🔹حاج اقا واقعا دهنم وا موند از سوالای مامان الهام
تهران زندگی می کنم،پاسداران فوق لیسانس دارم مهندسم ولی نه مادرم از این سوالا از من کرد نه توذهنم می گنجید اینا رو از دخترم بپرسم!!
بخدا کلی شاد و پر انرژیم،تو دانشگاه و اجتماع علی رغم درخواست های زیاد حتی برای ازدواج هم با کسی دوست نشدم همسرمم خیلی پاک بوده تو مجردی،
تروخدا بگید اینا رو ازکجا یاد بگیریم
دلم برای قشر مذهبی میسوزه اینهمه کم تجربه است تو عشق و عاشقی 😔
الهام رو ولش کنید واقعا از این صورتی ها بوده که با این فضا دور نبوده باور کنید داود هم خاصه وگرنه غالبا ضعیفیم تو عاشقی😔
🔹سلام شیخنا
خدا خیرت بده
نزدیک پنجاه سالمه
ولی قسمت خانه الهام امشبت را دوست دارم هزار بار بخونم و از ته دل بخندم
که خاطره سی سال قبلم را برام زنده کردی
یاعلی
🔹سلام
چکار کنیم یه مامان مثل المیرا خانم بشیم؟با درک و درایت
چجوری از کجا شروع کنیم ک بتونیم اول خودمون ،بعد بچه هامون درست تربیت کنیم
🔹حاج آقا
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد/ هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز 🤣
🔹منم دوران عقد به خاطر همراهی نکردن مامانم خیلی اذیت شدم ...اصلا یه حیای بد و ناجوری بین من و مامانم بود که من هیچی ازشون یاد نگرفتم الا حرف نزدن و سکوت به درد نخور😞😞😞
🔹سلام
همین که دستی به ریشش میکشه و سری تکون میده و میگه خیره ان شاءالله میشه فهمید چه نقشه هایی تو سرش داره😉
🔹سلام حاج آقا
حلالتون نمیکنم با این عاشقانه هایی که مینویسین حسرت های دلم زنده شد واشکمو درآوردین
واز روزی میترسم که آقا داوود شما بخواد این روزا رو دوباره وبا کس دیگه ای تجربه کنه
🔹سلام
شبتون بخیر و طاعاتتوت قبول
حاج اقا داستاناتون همیشه خوبن. خوب نه
عالییییی ان..
اما اجازه بدید نظر کاملا غیر کارشناسی و شخصیم رو در مورد این داستانتون بگم..
غیر واقعیه و توهم ایجاد میکنه! من تحت تاثیر خیلی رمان های دیگه ای ک خونده بودم(عاشقانه های بی محتوا، عاشقانه های مذهبی و زندگینامه ی شهدا از زبان همسرانشون و ...) انتظاراتی از ازدواج داشتم ک کاملا غیر واقعی بود و ۱سال اول زندگی مشترکم رو زهر کرد برام.. و وقتی با مشاور مطرح کردم و با دوستانم صحبت کردم فهمیدم ک ماجرا کلا طور دیگه ایه..
متاسفانه این رو توی این یکی رمانتون دیدم😕
یکی این ک اصولا خانواده ها توی مسائل مربوط ب ازدواج اصلن اسون نمیگیرن. سیروس با وضع مالی و شغل داود مشکل داش با یکم ناز دخترونه و عشوه زنونه حل شد. اینطوری نیست واقعا.. پدر ها توی ازدواج ب این چیزا خیلی حساسن..
دوم این ک رسم رسوم اصلن نشون داده نشد. مگه میشه خانواده دختر نرن خونه پسر؟ مگه میشه نخوان ببینن؟
سوم این ک مردا اینقد خجالتی و کم رو نیستن اونم حاج داوود ک اینقد شوخی میکنه. قطعا حد و حدود میشناسن و همین حد و حدود میگه الهام زنشه، محرم و حلال و طیب و طاهر!😐
اخه اینا خیلیییی مهمه... خیلییییی اوایل زندگی ها، مخصوصا تو ازدواجای سنتی داستان درس میکنه..
من متاهلم. ولی الان ک میخونم هی دارم تو ذهنم مقایسه میکنم ک ما چطور بودیم. شما چطور میگید. کاش ماام مثه شما بودیم. ولی تهش ب این میرسم ک زندگی واقعی متفاوت از این رمان شماست.
شرمنده طولانی شد
ولی با همه اینا من همچنان طرفدار پر و پا قرص رماناتوتم
قلمتون پر قدرت
🔹سلام حاج آقا،خداقوت،داستانتون خیلی خوبه،ولی من از عشق چیزی نمیفهمم.چون هیچ علاقه ای به همسرم ندارم.۲۷سال دارم باهاش زندگی میکنم ولی اصلا دوستش ندارم.فقط هم به خاطرپسرم تا الان تونستم زندگی کنم.متاسفانه خودش نمیدونه که ازش متنفرم،چون طوری وانمود کردم که فکر کنه عاشقشم😔😔
🔹سلام حاج آقا، نماز و روزه هاتون قبول
حقیقتا امشب مارو یاد دوران نفرت انگیز عقدمون انداختین.
پدر و مادر سختگیرمون یه طرف، فک و فامیلی که بچه هاشون با نامحرم چون به خلوت میرفتند آن کار دیگر میکردند، یه طرف!!!
🔹حجاقا حلالدون نیمیکونم اگه اینبارم نصفه بذاریند
یعنی اینبار اگه دیوید برد جنازش برمیگردد
ما عقد که بودیم یه بار از بی مکانی رفتیم کوه صفه...
اصفهانیاش میدونن
خونه ما که کلا شلوغ بود و شوهرم خجالت میکشید
خونه مادرشوهرمم فامیلشون میومدن شب میموندن...
من اونجا میخوابیدم ولی جدا از حضرت یار... حتی دریغ از یه شب بخیر عادی که نکنه جلو فامیلا زشت باشه
🔹 این شیوه ی آخوند جماعته(نه هَمَشونا!!).😀😀🙂
تو تمممممااااااام زمینه ها
کاری میکنن،جوری مَشی میکنن که چیزی رو که خودشون بهش نیاز دارن و باید براش خرررررج کنن رو به التماس بهشون بِدن!!!!🤣🤣🤣
واللللللا🤣🤣🤣🤣🤣
کجا یاد میدن اینارو؟؟؟
از کجا یاد گرفتین شما؟؟؟🤣🤣🤣🤣🤣🤣
مُردم از خنده...🙃
🔹انصافا لحظههای عاشقانهشونو خیلی خوب در اوردید
چند جا از شدت ذوق دلم غنج رفت ناخواسته جیغ بنفش کشیدم
دعا کنید همه مجردا این حسوحال رو تجربه کنن
ولی یه وقت خشک و خالی تمومش نکنید😅
خدا به قلمتون برکت بده، خسته نباشید
10.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدرررر این حس و حال و جمله رهبر فرزانه انقلاب قشنگ و دلچسبه👆☺️😍
چقدر آدم دلش با این جلسات گرم و خوش میشه
@Mohamadrezahadadpour
🔹سلام حاج آقا
خسته نباشین
ما چهار سال عقد بودیم، یه وقتایی دو ماه همدیگه رو نمیدیدیم (فاصله خونه هامون بیست دقیقه بود😂)
از همون اول هم از ساعت نه شب خانواده به همسرم میگفتن شب به خیر که بره خونشون😂😂😂
یه وقتایی هیئت میرفتیم باید زنگ میزدم صدای هیئت رو میشنیدن،بیست دقیقه بعد اتمام هیئت باید خونه میبودم
تنها شبی که اجازه داشتم برم بیرون شب قدر بود که اونم برا سحری برمیگشتم
چهار سااااال
بعد مامان الهام یه ماه نشده گفت بمونه؟!
تازه ما سال اول فقط تو پذیرایی بودیم،همسرم نمیومد تو اتاق، منم نمیبرد خونشون😐😐😐
تازه شب عید همسرم منو مامانمو برد بیرون،اخر شب رسیدیم خونه، گفت خداحافظ مامانم هم گفت خداحافظ و بنده خدا ساعت دو شب برگشت خونشون😂😂😂
اتفاقا الآنم دوست دارم عکسشو بفرستم
سه تا بچه داریم،الان خونه مامانمم
تو پذیرایی رو مبل خوابیده😂😂😂
🔹سلام حاج آقا سحر بخیر
خواستم بگم من از وقتی این داستان رو شروع کردین دارم سعی می کنم عشق و عاشقی رو که اون ته و توی قلبم رفته و روش یه عاااااااالمه غبار نشسته ، درش بیارم، یه دستی به سر و روش بکشم و بذارمش روی طاقچه 😊
به خانم های مثل خودم که چندین سال از زندگی مشترکشون میگذره می خوام بگم بیاید دوباره از نو شروع کنیم
اون همسر بنده خدا که دیگه الان از تک و تا افتاده شاید نیاز به اون شادابی و شیطنت های قدیم شما داره
فقط اون نیس که باید محبت کنه
تا کی می خواید منتظر بشینید
پاشید خودتون شروع کنید
دنیا دو روزه ها 😁😁
اصلا تصمیم گرفتم چند تا رمان عاشقانه دیگه از دوستام بگیرم
راه و رسم عاشقی رو از سر بگیرم
والا یادم رفته
باید ایده بگیرم تا دیر نشده
🔹سلام حاج آقا طاعاتتون قبول،واقعا خدا خیرتون بده،من توی این ماه رمضون خیلی شرایط روحی بدی دارم،ولی با خوندن داستانتون،برای چند دقیقه هم که شده فکرم آروم میشه و بعضی مواقع خنده رو لبم میاد و دلم قنج میره.
در مورد یکی از نظرات میخاستم بگم،اتفاقا من خودم جز اون دخترایی بودم که وضعیت مالی پدرم خوب بود وهمسرم هم طلبه بودن و مثه حاج داود یه زبون شیرین و نرم ولی از لحاظ کاری و مالی ... الان ۱۸ساله که زندگی میکنیم،سختی و ناراحتی بوده ولی خیلی از چیزایی که نوشتید برام خاطره بودن،انشالله خدا به فکرو ذهن و قلمتون برکت بده،بمونید تو همین مسیر تا آخر
🔹سلام جناب حداد پور عزیز
من اونجایی را که داود قرار داشت با همسرش ولی بخاطر مسایل مسجد کنسل کرد با تمام وجود درک کردم اونجا انگار خودم بودم و پس لرزه هایی را که باید بعد از آن را تحمل میکردم
چرا که من (همه میگن بانی ،،،رییس،،هیات امنا وووو)ولی خودم میگم یه خدمتگزار یا یه سینه زن امام حسین هستم
کارهای مسجد رو دوشم است هر لحظه باید حضور داشته باشم
مابین زندگیم و مسجد گیر کرده بودم
🔹سلام آقای حدادپور
مادر من برعکس المیرا به شدت مخالف ابراز عشق و عاشقی از طرف پسر یا دختر تو دوران عقد بود و متاسفانه اینقدر تو این تعصبات بیجا و دور از شرع افراط و سختگیری های بی مورد کرد که باعث طلاق بین من و همسر شرعی و قانونی ام شد ،
اون موقع ها دست همه یک گوشی موبایل نبود، شوهرم فکر میکرد من خیلی سرد و بی احساسم وقتی فهمید از ترس مادرم جرات نمیکنم وقتی تلفنی داره بهم میگه دوستت دارم منم بگم دوستت دارم چون مادرم داره مکالمات ما رو از اتاق بغلی با گوشی دیگه گوش میده، منو طلاق داد و گفت هیچوقت مادرت رو حلال نمیکنم !!! روز قیامت جلوی مادرت رو میگیرم !! من هنوز به مادرم نگفتم همسر سابقم اینجوری گفته 😔
۱۵ سال از اون جریان گذشته تو ازدواج بعدیم اجازه ندادم دوران عقد داشته باشیم گفتم عقد و عروسی باهم !!
به نظرتون به مادرم بگم همسر سابقم حلالش نکرده و ازش کینه داره؟!
🔹سلام خیلی ممنونم که به نکته های ظریف اما پر اهمیت اشاره میکنید همین که المیرا خانم از دخترش میپرسه سرد نباشه؟ یعنی یه مطلب خیلی مهم که بعد از ازدواج میتونه مشکل بزرگی درست کنه چقدر خوب میشد خانمها تو دوره عقد مثل الهام قصه ما پیش برن وبدونن که حیا خوب هست ولی نه تو رابطه زن و شوهری وقرار نیست که همه چی مثل رمان های عاشقانه باشه اگر هر کدام کوتاهی در محبت کردن دارد نفر مقابل باید او رو از محبت سیراب بکنه تا اگر در محیط خانواده یاد نگرفته حالا یاد بگیره واین کار رو پا روی غرور گذاشتن یا بی حیا بودن ندونه ببخشید طولانی شد اینا تجربیات خودم از زندگیم هست که اگر زودتر متوجه این مطالب میشدم بهترین لحظه های زندگیم رو با حیا بی جا رد نمیکردم
🔹حاجی فکر کنم با این داستان جدیدتون کمکی هم به بحث ازدیاد جمعیت کرده باشید ؛😂🙈 خدا خیرتون بده ،🔴فکر کنم مثلاً بعد از نه ماه دیگه یه آمار از خوانندگان یکی مثل همه 3 در این زمینه بگیرید همه چیز مشخص بشه 👌،بقول اون پیرزن مرحوم حالا معلوم میشه ⚠️ خدا قوت,شیر مادر و نان پدر حلالتون!ما که لذت بردیم
🔹سلام امروز بالاخره تونستم وقت کنم و کتاب یکی مثل همه رو بخونم
سری هم به نظرات مخاطبین میزدم
برای خیلیها رابطه عاشقانه داوود و الهام جذاب و شیرین بود
برخی حسرت خوردند بعضیها داغشان تازه شد برخی امیدوار شدند برخی خندیدند و برخی گریه کردند
اما برای من طلبه رابطه خلج و داوود رشک برانگیز بود چرا که در این ۱۷ سال طلبگی همیشه دنبال کسی بودم که هوش و استعداد مرا کمی بفهمم پرورش بدهد و برای رضای خدا این طلبه نوجوان را به غایت خودش نزدیک کند
اما همیشه ایشان وقت نداشتند صد جا برای منبر قول داده بودند یا برای کارهای دیگر غیر از این کار وقت داشتند یکیشان کارمند بود یکیشان مسجدی یکیشان اصلاً از ترس حرف مردم جازه نمیداد کسی نزدیکش بشود آن یکی هم دنبال منفعت خودش بود
هیچ وقت فراموش نمیکنم وقتی مشغول خواندن رشته تخصصی بودم یکی از اساتید تازه در مدرسهای سمت مدیریت گرفته بود از من استمداد کرد برای معاونت پژوهش من هم لبیک گویان رشته تخصصی را رها کردم تا حق استادی را ادا کنم بعد از دو سال تلاش بیوقفه و کارهای بزرگ که هنوز هنوزه در خاطر طلبههای آن حوزه باقیست وسط سال تحصیلی از آن حوزه توسط همان استاد اخراج شدم
جرمم این بود که دستور دادند از این به بعد پنجشنبهها هم روز کاریست و من ۴ هفته برای حضور در روزهای پنجشنبه مهلت خواستم.
با خودش فکر نکرد من با ۳ فرزند و همسر پا به ماه وسط سال تحصیلی شغل جدید را از کجا پیدا کنم و تلخترین روزهای زندگیم را رقم زد.
۹ روز در بیمارستان بستری بودم دریغ از یک تماس از طرف اساتیدم که همیشه با دل و جان برایشان احترام میگذاشتم.
🔷خیلیا اومدن گفتن ک دوران عقد ما اینجوری نبود و اینا غیرواقعیه و ...
باید توجه کنن ک این مطالب و بیشتر داستانای اخیر شما جنبه آموزشی داره برای خانواده ها و قرار نیست همش واقعی باشه
🔷سلام خدمت آقای حدادپور عزیز امیدوارم همیشه سلامت باشید.من یه چند ماهی هست باهاتون آشناشدم از طریق یکی از فامیل و چقدر خوشحالم کا باهاتون آشنا شدم.اولین کتابی که خوندم کتاب اردیبهشت بود و همون موفع فهمیدم که با یک نویسنده تمام عیار روبهرو هستم.بعد از اون شروع کردم به خوندن بقیه کتاب هاتون و الان هم دارم یکی مثل همه۳ رو میخونم.واقعا باید بگم که نویسنده های خوب و حرفهای مثل شما باید خیلی بیشتر بین مردم شناخته بشن چون با داستان های امنیتی یه جور دیدمردم رو باز میکنید،با داستان های عاشقانه یه طور دیگه
🔹سلام
خواستم به همه اونایی که "فکر میکنن" این مدل حیای داوود یا راحت بودن الهام و خانوادهاش و یا هرچیزی که شما توی داستان آوردین، غیرواقعیه و یا وجود نداره، بگم:
دلیل نمیشه چون شما ندیدی، نباشه. اتفاقا همه جوره وجود داره.
اتفاقا خواستم بهتون بگم حاج آقا چجوری اینقدر با جزئیات و دقیق همه چیو نوشتی از مراسم ختم یه عملی تا اصرار گوهر خانم بر قالب کردن دختراش و اتفاقات خونه الهام...
و مهمتر اینکه ملت چه توقعی دارن که منتظرن عاشقانهای الهام و داوود رو هم با جزییات بیان کنید؟!! استغفرلله 😁😉
والا اگه در لفافه بگید میگن چقدر داوود خشکه، بازش کنید، میگن دلمون خواست و ...
🔹سلام صبحتون بخیر
راستش داستان دیشبتون و طنازی های الهام رو خیلی قشنگ مطرح کردین اولش برام عجیب بود که اینا رو نوشتین ولی بعد که به اطرافم نگاه کردم دیدم چقدر لازمه این مسائل به شیوه درست برا جوونا و به ویژه قشر مذهبی گفته بشه
در مورد حرف اون دوستمون که گفتن این چیزا دور از واقعیته خواستم بگم اصلا اینجور نیست شاید باید همین ظرافت ها و طنازی های زنونه رو بلد باشن تا به راحتی آقای همسرشون رو پر از مهر و محبت کنن
دوران نامزدی و عقد و اوایل ازدواج به همسرم لقب زمخت و سرد😐 رو داده بودم ولی به مرور و با همین شیوه ها، اینقدر قشنگ و غافلگیرانه و ... محبت میکنه که دیگه جای خالی تو دل آدم نمیزاره☺️
یه نکته دیگه اینکه حتما نیازی نیست مثل الهام صورتی باشیم فقط باید زن باشیم با تمام روحیات زیبا و زنانه که به راحتی با چند کلمه 😊 و چند تا رفتار نرم و لطیف و جذاب و....، آقای همسر رو شیفته خودمون کنیم
🔹سلام و خداقوت
اینکه یه عده نوشتن
چرا داوود ماخوذ به حیاس انقد
توقع داشتن فرتی بعد از عقد لحاف تشک پهن کنه خونه سیروس؟؟؟
اینم که میگن برعکس و داوود ناز میکنه
بله همسرمنم اینطوریه
یعنی هربار که خواستم خودمو لوس کنم و ناز کنم مثلا ,دیدم آخرش منم که خریدار ناز همسرم شدم ( البته برا من زن آزاردهنده س اما چه کنم مدلشه دیگه )
اون خانومی ام که میگف خودش خیلی ماخوذ به حیا بوده تو عقد و الهام شخصیتش از حقیقت دوره
کلیت داستان از دستش در رفته که الهام یه دختر امروزی و یه بلاگر اینستا بوده و داوود یه طلبه تو خانواده مقید .
نحوه قرارگرفتن این دوتا کنار هم کاملا مطابق شخصیتشونه و عالیییییی مینویسین.
بسم الله الرحمن الرحیم
💞 #یکی_مثل_همه۳💞
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
💥 «قسمت بیست و هشتم»
🔰بیمارستان
خانواده سروش در حال انجام کارهای مربوط به ترخیص سروش بودند. بیات هم آنجا بود و به سروش کمک میکرد که لباسش را بپوشد و با هم بروند. چون پس از اعترافی که سروش کرده بود و رد و نشانهایی که ارائه داده بود، باید برای طی مراحل قانونی و محاکمه خودش و آرش و غلامرضا به زندان برود.
وقتی لباسش را پوشید، با بیات چشم تو چشم شدند. بیات به سروش گفت: «نگران نباش. با قاضی تحقیق صحبت کردم. قول مساعد داده که بهت تخفیف بده. نگران شرارت آرش و غلامرضا هم نباش. اصلا با اونا مواجه نمیشی. بسپارش با من.»
سروش گفت: «باشه. بریم.»
وقتی میخواست از مادرش خدافظی کند، مادرش گفت: «خانم آقا فرشاد با گوهرخانم و شادی حرف زده. گفتن خیلی بچه است. هنوز باید درس بخونه.»
سروش تو هم رفت و سرش را پایین انداخت. مادرش گفت: «شادی دختر خیلی خوبیه. ولی بچه است. معلوم نیست که وقتی بزرگتر شد، چی بشه و چطوری بشه؟ اما غصه نخور مادر! حواسم بهش هست. اگه خدا خواست و عفو خوردی و زود آزاد شدی، با هم میریم خواستگاریش. اگرم که طول کشید، هر چی خدا بخواد.»
سروش که بغض داشت، حرفی نزد و فقط به طرف مادرش خم شد. مادرش هم سر پسرش را روی شانه اش گذاشت و او را در بغل گرفت و مادرانه گفت: «به خدا سپردمت.»
سروش وقتی سرش را از روی شانه و بغل مادرش بلند کرد، صورتش گریه داشت. به مادرش گفت: «من یه نذری دارم. میتونی تا آخر رمضون، برای گروه شادی خانم ساندویچ فلافل بزنی و براشون ببری؟»
مادرش که از ان خانم های باتجربه و حدودا شصت ساله بود، چادر مندرسش را بهتر روی سرش جابجا کرد و گفت: «باشه. شد یه بار یه دونه ساندویچ بندازی جلوی مادرت؟»
سروش متوجه شد که مادرش دارد استارتِ یک جنگ را میزند. رو به بیات کرد و صورتش را فورا پاک کرد و گفت: «بریم آقابیات! بریم.»
همین طور که داشت به طرف بیات میرفت، مادرِ دهان دارش ادامه داد: «خدا شانس بده به حق مرتضی علی! دخترهی سی چهل کیلویی هنوز نیومده، هم شد شادی خانم و هم نذر ساندویچ مفتی براش کردی تا آخر رمضون؟!»
بیات فقط محو تغییر فاز و ادبیات مادر سروش شده بود. سروش هم میخواست تا بیشتر آبروریزی نشده، از آن معرکه به زندان پناه ببرد. اما مادرش با هر قدم که سروش دورتر میشد، صدایش را یک وُلُم زیادتر میکرد و ادامه داد: «به ما که یه قرص فلافلم نرسید و خیرِت به ما نرسوندی اما الهی نوش جون دختر مردم بشه. الهی سفیدبخت باشه با همین مهره مارِش. الهی افطار بخوره و یه لیوان آبم روش و نوش جونش. والا. مگه ما بخیلیم. ولی ببین سروش...»
سروش فقط داشت از آن اتاق فرار میکرد. چون میدانست که مثل روضه ها که باید آخرش به مصیبت کربلا ختم شود، جر و دعواهای مادرش آخرش ختم به اسم پدر سروش میشود. همان هم شد. مادرش که دیگر رسما دهانش را به پهنای صورتش باز کرده بود و مثل مسلسل به طرف پسرش با مَطلعِ «تو پسر همون پدرِ پدر سگی هستی که...» در حال دُرافشانی بود، جوری از خجالت سروش و پدرش درآمد که برخلاف همیشه، متهم(سروش) دست مامور(بیات) را گرفته بود و میگفت «جان مادرت زود باش. این تا از جلوی چشمش دور نشم، تمام جد و آبادم رو به فحش میکشه. زود باش تو رو ابالفضل که الان آبرو واسمون نمیذاره.»
#یکی_مثل_همه۳
ادامه👇
🔰بازداشتگاه
شرایط نه تنها به نفع آرش و غلامرضا نبود بلکه با اعتراف سروش و خط و ربطی که به بیات داد، لحظه به لحظه پرونده سیاه آرش و غلامرضا سیاه تر و سنگین تر میشد.
بازجو به آرش گفت: «دیگه برام مهم نیست که چیزی گردن بگیری یا نه؟ ولی ببین پسر جون! هر کی بهت گفته که کلا بزن زیر همه چیز و حاشا کن و دیوارِ حالا بلنده، بهت نگفته که اینا تا وقتی جواب میده که سند و مدرک علیه تو نداشته باشن. نه الان که دیگه اینقدر مدرک و شاهد علیهِت داریم که فقط میتونم بگم خدا به دادت برسه. این آخرین جلسه بین من و تو هست. پرونده ات از نظر من کامله و میفرستم دادگاه.»
آرش که پُرروتر از این حرفها بود، پرسید: «من حرفامو زدم. دیگه برام مهم نیست. ولی ... گفتی شاهد ... شاهدِ چی؟ شاهد کجا؟»
بازجو لبخند تلخی زد و همین طور که داشت پرونده را جمع میکرد که برود، جواب داد: «شاهد شبی که مسجدو آتیش زدین!»
آرش جا خورد. بازجو ادامه داد: «شاهد شبی که بچه مردمو سوار موتور کردی و یه سی دی دادی دستش! بازم بگم؟»
آرش که رگ پیشانی اش از حرص و ترس زده بود بالا ، هیچی نگفت و فقط به قیافه بازجو زل زد و همه خاطرات آن شبها جلوی چشمش زنده شد.
بازجو سراغ غلامرضا رفت.
-میدونی فرق جرم سیاسی با جرم امنیتی چیه؟ میدونی جزای کسی که اقدام به آتیش زدن مسجد و ترور امام جماعت و ایجاد رعب و وحشت عمومی و ایجاد اخلال در نظم و امنیت محله بکنه، چیه؟ میدونی قانون روی این چیزا خیلی بیشتر از چیزای دیگه حساسه؟
غلامرضا جوری دندانش را روی هم میکشید که صدایش را بازجو میشنید.
-ببین غلامرضا! وقتی از زندان بیایی بیرون، دیگه خیلی جوون نیستی. بدنام و بیکار و بیچاره میشی. بهتر نبود قبل از این که به این دردسرا بیفتی، فکر میکردی و دلت برای خودت و جوونیت میسوخت؟
غلامرضا خیلی عصبی بود و حرفی برای گفتن نداشت.
-ببین! تو آخرین کسی بودی که با هوشنگ ارتباط داشتی. درسته؟ باهاش ارتباط داشتی و بِهت خط داد. درسته؟ یه چیزی بپرسم؟
غلامرضا به چشمان بازجو زل زد.
-غلامرضا ما تا الان به کسی نگفتیم و جایی اعلام نکردیم که تو و آرش گرفتار شدین. خبر دستگیری عامل خرابکاری مسجد صفا و عامل ترور امام جماعت و این چیزا را جایی جار نزدیم. تو و هوشنگ تماستون در لحظه دستگیری قطع شد و تو چند تا فحش بهش دادی و اونم خندید و تمام. مگه نه؟ حتی اونم ندید که شماها دستگیر شدین. درسته؟
غلامرضا بیشتر برایش مهم شد که بازجو در ادامه میخواهد چه بگوید؟
-من یکیو میشناسم که اگه باهاش همکاری کنی و نظرشو جلب کنی، شاید بتونه باعث بانیِ بدبختی تو و آرش و بقیه رو شکار کنه!
غلامرضا با تعجب پرسید: «چطوری؟»
و این «چطوری» گفتنِ غلامرضا سرآغاز همکاری او با یکی از بچه های امنیتی برای تقرب به هوشنگ و رصدِ ریز و درشتِ خطی بود که هوشنگ در آن سالها در محله های مختلف فعال کرده بود و به نام کانون های شورشی محلات ایران معروف بود. این رشته خودش سری دراز دارد که بخاطر ضیق مجال، از ذکرش در اینجا صرف نظر میکنیم.
#یکی_مثل_همه۳
ادامه👇