#معلم_فراری #پارت_چهارم این قسمت مورچه های زیر ماشین:يك مورچه به زير گوني هاي پر از گندم ميرود و يك دانه به دهان ميگيـرد و
راه ميافتد.
ميرزا يوسف، گندم هاي كربلايي را درون گوني ها ميريزد. دستمالي جلو دهانش
بسته تا گرد و خاك،روزهاش را باطل نكند. آفتاب شديد از يك طرف و دسـتمال
از طرفي ديگر، نفس كشيدن را برايش سخت كرده است. او گوني سنگين گندم را
بلند ميكند و بر پشت كربلايي ميگذارد. كربلايي، دستهايش را دورِ گوني حلقـه
كرده، هنّ و هن كنان به طرف گوني هاي ديگر ميبرد. او هم دهانش را بسته اسـت
تا قطرات عرق روزهاش را باطل نكند.
ميرزا يوسف و كربلايي دلشوره دارند. ميترسند كه مثل سال پـيش، آدم هـاي
ارباب سر برسند و حاصل زحمت يك ساله شان را به غارت ببرند.
كربلايي وقتي گوني را روي گوني هاي ديگر ميگذارد، متوجه مورچه ميشـود.
خودش را از سر راه مورچه كنار ميكشد و بـا خوشـرويي تماشـايش مـيكنـد.
مورچه به طرف آلاچيق ميرود. ميرزا و كربلايي با كمـك هـم، اتـاقكي چـوبي
درست كردهاند و سقف آن را با برگ چوب پوشانده اند و اسمش را گذاشـته انـد
آلاچيق. آلاچيق، محل استراحت و غذا خوردن و نگهداري وسايل آنهاست.
هر سياهييي كه از دور ديده ميشود، دل ميرزا و كربلايي هـزار راه مـيرود.
آنها نميدانند خوشحال شوند يا ناراحت. اگر وانـت رجبعلـي بيايـد، خوشـحال
ميشوند و اگر ماشين باري ارباب، ناراحت. حالا هم كـه از هـيچ كـدام خبـري
نيست. كربلايي در حين گذر از مقابل آلاچيق، براي ابـراهيم و يـونس دسـت تكـان
ميدهد و مي گويد : «نزديك ظهر است... افطار نميكنيد؟!»
ابراهيم و يونس به هم نگاه ميكنند و ميخندند. آن دو زير ساية آلاچيق درس
ميخوانند. يونس ميگويد : «افطار كنيم ؟»
ابراهيم، نگاهي به آسمان ميكند و ميگويد: «مگر نشنيدي بابـام چـي گفـت؟
گفت نزديك ظهر است. نگفت كه ظهر شده.»
يونس به شوخي ميگويد :«نكند ميترسي كلّة گنجشك كامل نشود ؟»
ابراهيم ميخندد و ميگويد : «اگر الان افطار كنيم، مـيشـود روزة كلّـة بچـه
گنجشكي؛ نه روزة كلّة گنجشكي.»
هر دو ميخندند. يونس ميگويد :«تا غذا را آماده كنيم، ظهر شده. بلنـد شـو،
درس خواندن هم حدي دارد.»
ابراهيم برمي خيزد و ميگويد :«تا تو غذا را آماده كنـي، مـن هـم يـك سـر و
گوشي آب بدهم، ببينم رجبعلي ميآيد يا نه.»
ابراهيم از آلاچيق خارج ميشود و به جاده نگاه ميكند. يونس در حـالي كـه
ماست كيسهاي را روي نان ميريزد، ميگويد : «من هم ميخواهم همراهشان بروم
بازار. تو هم بيا برويم.»
ابراهيم در حالي كه با نوميدي به آلاچيق برميگردد، ميگويد : «ما ديگر بـراي
چي برويم؟»
ـ بابام قول داده وقتي گندمها را فروخت، يك دست لباس نو برام بخرد. باباي
تو چي؟ قرار نيست واسه ات چيزي بخرد؟ ـ خودش ميگويـد بخـرم؛ ولـي مـن
میگویم نه ؛چون لباسهاي خودش كهنه تر از لباسهاي من است. تازه، مريضي ننه ام
هم هست.
مورچه به آلاچيق ميرسد. ابراهيم وقتي ميخواهد وارد آلاچيق شود، متوجـه
مورچه ميشود و به شوخي ميگويد : «اين مورچه ها هم كه روزه نميگيرند.» #ادامه_دارد #کپی_بدون_ذکر_منبع_پیگرد_الهی_دارد @modofeh
روزه کله بچه گنجشکی اخه😂پارت ها را خواندین؟ نظرتون؟؟. https://daigo.ir/secret/6591365508
سهم شما..
۵ صلوات برای تعجیل در فرج آقا امام زمان`🌱
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد...
#امام_زمان
|@modofeh|
⭕️دیوارنگارهٔ جدید میدون انقلاب، بیشتر تهچهرهی حسن روحانی رو داره تا شهید سید حسن نصرالله!😐😂💔
|@modofeh|
❌شبی بسیار پرتنش در سطح نظامی منطقه پس از اعلام هشدار نظامی در پایگاه های آمریکایی در منطقه و همچنین گزارش حمله قریب الوقوع ایران به رژیم صهیونیستی و همه اینها یک روز قبل از انتخابات آمریکایی ها
|@modofeh|
🚨هشدار حساب ایران عبری به صهونیست ها :
🔻 “زمان به سرعت برای رسیدن به لحظه وعده صادق سپری می شود”
#وعده_صادق۳
|@modofeh|
🚨منابع عبری از جابه جایی غیر عادی تجهیزات سپاه پاسداران ایران در عراق خبر میدهند.
🚨اسرائیل به آمریکا، انگلیس و فرانسه اطلاع داده که در پاسخ به هرگونه حمله ایران به تاسیسات حیاتی و اقتصادی ایران به شدت حمله خواهد کرد.
|@modofeh|