیا نمیرفت، هنوز هم دور میماند تا درد برادرش را نبیند. همین نبود یوسف برای قلبش بس بود.
وضع ارمیا خارج از توانش بود.
یاد آن روز در ذهنش غوغا کرد و مسیح به یاد آورد.
ارمیا روزهای پایانی خدمتش را میگذراند. سی سال خدمت، سی سال سختی، سی سال از خود گذشتگی، سی سال خانه به دوشی به پایان
میرسید. ارمیا که فوق لیسانسش را در دافوس( دانشکده فرماندهی و ستاد که به طور مخفف دافوس گفته میشود)گذرانده و پایان نامه اش غوغا کرده بود، پس از آن اخذ درجه دکترا از داعا (دانشگاه عالی دفاع ملی) دوباره دعوت به همکاری شد. مسیح اما به همان دافوس اکتفا کرده بود. ارمیایی که همیشه مشغول بود و شب و روز برایش فرق نداشت.
همیشه کار بود و کار. بالاخره بعد از مدتها توانست چند روزی مرخصی بگیرد و با خانواده عازم مشهد شد. مسیح یادش بود که چقدر خوشحال از آمدن برادرش بود. هر چه بیشتر خدمت میکردند، کارشان سخت تر .....
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_چهل_چهار
حساس تر میشد و دیدار هایشان دورتر و دورتر میشد. آن شب از حرم برمیگشتند. شهر خلوت بود. بچه ها همراه محمدصادق در ماشین مسیح
بودند و ارمیا و مسیح و مریم و آیه و زینب سادات همراه با ارمیا. پسرها ذوق زده ویراژ میداندند و کری خوانی میکردند. مسیح خندید و رو به ارمیا گفت: این جوجه های تازه از تخم در اومده رو نگاه کن ها! نمیدونن ما خودمون خدای کورس گذاشتن بودیم!
مریم: واقعا؟بهتون نمیاد!
ارمیا از آینه به آیه نگاه کرد: قبل از ازدواج با خانوم، خیلی کار ها میکردیم.
زینب سادات که وسط نشسته بود، خودش را جلو کشید و کنار سر پدر با ناز گفت: مثلا چکارا میکردین؟
ارمیا به ناز و ادای زینبش خندید: هیچی بابا، یک موتور داشتیم و میزدیم به جاده!
زینب ذوق زده گفت: بابا حالشونو بگیر!تو رو خدا تو رو خدا...
آیه اعتراض کرد: الکی قسم نده. صد بار گفتم برای هر چیز الکی قسم ندید!
ارمیا هم ادامه داد: حق با مادرته عزیزم. این کار، کار خوبی نیست بابا. بعدشم، بذار خوش باشن که خیلی شاخن!
زینب بُق کرده نشست و غر زد: چرا زهرا نیومد؟ اه اه اه آخه چقدر شوهر ذلیله!منو تنها گذاشت رفت خونه مادرشوهر! دختر لوستم رفت!همه شدن پسر و منم تنها...
لب ور چید و دست به سینه ادامه داد: بابا هم که عین پیرمردا عقربه کیلومتر شمارش از هشتاد بالاتر نمیره!
صدای خنده در ماشین پیچید. ارمیا خنده اش گرفت. همان لحظه از آینه نگاهش به ماشینی افتاد که خیلی مشکوک میزد. از وقتی از پارکینگ حرم بیرون آمده بودند دنبالشان بودند. دو خودرو که سرنشینانش همه مرد بودند.
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
•°🌱
روزِ من تـو
شـبِ مـن تــو
همــهیِ عمــرم تــو..
#تو_همهی_دار_و_ندارمونی_حسین♥️
#شبٺوݩ_ڪربݪایی🌙
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•°🌱
#حسینجان♥️
ای کهروشن شود
از نور تو هر صبح جهان ...
روشنای دل من
حضرت خورشید، سلام
#صبحمبهنامشما✨
#ازدورسلام✋🏻
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#حدیث🌿 ✍پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)میفرمایند: چه خوب فرزندانۍ هستند دختران با حیا هرڪس یڪ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📱 #استوری
👤 #رهبر_انقلاب :
😳 هیچڪس نمیتواند بگوید ظهور مهدے در آیندهٔ نزدیک نیست!
⭕️ همه باید خودشان را آماده نگه دارند.
#مقام_معظم_رهبری
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#دلانه💚🍃 #شهیدانه دستتراهمیشہبهســوے اهڷبیتبگیر☺️ حتۍاگراحســاسبـےنیــازیداشتی،حتیاگرمشڪـ
بـه قـول شـهید بِلباسی ↓
اونقدر خودمونُ درگیرِ
القاب و عناوین ڪردیم ؛
ڪه یادمون رفته همه باهم برادریم:)
و باید ڪنارِ هم ، باری از رویِ
دوشِ مردم برداریم ...
حواسمون ڪجـاست؟
|#شهیدانه♥
#کلام_شهید
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
🔰حجاب #آقایون❗️
🔸نمیدونم چرا بعضی ها فکر کردن حجاب
و حیا فقط مال خانم هاست🤨
آقای عزیزی که با شلوارک گل گلی میای
فروشگاه،😒
یا لب ساحل هرجور راحتی
میگردی!🚶♂️♂😶
یا تیشرت و شلوار خیلی جذب میپوشی !😏
🔸 باید بدونی در آیات حجاب اول به
مردان توصیه شده بعد به خانم ها...
👌درسته حدود پوشش متفاوته
🔸 اما به این معنی نیست شما آقای عزیز هرجور دلت خواست بزنی بیرون،پس توام موظفی برادرِ من،توم باید رعایت کنی،توشیعه ی امیرالمومنینی،حجاب فقط مختص خانم ها نیست😉
علی وار زندگی کن💫
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_چهل_پنج
بودند. تمام مدت پشت آنها می آمدند و سعی در سبقت گرفتن نداشتند.
محمدصادق از چراغ رد شد و ارمیا پشت چراغ قرمز توقف کرد. نگاهش به ماشین های مشکوک عقبی بود. در یک لحظه هر چهار در دو خودرو باز شد. اسلحه های دستشان را که دید دنده را جا زد و فریاد زد: بخوابید کف ماشین!
همه مات شدند که صدای شلیک با حرکت ارمیا به سمت جلو همراه شد.
آیه دستش را روی سر زینب گذاشت و همراه مریم، تا جایی که میتوانستند خوابیدند. ارمیا گاز میداد و سعی در دور شدن از مهاجمان
داشت. اما آنها سپر به سپر می آمدند. ماشین گلوله باران شده بود. آنقدر سرعت ارمیا بالا بود که از محمدصادق گذشتند.
ایلیا گفت: ماشین بابا بود؟
جواد و رضا پسران مسیح سرک کشیدند و با دیدن تیراندازی متعجب گفتند: دارن تیراندازی میکنن بهشون.
محمدصادق سرعت ماشین را بیشتر کرد و به رضا گفت: زنگ بزن پلیس!
رضا با صد و ده تماس گرفت. دقایقی بعد دو خودروی پلیس به تعقیب گران اضافه شد.
ارمیا خوب توانست ضاربان را جا بگذارد. پلیس هنوز در تعقیب آنها بود که ارمیا ماشین را در یک فرعی پارک کرد هنوز نفس راحت نکشیده بودند
که یک موتور سوار از روبرویشان وارد شد. کلاه کاسکتش را از سرش برداشت، نگاه مسیح و ارمیا به مرد بود. مسیح گفت: بالا نیاید. ارمیا بزن
دنده عقب.
دست ارمیا آرام به سمت دنده رفت که مرد کلت کمری اش را در آورد و به سمت ارمیا شلیک کرد...
ارمیا خندید و به مسیح گفت: با چشم باز چرت میزنی امیر؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_چهل_شش
مسیح از خاطرات بیرون آمد. لبخندی به لب های خندان ارمیا و صدرا زد: از دست امیر امیر کردن های شما دو تا من خودمو بازنشست کردم!چه دشمنی با من دارین آخه شما؟
صدرا گفت: اسمت برای امیر شدن خیلی لوسه!با این اسمی که تو داری، باید نقاشی، بازیگری، چیزی میشدی!آخه مسیح پارسا؟به امیر بودن
نمیخوره.
ارمیا گفت: امیر مسیح پارسا بگو!این همه جون کنده امیر شده.
مسیح چشم غره ای به ارمیا رفت: نه که خودت امیر نیستی! امیر ارمیا پارسا! اسم این خیلی میخوره؟
ارمیا با حفظ همان لبخند گفت: من سرهنگی بیش نیستم. اونم بازنشسته و با زن نشسته!شما سرتیپ شدی و شیرینی ندادی!
مسیح: منم دیگه با زن نشسته شدم!
بعد آهی کشید: جای یوسف خالی. این سالها، همش جاش خالی بود. تو و یوسف عین دو تا دستام بودید. یوسف که رفت، جای خالیشو هیچ
چیزی پر نکرد. تو هم که...
مسیح سکوت کرد و ارمیا ادامه داد: منم که علیل شدم و از جفت دستات افتادی.الان چطوری غذا میخوری؟
صدرا بلند خندید و مسیح لبخند زد.
ارمیا بود دیگر، دردها را برای خودش و شادی را برای همه میخواست.مراسم هفتم فخرالسادات به خوبی برگزار شده بود. دیگر وقت رفتن بود. مسیح و مریم بلیط قطار داشتند. سید محمد باید به بیمارستان باز میگشت. صدرا و رها سر زندگیشان و آیه هم کنار همسر مظلومش.
آیه ای که این روزها زیاد خواِب سید مهدی را میدید. سیدمهدی نگران دخترکش. دخترکی که چند ماه دیگر دانشجو میشد. دخترکی که روزهای پر کشیدنش از باِم خانه ی مادر، نزدیک میشد.
زینب سادات بود و خواستگاران پی در پی اش! زینب سادات بود و غم و اندوه مادرانه ی آیه ....
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
🍃پسر ابوتراب
گاهی دل آدم میگیرد.
شاید بشود یک جور تحمّلش کرد.
گاهی دل آدم بیقرار میشود.
شاید بشود یک جور تابَش آورد.
گاهی دل آدم تنگ میشود.
شاید بشود یک جور صبوری کرد.
دلگرفتگی وقتی به اوج میرسد
برای تحمّلش باید منتظر معجزه بود.
بی قراری وقتی بیحساب می شود
برای قرار گرفتن، باید چشم به آسمان دوخت.
دلتنگی وقتی از حد میگذرد
برای درمانش باید به دنبال دمِ مسیحایی گشت.
عزیز دلم! ماه مهربانم! مهربانتر از پدر و مهربانتر از مادرم!
اگر کسی دلش گرفته باشد به اندازۀ همۀ غروبهای زندگی
و هم بی قرار شده باشد به اندازۀ همۀ دریاهای طوفانزده
و هم دلش تنگ شده باشد به اندازۀ همۀ عاشقهای فراق زده
باید چه خاکی به سر بریزد؟ میشود بگویی؟
آخرش هم نتوانستم نازت را اندازه بگیرم!
و دلم نفهمیده نسبت میان ناز و مهربانیات را.
میبینی دارم میسوزم؛ ولی به تماشا مینشینی.
میدانم دلت میسوزد از سوختن من؛ ولی جلو نمیآیی.
میدانی اگر بدانم سوختن تا کی تداوم دارد
شاید تحمّلش برایم آسانتر شود؛ ولی نمیگویی.
باز شدن دل گرفته، آرام شدن دل بیقرار و شفای دل تنگم را
نمیگویم که نمیخواهم؛ ولی هر چه تو صلاح بدانی
امّا آقا! هنوز هم نمیخواهی بگویی که میخواهی با من دوست شوی یا نه؟!
قول میدهم اگر بگویی که میخواهی با من دوست شوی
خودم بگردم و پیدا کنم خاکی را که باید به سر بریزم.
شبت بخیر پسر ابوتراب!
#شب_بخیر
#بهانه_بودن
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi