eitaa logo
مُدَّکِر؛‌
2.6هزار دنبال‌کننده
18 عکس
20 ویدیو
0 فایل
بِسمِ‌رَبِّ‌العِشق؛ ֢ ֢ اینجا مَکتبی‌ست از جنسِ دِل : ) در‌ امتداد خیال‌های‌ِ واهی ☕️៹ ֢֢ ֢  از دِل برآید بر دِل نشیند. مُدَّکِرم، پَندگیرنده..!
مشاهده در ایتا
دانلود
³³ یه کم که گذشت، یکی از خادم‌ها از چایخونه اومد بیرون. با دستکش، دو تا دونه خرمایِ تبرکی آورد و داد به اون سه تا دختر. منم همون طوری که نشسته بودم تهِ دلم یه جوری شدم. یه ناراحتیِ کوچیک اومد سراغم که چرا فقط به اونا داد و سهمی به من نرسید؟ همچنان منتظر موندم شاید بیاد و به منم بده، اما خبری نشد. چند دقیقه بعد، یکی از خادم‌های خانم اومد و گفت: «بچه‌ها، نزدیکِ ساعت ۴ شده. زود برید توی صف وایسید، چون یه دقیقه دیگه اینجا غلغله می‌شه.» من تو دلم بهش خندیدم؛ گفتم آخه الان نصفِ شب، اینجا کسی نیست که این‌قدر شلوغ بشه. اما خب، حرفش رو قبول کردیم و رفتیم توی صف. به محض اینکه کرکره‌های چایخونه رفت بالا، من که اولین نفر بودم، چایم رو گرفتم. به همراهِ یه صبحونه‌ی کوچیکِ مختصر. سرم رو که چرخوندم، تا جایی که چشم کار می‌کرد، صف بود! از تعجب دهنم باز مونده بود؛ نمی‌فهمیدم چطور در عرضِ یه دقیقه این‌قدر جمعیت جمع شد. خلاصه، چایم رو به همراه یه لقمه نون خوردم. بعد راه افتادم سمتِ پاتوقم. از وقتی صحنِ انقلاب رو پیدا کرده بودم، کلاً صحنِ آزادی رو بیخیال شده بودم. رفتم صحنِ انقلاب و کلی با امام رضا حرف زدم؛ دردِ دل کردم و از حسرت‌هایِ این سفر گفتم... به مامان زنگ زدم. گفت مشغولِ مراسمِ دعایِ ندبه هستن و رواق اون‌قدر شلوغه که درها رو بستن و نمی‌شه بیای داخل. منم دیگه برگشتم هتل؛ هم یه سر به داداشا بزنم، هم اینکه سرِ راه، یه فکری برایِ سوغاتی بکنم. این داستان ادامه دارد… ╰┈➤ @haram27