eitaa logo
|•جبهه‌فرهنگی‌شهید‌سیاهکالی‌مرادی•|🇮🇷🇵🇸
781 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
4هزار ویدیو
19 فایل
امیداست‌جبهه‌فرهنگی‌که‌عقبه‌است... توسط‌تمامی‌جوانان‌رعایت‌شود. (‌ #از_شهید_بگو‌ )‌با‌سرچ‌این‌هشتگ‌مطالب‌مربوط‌به‌شهیدحمید‌براتون‌بالامیاد. کپی؟!حلال‌ِمومن تااینجااومدی‌یهویی۵تاصلوات‌شهیدُمهمون‌کن🙂
مشاهده در ایتا
دانلود
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نخستین تصاویر از یک شهر موشکی سپاه در ۵۰۰ متری زیر زمین | توضیحات مهم سردار حاجی‌زاده 🔹ویدیویی از سرکشی سردار حاجی زاده از پایگاه موشکی سپاه که مربوط به سالهای پیش است ولی این روزها دوباره بازنشر شده و مورد توجه قرار گرفته است. 🔹سردار حاجی زاده در این بازدید تاکید کرد: آنقدر تعداد شهرهای موشکی مان زیاد است که اگر شناسایی بکنند قادر به مقابله نیستند. آنچه می‌بینید مثل قله یک کوه یخ است. 🔹فرمانده هوافضای سپاه تاکید کرد: کمتر شهری در ایران هست که پایگاه موشکی نداشته باشد و شهرهای موشکی ایران ۵۰۰ متر زیر زمین هستند و تونل‌های موشکی ایران نوین‌ترین رادارهای را خسته می کند.
داشتیم می رفتیم سمتِ هلی کوپتر تویِ مسیر آقا مهدی باکری به دور تسبیحِ گفت... می‌گفت آقای مشکینی فرمودند: ثوابِ گفتن مرگ بر آمریکا کمتر از نماز نیست... -شهیدمهدی‌باکری- |@modofeh|
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺مادر دکتر عزيزی، بسیار زیبا راز شهرت او را برملا کرد اگر چشمت بارونی شد التماس دعا به حق حضرت مادر اللهم عجل لولیک الفرج 🌺 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ |@modofeh|
نادر ابراهیمی میگه: کسی که جرأت دفاع کردن ندارد در هیچ شرایطی از هیچ چیز دفاع نمی‌کند؛ حتی وطن! و کسی که جرأت جنگیدن ندارد در هیچ شرایطی به خاطر هیچ چیز نمی‌جنگد حتی به خاطر ناموس و آرمان و اندیشه و انقلاب؛ تمام! |@modofeh|
خلاصه، دوران خدمت سربازي سر آمد؛ در حالي كه محمد ابراهيم آگـاهتر از قبل شده بود. او، هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را؛ هم امـام و یاران امام را.از آن پس، او علاوه بر معلمـي در روسـتا، در سـطح شـهر بـه روشنگري مردم ميپرداخت. يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم يك گوني پر از اعلاميه از قم آورده و در شهر پخـش كـرده اسـت. سرلشـكر نـاجي، دسـتور دستگيري او را داد؛ اما او هيچ گاه به دام نيفتاد. يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم مجسمة شـاه را از ميـدان شـهر پـايين كشيده است. سرلشكر ناجي، دستور تيرباران او را داد؛ اما محمد ابراهيم از چنگ مأموران شاه گريخت و براي ادامة مبارزه به شهرهاي ديگر رفـت. از شـهري بـه شهري ميرفت و به تبليغ نهضت امام خميني و آگاهي دادن به مردم ميپرداخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، او كمر همت بست تا بيش از پيش به مبـارزه عليه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد. مدتي براي يـاري مـردم بـه روسـتاهاي محروم رفت. وقتي شنيد ضدانقلاب در شهرهاي كردنشين دست بـه جنايـت زده است، به آنجا رفت و به مبارزه پرداخـت. چـون از خـود لياقـت نشـان داد، بـه فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد. محمد ابراهيم همت در سن 26 سالگي به سفر حج رفت و از آن پـس «حاج همت» لقب گرفت. حاج همت در چند عمليات، ضربات سختي به دشمنان اسلام وارد آورد و در مدت زماني كم به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد. او ابتدا به معاونت تيپ محمدرسول االله (ص) و سپس به فرماندهي همين تيپ ـ كه ديگر به لشكر تبديل شده بود ـ منصوب شد. حاج همت، يك سرلشكر بود؛ اما نه مثل سرلشكر ناجي؛ چرا كـه سرلشـكرها هم جور واجورند. حاج همت پس از 28 سال زندگي الهي، پس از 28 سال عشق به امام حسين (ع) مثل ياران امام حسين تا آخرين نفس جنگيد و مثل آنان مردانـه به شهادت رسيد. جزيرة مجنون در اسفند سال 1362 و در عمليات خيبر به خون سرخ او رنگين شد و نام سردار بزرگ خيبر؛ «شهيد حاج محمد ابراهيم همت» را براي هميشه در دلها جاودانه كرد. @modofeh
این قسمت مورچه های زیر ماشین:يك مورچه به زير گوني هاي پر از گندم ميرود و يك دانه به دهان ميگيـرد و راه ميافتد. ميرزا يوسف، گندم هاي كربلايي را درون گوني ها ميريزد. دستمالي جلو دهانش بسته تا گرد و خاك،روزهاش را باطل نكند. آفتاب شديد از يك طرف و دسـتمال از طرفي ديگر، نفس كشيدن را برايش سخت كرده است. او گوني سنگين گندم را بلند ميكند و بر پشت كربلايي ميگذارد. كربلايي، دستهايش را دورِ گوني حلقـه كرده، هنّ و هن كنان به طرف گوني هاي ديگر ميبرد. او هم دهانش را بسته اسـت تا قطرات عرق روزهاش را باطل نكند. ميرزا يوسف و كربلايي دلشوره دارند. ميترسند كه مثل سال پـيش، آدم هـاي ارباب سر برسند و حاصل زحمت يك ساله شان را به غارت ببرند. كربلايي وقتي گوني را روي گوني هاي ديگر ميگذارد، متوجه مورچه ميشـود. خودش را از سر راه مورچه كنار ميكشد و بـا خوشـرويي تماشـايش مـيكنـد. مورچه به طرف آلاچيق ميرود. ميرزا و كربلايي با كمـك هـم، اتـاقكي چـوبي درست كردهاند و سقف آن را با برگ چوب پوشانده اند و اسمش را گذاشـته انـد آلاچيق. آلاچيق، محل استراحت و غذا خوردن و نگهداري وسايل آنهاست. هر سياهييي كه از دور ديده ميشود، دل ميرزا و كربلايي هـزار راه مـيرود. آنها نميدانند خوشحال شوند يا ناراحت. اگر وانـت رجبعلـي بيايـد، خوشـحال ميشوند و اگر ماشين باري ارباب، ناراحت. حالا هم كـه از هـيچ كـدام خبـري نيست. كربلايي در حين گذر از مقابل آلاچيق، براي ابـراهيم و يـونس دسـت تكـان ميدهد و مي گويد : «نزديك ظهر است... افطار نميكنيد؟!» ابراهيم و يونس به هم نگاه ميكنند و ميخندند. آن دو زير ساية آلاچيق درس ميخوانند. يونس ميگويد : «افطار كنيم ؟» ابراهيم، نگاهي به آسمان ميكند و ميگويد: «مگر نشنيدي بابـام چـي گفـت؟ گفت نزديك ظهر است. نگفت كه ظهر شده.» يونس به شوخي ميگويد :«نكند ميترسي كلّة گنجشك كامل نشود ؟» ابراهيم ميخندد و ميگويد : «اگر الان افطار كنيم، مـيشـود روزة كلّـة بچـه گنجشكي؛ نه روزة كلّة گنجشكي.» هر دو ميخندند. يونس ميگويد :«تا غذا را آماده كنيم، ظهر شده. بلنـد شـو، درس خواندن هم حدي دارد.» ابراهيم برمي خيزد و ميگويد :«تا تو غذا را آماده كنـي، مـن هـم يـك سـر و گوشي آب بدهم، ببينم رجبعلي ميآيد يا نه.» ابراهيم از آلاچيق خارج ميشود و به جاده نگاه ميكند. يونس در حـالي كـه ماست كيسهاي را روي نان ميريزد، ميگويد : «من هم ميخواهم همراهشان بروم بازار. تو هم بيا برويم.» ابراهيم در حالي كه با نوميدي به آلاچيق برميگردد، ميگويد : «ما ديگر بـراي چي برويم؟» ـ بابام قول داده وقتي گندمها را فروخت، يك دست لباس نو برام بخرد. باباي تو چي؟ قرار نيست واسه ات چيزي بخرد؟ ـ خودش ميگويـد بخـرم؛ ولـي مـن میگویم نه ؛چون لباسهاي خودش كهنه تر از لباسهاي من است. تازه، مريضي ننه ام هم هست. مورچه به آلاچيق ميرسد. ابراهيم وقتي ميخواهد وارد آلاچيق شود، متوجـه مورچه ميشود و به شوخي ميگويد : «اين مورچه ها هم كه روزه نميگيرند.» @modofeh
روزه کله بچه گنجشکی اخه😂پارت ها را خواندین؟ نظرتون؟؟. https://daigo.ir/secret/6591365508
نه‌دوست‌داشتنت‌تمام‌‌میشودنه‌دلتنگی‌ات؛ گمانم‌چنان‌شروع‌شده‌ای‌که‌تمام‌نخواهی‌شد❤️‍🩹:)