بـے تو نه بویِ خاک نجاتم داد، نه شمارشِ
ستارهها تسکینم داد.
چرا صدایم کردۍ، چرا ؟
• حُسین پناهی . .
جدۍام ولی شوخم، خشنم ولی مهربونم
سادهم اما پیچیدهام، اما بازم هنوز
هیچی از من نمیدونی .
میگفت : حس میکنم در درونم چند نفر
وجود دارد ؛ یک نفر بلند میخندد، و دیگری
اشک میریزد و سومی به هیچچیزی اهمیت
نمیدهد.