eitaa logo
|•جبهه‌فرهنگی‌شهید‌سیاهکالی‌مرادی•|🇮🇷🇵🇸
780 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
4هزار ویدیو
19 فایل
امیداست‌جبهه‌فرهنگی‌که‌عقبه‌است... توسط‌تمامی‌جوانان‌رعایت‌شود. (‌ #از_شهید_بگو‌ )‌با‌سرچ‌این‌هشتگ‌مطالب‌مربوط‌به‌شهیدحمید‌براتون‌بالامیاد. کپی؟!حلال‌ِمومن تااینجااومدی‌یهویی۵تاصلوات‌شهیدُمهمون‌کن🙂
مشاهده در ایتا
دانلود
در روز تولد تو ای ماهِ دمشق جای همه ی مدافعانَت خالی ست ..
السلام علیک یا اباصالح المهدی
سهم شما.. ۵ صلوات برای تعجیل در فرج آقا امام زمان`🌱
امام سجاد عليه السلام می فرمایند : [یا أبا خالِدٍ! إنَّ أهْلَ زَمانِ غَیْبَتِهِ، القائِلیِنَ بِإمامَتِهِ، المُنْتَظِرینَ لِظُهُورِهِ، أفْضَلُ مِنْ أهْلِ کُلِّ زَمانٍ] ای أبا خالد! مردمان زمان غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)، اگر به امامتش اعتقاد، و برای ظهورش انتظار برند، از مردم همۀ دورانها برترند!... -کمال الدین و تمام النّعمة، صفحه 320- |@modofeh|
|•جبهه‌فرهنگی‌شهید‌سیاهکالی‌مرادی•|🇮🇷🇵🇸
🔸توصیه‌ی آقا امام زمان علیه السلام به توسل به عمه بزرگوارشان حضرت زینب کبری (سلام الله علیها)در گرفتاریها و مشکلات 🔸حجت الاسلام انصاریان @modofeh
یونس در حالي كه خنده اش گرفته، ميگويد : «راست گفتي ها... الان روزهاش باطل ميشود.» بعد دست دراز ميكند تا گندم را از دهان مورچه بگيرد. ابـراهيم مـيگويـد : «نه...نه. اين كار را نكن، گناه دارد. ميداني بيچاره از كجا اين دانه را بـا خـودش آورده؟ بابام ميگويد اين حق مورچه است. هر كـي حـق مورچـه را از دهـنش بگيرد، ظلم كرده.» ـ ظلم ؟! ـ بله، ظلم. مگر يادت نيست آقا معلم دربارة حق النّاس و حق االله ميگفـت ؟ حق النّاس، حق مردم است؛ حق االله، حق خدا. مثلاً اگر ما مردم آزاري كنيم، حق النّاس را زير پا گذاشته ايم. اگر هم نماز نخوانيم يا روزه نگيريم، حق االله را. يونس با شوخي ميگويد : «و اگـر گنـدم را از دهـن مورچـه بگيـريم؛ حـق المورچه را زير پا گذاشتهايم !» ابراهيم در حالي كه ميخندند، كاسه را برميدارد. از آب كوزه پر ميكند و در سفره ميگذارد. آنگاه رو به يونس ميكند و ميگويد :«بسم االله.» يونس ميگويد : «اول تو شروع كن.» ـ نه... اول تو. لب هاي هر دو از تشنگي خشكيده و شكم هايشان از گرسنگي به صـدا در آمـده است. ابراهيم ياد حرف پدرش مي افتد كه ميگفت : روزه، آدم را ياد گرسـنه هـا مي اندازد. از دور، صداي ماشين ميآيد... و صداي سم چند اسب كه چهار نعل ميتازند. ابراهيم به خودش ميآيـد... و يـونس هـم. آن دو تـازه لقمـة اول را بـه دهـان گذاشته اند كه متوجه صدا ميشوند. يونس با خوشحالي ميگويد : «صداي وانـت رجبعلي ميآيد.» ابراهيم ميخندد و ميگويد : «آخ جان ! گندم ها را كه ببريم بفروشيم، خستگي يك سالة باباهامان در ميآيد.» ـ پس بزن برويم. ـ كجا؟ پس افطار چي؟ ـ ولش كن... يك لقمه نان بردار، تو راه ميخوريم. يونس و ابراهيم از آلاچيق بيرون ميآيند و به جاده نگاه ميكنند. ميرزا يوسف و كربلايي هم كارهايشان را رها ميكنند و چشم به جاده ميدوزنـد. آنهـا وقتـي صداي سم اسبها را ميشنوند، با نگراني به يكديگر نگاه ميكنند. ابراهيم و يونس وسط جاده مي ايستند تا با رجبعلي سلام و عليك كنند. ابراهيم متوجه تفنگچي هايي ميشود كه همراه ماشين باري پيش مي آيند و تا مـيخواهـد موضوع را به يونس بگويد، ناگهان صداي گوشخراش شليك يك گلوله، آن دو را از جا ميپراند. ميرزا يوسف و كربلايي تا صـداي گلولـه را مـيشـنوند، چنگـك هايشـان را برميدارند، با خشم و غضب جلو گوني هاي گندم ميايستند. تفنگچي ها بـه مزرعـه میرسند. . @modofeh
. . آنها یونس و ابراهيم را با لگد كنار ميزنند و به طرف گندمها ميرونـد. ماشين باري از روي مزرعههاي مردم دور ميزند و تا نزديكي گونيهاي گندم پيش ميرود. رانندة ماشين سيگار ميكشد؛ تفنگچيهـا هـم. آنهـا آرام آرام بـه ميـرزا يوسف و كربلايي نزديك ميشوند. ابراهيم و يونس هر يك سنگي برميدارند تا از پدرانشان دفاع كنند. صداي تيراندازي، آن دو را در جا ميخكوب مـيكنـد. تفنگچـيهـا، اطـراف كربلايي و ميرزا يوسف را به گلوله ميبندند. سپس با شلاق به آنها حمله ميكنند و ذيلشان ميكنند. ابراهيم و يونس با سـنگ بـه تفنگچـيهـا حملـه مـيكننـد. تفنگچيها با اسب به طرف آنها ميتازند و با شلاق زمينگيرشان مـيكننـد. همـان لحظه يكي داد ميزند : «يالا...ّ زود بيندازيد بالا، راه بيفتيم. پدرسوختههاي مفـت خور ميخواستند حق ارباب را ندهند. يكي يك گوني براي خودشـان بگذاريـد، بقيهاش را بار بزنيد، ببريم.» راه ميافتد. ماشين پر از گندم به دنبال او حركت ميكند. مورچـههـا در زيـر چرخ ماشين باري و زير سم اسبها له ميشوند. بغض، گلوي ابـراهيم و يـونس را ميگيرد. وقتي تفنگچيها ميروند، ابراهيم و يونس به سراغ پدرهايشان ميروند تا از حال و روزشان مطلع شوند. كربلايي و ميرزا يوسف با چشماني پر از اشك به جاده نگاه ميكننـد... و بـه پسرهايشان. ابراهيم وقتي نگاهش به دستهاي پينه بسته و لبهاي خشـكيدة پـدرها ميافتد، بغضي سنگين در گلويش احساس ميكند. او به ياد حق االله و حق النّاس ميافتد؛ حقوقي كه در يك چشم برهم زدن، فداي خودخواهي ارباب شد! . . @modofeh