شب بود، ولۍ ماه نبود ..
باز هم یك آسمانِ تیره وُ تار با چشمکهای چند ستاره ..
و دردی که باز هم روۍ دوشهایش سنگینی
میکرد !
درمانده روی همان بام زانو زد وُ گفت :
ماهِ من سقوط کرد باز هم ..
نگاهم کرد وُ گفت : میدانـے رنجِ تو از آنِ
چیست ؟
تو بہ آنچه نباید، بسیار میاندیشیدۍ !
وقتۍ قهوه میخوری، از تلخیش لذت میبری !
اما وقتی بادام بخورۍ، اگه تلخ باشه، توفش
میکنی ..
چون از بادام انتظارِ تلخی ندارۍ !
بحثِ انتظاره .
فقط بہ خاطرِ این که ما با هم صحبت نمیکنیم
به این معنـے نیست که من به تو فکر نمیکنم ..