از لحاظ روحۍ نیاز دارم اونقدرۍ که نشون میدم واسم مھم نیست، واقعاً واسهی من مهم
نباشه .
یک چیزهایی است کہ نمیشود به دیگرۍ
فَهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند.
دلم دریایۍ سوزان است.
احساساتم اَمواجِ خستگی را به ساحلِ قلبم میکوبند.
خودم کجا هستم ؟ نکند کہ شبیه آسمان شدهام، یك نظارهگرِ تماموقت بر احوالِ این
هواۍ پُرآشوب.
چه میتوانم بکنم ؟ جزء اینکه بر حالِ
خویشتن بِبارم ..
• مرضیہ نورۍپور !
فاجعه اونجاست کھ ؛ یه نفر وُ به همهی دنیا و آدمهاش ترجیح میدۍ، بعد همون یه نفر
سادهترین چیزهارو به تو تَرجیح میده.
بہ قول شاعر :
واۍ بر من، تو همانۍ که امیدم بودی ؟
دلخورم ؛ دقیقاً مثل همونجایی کھ
حُسینمنزوۍ گفتہ ..
دلم در دستِ او گیر است، خودم از دستِ او
دِلگیر، عجب دنیاۍ بیرحمی
دِ / لَم / گی / رَس / تُ / دِل / گی / رَم ..
خیلیها دوست دارند جاۍ آدم معروفها،
سیاستمدارها، وَ یا دکتر و مهندسها باشند
من اما دلم میخواهد جاۍ کسی باشم که تو
عزیزم صدایش میزنی :)
قشنگترین تعریفی کھ از دلتنگی خوندم این بود ..
" روحت یہ جایی هست که جسمت اونجا
نیست " وَ این یعنی ؟ دلتنگـے ..