از آدمیزاد هیچ بَعید نیست که بگوید، خداحافظ.
وَ بندبندِ وجودش « میخواهم بِمانم » باشد.
برایم کِتاب بخر ..
وَ صفحھی اولش بنویس،
( براۍ لبخندت موقع خواندنِ این نوشتہ )
هَمین .. !
بیا در لابهلاۍ ورقههای این کتابها، هم را
در آغوش بگیریم
نگرانِ آبرو هم نباش. اینجا هیچکس کتاب
نمیخواند ..
بھ جنگ که فکر میکنم، زخمی میشوم.
بھ کَویر که فکر میکنم، ترك بر میدارم.
بھ آسمان که فکر میکنم، پایین میاُفتم.
وَ هر وقت به جنگل میاندیشم، گلهایی از گوزنها از رویم رد میشوند.
جرأتِ فکر کردن به تو را ندارم.
" دریا " نامِ عمیقۍ برای یک معشوقه است
وَ من ؛ هیچوقت شنا کردن بلد نبودم ..
دیگہ دلم برات تنگ نمیشه، فقط وقتۍ به تو
فکر میکنم، مجبور میشم عَمیقتر نفس
بکشم (:
جَمٰال ثُریا __
اگر دیدارۍ هم نباشد، حتی اگر لمسۍ هم نباشد، بیدلیل برای بعضیها، همیشه جایی در دلهایمان هست.