میدیدم که خوشحال است و این خوشحالی او برای من مایه زندگی بود . مرا سر شوق میآورد.
چه درد شیرینی ! گفتم که میخواهم تمام عمر مال او باشم ، رفیق و همدوش ، همکار و همرزم ، همبازی و همدرد او باشم .
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده ، کسی که از سرما نلرزیده ، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده ، چگونه ممکن است از سیری ، از گرما ، از پرتوی آفتاب صبح لذت ببرد ؟