چنان عصبانۍ میشوی کہ گویی دنیا را
به آتش خواهش کشاند ؛ اما فقط
اَشک میریزی :)
وقتی میگویند '' نیست "
کاغذ را گفته یا برق را، مھم نیست !
من یاد تُ میافتم ...
قطار میرود، تو میروی، تمام ایستگاه
میرود.. و من چقدر سادھام، که سالهای
سال در انتظارِ تو کنارِ این قطار ایستادهام
وُ همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تکیه
دادھام..
میخواهمت ولی دورۍ ..
خیلی خیلی دور، نھ دستم به دستانت میرود
نه چشمانم به نگآهت .. چارهایی کن !
اسکار بدترین حس دنیا هم میرسه به اون لحظه که احساس میکنی قبلا بیشتر دوست داشت ..