نگاهم کرد وُ گفت : میدانـے رنجِ تو از آنِ
چیست ؟
تو بہ آنچه نباید، بسیار میاندیشیدۍ !
وقتۍ قهوه میخوری، از تلخیش لذت میبری !
اما وقتی بادام بخورۍ، اگه تلخ باشه، توفش
میکنی ..
چون از بادام انتظارِ تلخی ندارۍ !
بحثِ انتظاره .
فقط بہ خاطرِ این که ما با هم صحبت نمیکنیم
به این معنـے نیست که من به تو فکر نمیکنم ..