🔰 سردار مازندرانی طی سانحه هوایی در جنوب شرق کشور به شهادت رسید.
🔹روابط عمومی قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه در اطلاعیه ای اعلام کرد که یک فروند پرنده فوق سبک از نوع جایرو پلن نیروی زمینی سپاه در حین انجام عملیات رزمی در منطقه مرزی جنوب شرق «سیرکان» دچار حادثه شد.
🔹سردار سرتیپ دوم پاسدار حمید مازندرانی فرمانده تیپ نینوا استان گلستان و خلبان جایروپلن برادر پاسدار حامد جندقی از رزمندگان نیروی زمینی سپاه در این سانحه به شهادت رسیدند.
#اخبار_شهادت
|@modofeh
🔴 توصیه امام زمان (عج) برای چگونگی غلبه بر شیطان
🔹 سستی و بیحالی در عبادت و نماز، نشان ضعف ایمان است. به فرموده رسول خدا(ص): آفت عبادت، سستی و تنبلی است.
📚 بحارالأنوار، ج۶۶، ص۳۸۹
🔹 بنابراین بخشی از اوقات روزانه یک مسلمان باید به عبادت بگذرد تا لحظات عمرش روشن و سرشار باشد.
🌕 حضرت مهدی علیه السلام نماز را یکی از راههای غلبه بر شیطان دانسته و میفرماید:
🔺 «...هیچ چیز مانند نماز بینی شیطان را به خاک نمیساید، پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بسای...».
📚 کمالالدین، ج۲، باب۴۵، ح۴۹
✍ تقویت رابطه با خدا با نماز و عبادت، سلطه ابلیس را از بین میبرد و ما را مصون میسازد.
|@modofeh
ادمین های عزیز لطفا رگباری پست ارسال نشه !
حداقل فاصله بین دو پست نیم ساعت باشه
پست گذاری پشت سر هم باعث ریزشه
ممنونم از درکتون🙏🏻🌱
سلام رفقا جبهه فرهنگی شهید حمید سیاهکالی مرادی قصد دارد کتاب های شهدا را به صورت پارت گذاری برای شما عزیزان بار گذاری کند. اولین کتابی که مد نظر هست کتاب معلم فراری[بر اساس زندگی شهید محمد ابراهیم همت] به قلم اقای رحیم مخدومی است. لذا خواهشمندیم دوستان خود را به این کانال دعوت کرده تا افراد زیادی بتوانند از مطالب استفاده کنند. اولین پارت این کتاب امشب ساعت7:00در کانال قرار خواهد گرفت انشاالله 😇💚 @modofeh
#معلم_فراری. 🌸 #پارت_یک يك سنگ را بردار و بينداز داخل آب لجن. لحظهاي بعد، آن را بردار و پس از شست و شو تماشايش كن. چه حالي دارد؟ سنگ را ميگويم. خوشـحال اسـت؟
ناراحت است؟ ميخندد؟ اخم ميكند؟... چه كار ميكند؟ يك شيشـه گـلاب يـا
عطر روي آن بريز. باز هم تماشايش كن. حالا چه حالي دارد؟ اصـلاً او را بـزن،
نوازشش كن، بر سرش داد بكش، رويش را ببوس، نفرينش كن و تا مـدتها بـا او
قهر باش. آنگاه خوب تماشايش كن . آن وقت ببين چه تغييري ميكند...
معلوم است كه هيچ. به قول بزرگترها؛ اصلاً كك هم نميگزدش. حالا همـين
رفتار را با يك آدم انجام بده؛ البتـه نـه همـهاش را. فقـط رفتـار بـيدرد سـر را
ميگويم. مثلاً به پيراهن دوستت عطر بزن. آنگاه لبخند و تشكر او را ببين. يا مدتي
با او قهر باش. آن وقت ناراحتي و دلخورياش را تماشا كن. وقتـي مـيخـواهي
نماز بخواني، برادر يا خواهر كوچكت يا هر بچة كوچكي را بياور تا نماز خواندن
تو را تماشا كند. لحظهاي بعد، او هم مثل تو نماز خواهد خواند.
اينها را نوشتم كه بگويم آدمها با سنگ خيلي فرق دارند. اصلاً آدمها بـا همـه
چيز فرق دارند. آدمها فقط مثل خودشاناند؛ مثـل آدم. امـا آدمهـا جـور واجـور
هستند، با دلهايي جور واجور. بعضي دلهـا كوچـك اسـت، بعضـيهـا متوسـط،
بعضيها بزرگ. بعضي دلها فقط بدي را در خود جا ميدهند؛ بعضيها هم بدي و
هم خوبي را و بعضيها فقط خوبي را. بعضي دلهاي كوچك در وجود هيكلهـاي
درشت جا خوش ميكنند؛ در حالي كه در وجود يك پشه هم جا ميشوند. بعضي
دلهاي بزرگ، خودشان را زوركي در وجود يك آدم لاغر و ضعيف و قلمـي جـا ميكنند؛ درحالي كه روي كوهها و توي اقيانوسها و در آسمانها هم جا نمیشوند.
خلاصه، دنياي جور واجور، دلها و آدمهاي جور واجور دارد؛ آن هم دلهـايي كـه
فقط در وجود آدمهاست. يعني فقط آدمها هستند كه دل دارنـد. نـه سـنگها و نـه
حيوانات و نه هيچ موجود ديگر، هيچ كدام دل ندارند. آدمها، جور واجـور فكـر
ميكنند، جور واجور زندگي ميكنند و جور واجور ميميرند.
مثلاً يك جور مادرها هستند كه وقتي ميخواهند بچه به دنيا بياورند، فقـط بـه
جسم خود و بچهشان اهميت ميدهند؛ اما دستة ديگري از مادرها، به فكرِ خـود و
بچهشان اهميت ميدهند. مادرهاي جور اول خوب ميخورند، خوب مينوشـند و
براي اينكه بچهشان چاق و چلّه و سرخ و سفيد و تپل مپل شود، روزي چند كيلو
انار سرخ و آبدار نوش جان ميكنند. سرانجام پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت
انتظار، يك بچة ترگل و ورگل به دنيا ميآيد كه اگـر قـايم فـوتش كنـي، سـرما
ميخورد و اگر بلند عطسه كني، پردة گوشش پاره ميشود. بزرگ كردن اين جور
بچهها، كار سختي نيست. فقط بايد از خوردنيهاي دنيا سيرشان كني؛ همين !
اما مادرهاي جور دوم آن قدر فكر ميكنند كه گاهي خوردن يادشان مـيرود.
اصلاً يادشان ميرود كه نبايد كارهاي سنگين كنند، نبايد غصـة زيـادي بخورنـد،
مسافرتهاي سخت و طولاني بروند. نمونهاش «ننه نصرت» كـه بچـه اي در شـكم
داشت. يك روز شوهرش «مشهدي علي اكبر» گفت: «ميخواهم بروم كربلا. دلـم
براي زيارت قبر آقا امام حسين (ع) پر ميكشد.»
وقتي اسم كربلا و امام حسين (ع) به گوش ننـه نصـرت خـورد، دلـش مثـل
پرنده اي شد كه در قفس زنداني اش كرده باشند. پايش را كرد توي يك كفش كـه
الاّ و باالله من هم بايد با تو همراه شَوم..... #ادامه_دارد #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد. @modofeh
#معلم_فراری. 🌸 #پارت_دو اين قصة سال هزار و سيصد و سي و چهار است. آن سالها،مسافرت مثل حالا
آسان نبود؛ آن هم براي زني كه يك بچه در شكم داشت. اما از قـديم گفتـهانـد :
وقتي پاي عشق به ميان آيد، عقل راهش را ميكشد و ميرود. ننه نصـرت عاشـق
بود. او سختي راه را به همراه مشهدي علي اكبر تحمل كرد؛ اما وقتـي بـه كـربلا
رسيد، بيماري او را از پا انداخت و تازه متوجه شد كه چه كار خطرنـاكي انجـام
داده است.
پزشكها پس از معاينه، سري تكان دادند و گفتند : بچه زنده نميماند. شايد هم
همين حالا مرده باشد. بهتر است به فكر نجات مادر بچه باشيم...
پزشكها براي ننه نصرت دارو نوشتند. آنها حرف از مرگ بچه مـيزدنـد و بـه
فكر نجات جان ننه نصرت بودند؛ اما ننه نصرت به فكر خودش نبود. او به نجات
جان بچه فكر ميكرد.
خلاصه، همان جا بود كه غم عالم در دل ننه نصرت سـنگيني كـرد. او بـا دل
شكسته رفت به زيارت قبر آقا امام حسين (ع) و بـا گريـه و زاري گفـت : «آقـا،
بچه ام تقصيري ندارد. اين من بودم كه به عشق تو سر از پا نشناخته پـا در جـادة
خطر گذاشتم. اگر قرار است بچه ام به خاطر عشق من بميرد، چه بهتر كه مـن هـم
همراه او بميرم.»
ننه نصرت با چشماني پر از اشك و با دلي پـر از غـم بـه خـواب رفـت. در
خواب، بانوي بزرگواري به سراغش آمد، نوزاد پسري به آغوش ننه نصـرت داد و
به او الهام كرد كه اسمش را محمد ابراهيم بگذارد.
ننه نصرت وقتي از خواب برخاست، اثري از درد و بيماري در خود نديد. بـاز
هم نزد پزشكها رفت. آنها پس از معاينه، انگشت به دهان ماندند.«محمد ابراهيم همت» در سال 1334 در شهر قمشة اصفهان بـه دنيـا آمـد؛ در
حالي كه پيش از تولد، ننه نصرت و مشهدي علي اكبر، عشق امام حسين (ع) را در
دلشان جا داده بودند.
يك جور پدر و مادرها، امام حسين (ع) را در دل بچه هايشان جا ميدهند. اين
جور بچه ها اگر در طول زندگي با عشق امام حسين (ع) زندگي كنند، اگر اجـازه
ندهند شمر به دلشان راه پيدا كند، آن وقت مثـل يـاران واقعـي امـام حسـين(ع)
زندگي ميكنند. مثل ياران او، با ظالم ميجنگند، از مظلوم دفاع ميكنند و عاشقانه
در راه خدا به شهادت ميرسند؛ درست مثل محمد ابراهيم همت.
محمد ابراهيم، در دنياي كودكي وقتي مـيديـد پـدر و مـادرش رو بـه قبلـه
ميايستند و نماز ميخوانند؛ او هم مثل آنها نماز ميخواند، سـورههـاي كوچـك
قرآن را حفظ ميكرد و روزة كله گنجشكي ميگرفت.
كمي بزرگتر كه شد، علاوه بر درس خواندن، گـاهي در كـار كشـاورزي بـه
پدرش كمك ميكرد و گاهي در مغازه اي به شاگردي ميپرداخت.
او در دانشسراي تربيت معلم ادامة تحصيل داد، سپس به خدمت زير پرچم فرا
خوانده شد. روزهاي سربازي، براي او روزهايي سرنوشت ساز بود. هم تلخِ تلـخْ
بود و هم شيرينِ شيرين. يكي از دست نشاندگان شاه بـه نـام «سرلشـكر نـاجي»،
فرماندهي لشكر توپخانة اصفهان را بر عهده داشت. محمـد ابـراهيم هـم مسـئول
آشپزخانة همين لشكر بود. شرح برخورد اين دو، داستاني است كه در همين كتاب
آمده محمد ابراهيم، از اين برخورد، هم به تلخي ياد ميكرد و هم به شيريني..... #ادامه_دارد. #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد. @modofeh
دوستان واقعا شرمنده بخاطر تاخیر به وجود امده.مشکلی پیش اومد بد قول شدم واقعا معذرت میخوام. پارت ها را خواندین؟ این کتاب تموم شد کدوم را براتون بزاریم؟. https://daigo.ir/secret/6591365508
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻فرق یه ایرانی با یک بزدل صهیونیست حتی تو سربازی رفتن از زمین تا آسمونه
¦ @modofeh ¦
سهم شما..
۵ صلوات برای تعجیل در فرج آقا امام زمان`🌱
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد...
#امام_زمان
|@modofeh|