eitaa logo
دلنوشته های یک طلبه
88.5هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
674 ویدیو
125 فایل
نوشتارها و رمان های محمد رضا حدادپور جهرمی ادمین: @Hadadpour سایت عرضه آثار: www.haddadpour.ir توجه: هر نوع استفاده یا برداشت و کپی و چاپ مستندات داستانی چه به صورت ورد یا پی دی اف و ... و حتی اقتباس برای فیلم‌نامه و تئاتر و امثال ذلک جایز نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 حوالی ساعت ۲:۳۰ بامداد دیشب یک گروه مسلح تروریستی به روستای دری رودی مریوان حمله کردند و باعث شهادت یازده نفر از بچه های بسیجی و سپاهی و زخمی شدن هشت نفر دیگه شدند. اسامی شهدا به این قرار اعلام شده: ۱. شهید گرانقدرمهراب عبدی ۲. شهید گرانقدر قانع کرم ویسه ۳. شهید گرانقدر فرزاد رحیمی ۴. شهید گرانقدر ابراهیم حضرتی ۵. شهید گرانقدرعبدالرحمن خالدی ۶. شهید گرانقدر ایرج رحیمی نیا ۷. شهید گرانقدرآرام فیضی ۸. شهید گرانقدر شادمان مرادی ۹. شهید گرانقدر برهان معین پور ۱۰. شهید گرانقدرطالب محمودی ۱۱. شهید گرانقدر آرش رضایی شهادتتون مبارک❤️ ایشالله روزی همه آرزومندان🌹 @Mohamadrezahadadpour
💠پیام تسلیت مقام معظم رهبری در پی درگذشت آیت‌الله مرتضی تهرانی بسم الله الرحمن الرحیم 🔹با تأثر و تأسف اطلاع یافتم که عالم ربانی و معلم اخلاق آیة‌الله آقای حاج آقا مرتضی تهرانی رحمة‌الله‌علیه دار فانی را وداع گفته و ان‌شاءالله به مأمن رضای الهی در جوار مرقد حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه السلام بار یافته اند. 🔹عمر با برکت این فقیه عالیقدر و سالک الی الله سرشار از نورانیت و صفا و خدمت به دین و اخلاق بود و جمع زیادی از جوانان پاک‌نهاد و فاضل از سرچشمه‌ی فضائل علمی و اخلاقی ایشان بهره‌مند گشته و در صراط مستقیم ثبات یافته‌اند. 🔹این مصیبت را به خاندان گرامی و فرزندان محترم و دیگر وابستگان و به شاگردان و ارادتمندان ایشان صمیمانه تسلیت عرض میکنم و علو درجات ایشان را از خداوند متعال مسئلت مینمایم. سیّدعلی خامنه‌ای ۳۰ تیرماه ۱۳۹۷
دلنوشته های یک طلبه
💠پیام تسلیت مقام معظم رهبری در پی درگذشت آیت‌الله مرتضی تهرانی بسم الله الرحمن الرحیم 🔹با تأثر و
خدا روحشون را شاد کنه. خدمت بیت و شاگردانشون تسلیت عرض میکنیم. 💠رحم الله من یقراء الفاتحه مع الصلوات💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان شاءالله از امشب ادامه ۲ را خواهیم داشت. دعا کنین مجوز کتاب هم بیاد😔
بسم الله الرحمن الرحیم مستند داستانی کف خیابون(2) ✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت پنجاه و سوم» اما اون روز و اون لحظات نمیخواست خیلی راحت و کم دردسر سپری بشه. عمار اومد پشت خطم ... شاید یه نیم ساعت بعد از گزارش مجید بود ... وقتی صدای تنفسم شنید، گفت: «محمد جان سلام. الان بالا سر اون دخترم. سرد خونه بیمارستان خودمون. اگه بدونی الان افتخار مذاکره با نعش چه کسی دارم؟» حالا میدونست نمیتونم حرف بزنم و دارم حرص میخورما. هی داشت بدتر حرصم میداد. گفت: «محمد قیافه این دختره خیلی یه جوریه! خیلی عملیه! انگا همه اندام و صورتش دستکاری شده!» نوشتم: «چی میگی؟» گفت: «به خدا!» نوشتم: «خودشه؟» گفت: «آره فکر کنم. همون عکسیه که اون پسره باهاش قرار داشت و بهش قطعه سلاح فروخته بود! اسمش چی بود؟ ترانه؟» عجب! کم کم داشت همه خط و ربطای قبلیمون کشف میشد اما قبل از کشف، از دنیا میرفتن و کشته میشدن! خبری که عمار داد، خبری نبود که ازش خوشحال یا ناراحت باشم. حتی به نظرم یه کم بیشتر ناراحتم کرد. چون خیلی با این دختره کار داشتم و میتونستم به سبک خودم حرفای زیادی ازش بکشم. اما دیگه از دنیا رفته بود ... یا بهتره بگم، از دنیا برده بودنش! بگذریم. دو سه ساعتی گذشت ... به سعید پیام دادم و نوشتم: «پنج ساعته داری چیکار میکنی؟ خوبه نگفتم برو بقیشون دستگیر کن و بیا» نوشت: «حاجی جان چشم. خدا نکنه آتو دست کسی بدم. میتونه تا اخر عمر بزنه تو چشمم. اما حاجی یه نیم ساعت دیگه اجازه بده بهم. دارم به نتایجی میرسم که ...» حرفشو قطع کردم و نوشتم: «مگه داری چیکار میکنی؟» گفت: «منتظر جواب یکی دو تا جای دیگه هستم. حاجی لطفا یه کم بهم اعتماد کن و بذار کارمو بکنم. بعدش خودتون میفهمید.» دیگه چیزی نگفتم تا این بچه بتونه کارشو بکنه. برای عمار نوشتم: «پدر صلواتی! ذهنم به هم ریخته. یادته داشتی کارای یه دکتر جواز باطلی را انجام میدادی و قرار بود بکشونیش ایران و ... چی شد؟» عمار نوشت: «گفتم که برات. ارتباطمو گرفتم. تور خودمم پهن کردم. حتی پولی هم که گفته بودی، جا به جا کردم. حالا دیگه منتظرم یه خبری بده به ایمیلم.» نوشتم: «ایمیلت؟» گفت: «گفتم الان میگه چرا ایمیلا؟ آره دادا . ایمیل. اهل مجاز و مجازی و این قرطی بازیا نیست.» نوشتم: «محتاط کی بوده اون دیگه؟! از کیان چه خبر؟» گفت: «کیان کیه دیگه؟» نوشتم: «همون دیگه! ......... پکیده ناکام!» گفت: «بهتره. تشکر!» عصبانی نبودم اما گفتم یه چیزی بنویسم که یه کم حال خوب کن باشه ... نوشتم: «عمار خدا شاهده حوصله شوخی ندارم. چرا منو بازی میدی؟ چرا منو سر به سر میذاری؟ من الان روی این تختم. شماها الان اونجایین. دو سه تا جنازه هم رو دستمه. تیمم جفت و جور نیست و اونی که میخوام هنوز نشدن. گردنمم داره خون میاد. حتی قادر به تکلم نیستم ... هیچ ننگی از این بدتر نیست ... هیچ داغی از این بالاتر نیست ... من دارم میرم ... دارم به قهقرا میرم ... فقط بذارین برم!» بعد از کلی خنده گفت: «باشه بابا. هیچی. گذاشتم بگی چیکار کنم. الان میخوای برم سراغش؟» دیدم سعید اومد پشت خطم ... برای عمار نوشتم: «نه صبر کن ببینم چه میشه ... خبرت میدم. در دسترس باش!» بعدش برای سعید نوشتم: «چه کردی؟ چه خبر؟» سعید گفت: «ببخشید دیر شد و حدودا دو برابر زمانی که دستور داده بودید طول کشید. راستشو بخواید خبرای مهمی دارم اما تلخ! حقیقت اینه که این دو نفر ... ینی دختره که تو خونه کشته شده و اون پسر سوسوله که تو بیمارستان کشته شد ... با توجه به شواهد و قراین ثبت و دی ان ای و گزارشات قانونی و ... خواهر برادرن! این دو تا بیچاره اهل شیراز نبودن. پدرشون از مقتولین قتل های زنجیره ای زمان خاتمی (ینی حدود سال 77 و 78) هست. مادرشون هم بعد از قتل شوهرش، از نظر روحی به هم میریزه و بعد از اینکه با بچه های برون مرزی لندن ، ینی محل اقامت مادره ارتباط گرفتم، گفتن که میشناسنش و میدونن که مادره به خاطر وابستگی عاطفی که به یکی از پزشکان دوران پهلوی مقیم لندن داشته، برای درمان روحی میره لندن و بعدش پناهنده میشه و همونجا میمونه و الان هم یکی از رقاصای شبکه من و تو هست به نام ..........» نوشتم: «صبر کن یه لحظه! یکی از دکترهای مقیم لندن؟» گفت: «آره حاجی. چطور؟» نوشتم: «زن بوده یا مرد؟» گفت: «چیزی که بچه های اونطرف گفتن، زن بوده!» نوشتم: «احتمالا دکتر زیبایی نیست؟» گفت: «اطلاع ندارم. تحقیق میکنم و اطلاع میدم.» نوشتم: «خب؟ بقیش؟» گفت: «آره دیگه ... آهان راستی: این پسر و دختره از تهران میان شیراز. حدودا یه سالی هست که اومده بودن شیراز. حتی شماره پرواز پارسالشون هم درآوردم.» نوشتم: «خب ... زود باش ... جذب کجا بودن؟»
گفت: «اونو با مجید مشورت کردیم. مجبور شدیم از یکی دو تا از بچه های تحلیل و رصد هم مشورت بگیریم. از مجموع عکس های پروفایل و اینستا و محتوای شبکه های مجازیشون میشه حدس قوی و یا حتی مطمن شد که اهل گروهک های «ملی گرا» و «باستان پرستی» بودند. اما اون چیزی که حدس میزنیم اینه که احتمالا از اعضای پا پتی و معمولی نبودن و اهل قفل و جوش و این چیزا بودن!» ادامه دارد... @Mohamadrezahadadpour
دیشب دلم خیلی ضعف داشت دم دمای سحر گفتیم پنیر پگاه بخوریم که با این صحنه روبرو شدیم😳 چرا ناقصه؟!!!
جلسه سران برای مهار تورم و درمان اقتصاد بیمار😐 @Mohamadrezahadadpour
فکر همه جا میکردم الا آرایشگاه زنانه😂 ماشالله🌹
سکوی نفتی مرجان ☺️ نرفتم تا حالا اما خدا حفظتون کنه که از مرزهای آبی محافظت میکنید🌹