eitaa logo
محامین‌ المهدی🌿
209 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.2هزار ویدیو
31 فایل
برای تعجیل در فرج من بسیار دعا کنید که فرج من،فرج شما نیز هست.امام مهدی(ع)🌿❤️ 🌿اللهم عجل لولیک الفرج 🌿 خادم⬇️ @Ya_baghiyatallah313 ⬅️کپی با ذکر صلوات مجاز است.
مشاهده در ایتا
دانلود
زهرا نگاهی به علی انداخت و فرمود: نَفسی لِنَفسِکَ الوِقاء فدایت شوم.. جانم سپر جان توست علی https://eitaa.com/joinchat/1323696266Cf68599de56
⚫️|°• هر روز بر سر قبر فاطمہ(س) حاضر مے‌شدم و او را زیارت مے‌کردم. یک روز تحمل از دسٺ دادم و بر روے قبرش افتادم و این اشعار را سرودم :) 🔴|‌°• مرا چہ‌‌شده کہ‌بر مزار دوسټ مے‌ایستم و بر او سلام مےکنم، ولے دوسټ؛جواب سلام مرا باز پس نمےدهد؟!💔 🟢|°•اے دوست...!♡ تو را چہ شده کہ جواب‌سلامِ . . دوست را نمے‌دهے؟!🍁 مگر از دوستے دوستان . . . ملول شده‌اے؟!💔 📚|°•علےاز زبان‌علے، ص۱۰۴
محامین‌ المهدی🌿
🌟#رفیق_مثل_رسول🌟۵۴ هرروزی که پیش میرفتیم،با حجم کار بیشتری روبه رو می‌شدیم، جذب و آموزش نیروهای بومی
🌟 🌟۵۵ وقتی عملیات تمام میشد،وارد مرحله پاک سازی می شدیم. نیروهای دشمن به دلیل دسترسی راحت به تجهیزات و امکانات،هر منطقه ای را که خالی می کردند،در تمام نقاط تله های انفجاری ریز و درشت صنعتی و دست ساز کار می‌گذاشتند که پیدا کردن و خنثی کردن این تله ها سخت ترین قسمت کار بود.گاهی خستگی و یک لرزش کوچک دست،باعث وقوع انفجاری بزرگ میشد.گاهی ساختار یک بمب آن قدر پیچیده می شد که باید شخصا برای خنثی کردن یا منهدم کردنش میرفتم‌.تله ها بعداز خارج کردن چاشنی انفجاری قابلیت انتقال داشتند.ما از این تله ها بعداز انتقال برای آموزش یا استفاده علیه دشمن استفاده می‌کنیم.جالب بود،کنار تمام امکاناتی که در اختیار داشتند،نوعی خمپاره و نارنجک دست ساز هم داشتند که با اینکه شکلش خیلی ابتدایی بود،ولی قدرت تخریب و آسیب رسانی داشت کنار کارگاه تخریب پرشده بود از تله های کوچک و بزرگی که خنثی و منتقل شده بودند،گاهی سر کلاس و زمان توضیح داخل آن ها را باز میکردم و برای نیروها توضیح میدادم.در زمان انفجار می‌توانند تا چه شعاعی تاثیرگذار باشندو می‌توانند چه آسیب جبران ناپذیری را به شخص وارد کنند. با آرام ترشدن وضعیت و تثبیت خط به آکادمی برگشتم تا کمی استراحت کنم. چندروز بعد یکی از بچه های حزب الله به ما اطلاع داد که سمت قبطین خانه ای هست که گاهی تک تیراندازهای مسلحین از آنجا برای بچه ها مزاحمت ایجاد می کنند.من،ابوفاطمه و یکی از بچه های حزب الله با دو ماشین اسکورت محمول به سمت خانه ای که مشخص کرده بودند،رفتیم.بعداز چند لحظه بی سیم زدند که خانه خالی از سکنه است.من ،ابوفاطمه و جواد که از بچه های حزب الله بود،وارد خانه شدیم.تمام قسمت های ساختمان را تله گذاری کردیم.فیتیله انفجاری را آوردم و بمب ها را به هم وصل کردم.همه چیز آماده انفجار بود. از بچه ها خواستم سریع لااقل تا شعاع چهارصدمتری خانه را تخلیه کنند.با رفتن ابوفاطمه و جواد فیتیله را روشن کردم و از خانه بیرون آمدم، شروع کردیم به شمارش: هزارو یک. هزارو دو. هزارو سه ابوفاطمه گفت:پس چرا نزد؟نکنه باید تا صد بشماریم؟ جواد گفت؛فیتیله رو روشن کردی؟. خندیدم و بهشان نگاه کردم و برای شوخی گفتم:شاید فیتیله باروتی خاموش شده. با خنده گفتم؛شوخی کردم بابا،صبر کنید دیگه. چندثانیه از حرف من نگذشته بود که تله زد و خانه با خاک یکسان شد.وقتی غبار نشست ،گفتم:با فیتیله کندسوز تله ها را وصل کرده بودم.باهم به آکادمی برگشتیم.یکی دوروز بعد گزارش دادند که یک منطقه آلوده به مین هست که بچه های تخریب نمی‌توانند کار چک و خنثی را انجام بدهند.من و جعفر برای چک کردن وضعیت رفتیم.من تبحر جعفر را خیلی قبول داشتم.از نیروهای حزب الله بود که باهم کار میکردیم.بچه ها تعداد زیادی مین و تله های انفجاری را به ما نشان دادند که خنثی نبودند. با جعفر شروع کردیم به کار.با خنثی کردن چند تله،به یک نتیجه رسیدیم ،نوع چاشنی گذاری دقیقا سیستمی بود که من آموزش داده بودم.با بچه ها قرار گذاشتیم همان حوالی کمین کنیم تا بتوانیم کسی که برای تله گذاری و چک کردن می آید را بگیریم.سه نفر آمدند نزدیک جایی که ما کمین کرده بودیم.سر یک فرصت مناسب به سمتشان رفتیم و هرسه را با غافلگیری دستگیر کردیم.روی صورتشان را کشیده بودند.روی صورت هایشان را کنار زدیم،دلم نمیخواست چیزی را که میبینم ،باور کنم،متاسفانه از نیروهای بومی بودند که خودم به آن ها آموزش داده بودم.دلم میخواست رد گلوله روی سرشان باقی بگذارم.حجم کار و فشار عجیبی که روی هرکدام از ما بود،دوری از خانواده کمترین این فشارها بود و گاهی این چنین اتفاقاتی به شدت روی ما تاثیر می‌گذاشت.به قول یکی از دوستان،اینجا سرزمین شام بود و ما سرباز بی بی جانم بودیم.جلیل همیشه میگفت:یکی از بارزترین اختلافات ما با نیروهای نظامی چریک دنیا باید ایمان و صبرمون باشه که این مواقع محک میخوره.
فصل دوازدهم🌸خداحافظی 🌟 ۵۶ آن قدر دلتنگ هیئت و روضه شده بودم که اولین سه شنبه خودم را به هیئت هفتگی ریحانه رساندم.هیچ چیز مثل چای روضه سیدالشهدا خستگی جهاد،غم شهادت دوستان،سختی کارو غربت را برطرف نمی‌کرد. مراسم شروع نشده بود،فرصت کردم با محمدحسین گپ بزنم.وقتی میرفتم هیئت، خیلی جلو نمی‌رفتم، البته گاهی پیش می آمد، اما اکثر اوقات گوشه ای می ایستادم و در حال و هوای خودم بودم.بین حرف هایم با محمدحسین از چیزهایی تعریف کردم که فشار زیادی روی ما داشت.محمدحسین همان شب روضه حضرت زینب س خواند.اشک که صورتم را شست ،دلم آرام شد.محمدحسین بعد مراسم حال بارانی چشم هایم را که دید،گفت:رسول اگه بری شهید بشی،من این روضه ها که برات خوندم را راضی نیستم.سرم را پایین گرفتم،دستی به صورتم کشیدم و گفتم؛چرا رفیق؟؟محمدحسین گفت:باید جور کنی منم با خودت ببری سوریه، منم میخوام بیام.سری تکان دادم،قبل از اینکه بخواهم حرفی بزنم،دوروبر محمد شلوغ شد و رفت نزدیک منبر.با بچه هایی که نشسته بودند خداحافظی کردم،قبل از بیرون آمدن از زینبیه نگاهم به محمدحسین افتاد،دستی تکان دادم و بیرون آمدم.ته دلم می خواستم به محمدحسین بگویم،اگر قسمت و روزی من شهادت شد و پیکرم برگشت،حتما من را غسل حضرت زهرا س بدهد. چندروز استراحت کردم،ولی به شدت پاهایم درد میکرد.مامان میگفت :حتما تغذیه ات مناسب نیست یا خیلی راه میری. نمی‌توانستم برایش تعریف کنم،یا فرصت غذا خوردن نداریم یا غذای مناسب،گاهی کنسرو حمص با یکم روغن زیتون و لیمو به دادمان می‌رسید. بعداز مدت ها اتاقم و مرتب کردم.مامان اومد جلوی کمد گفت؛رسول میدونی چقدر لباس بخشیدی به دوستات،کاپشن جدیدی که خریده بودی،نبود.خندیدم و گفتم:با دوستان این حرف ها را ندارم.از هرچیز خوششون بیاد،بهشون میدم.کاپشن حسین را نشان دادم و گفتم:اینم کاپشن حسین که داده به من.مامان خندید و گفت؛باشه فقط اینایی که ریختی وسط اتاق رو جمع کن.کارم تمام شد ،رفتم داخل آشپزخانه به مامان گفتم،:اینم اتاق،مرتب شد. _بشین برات چایی بریزم،البته تو لیوان خودت. من چایی لیوانی خیلی دوست داشتم،برای همین مامان یک لیوان با سایز خیلی بزرگ خریده بود.همین طور که چایی می‌ریخت، رفتم سر یخچال یک ظرف شیرینی آوردم و گفتم:مامان میخوام ماشینمو عوض کنم،هرچی بخرم به اسم شما میکنم. _دستت درد نکنه.مگه قراره به این زودی بری؟ _اونجا یکم کار سخت شده،باید برم. _قراره برم کربلا، برات چی سوغات بیارم؟ یک لحظه خواستم بگویم:((کفن))اما یادم افتاد اولین سفری که همراه بابا رفته بودم،کفن خریدم.متبرکش هم کردم.گفتم؛من انگشتر با سنگ عقیق دوست دارم. فرصت نکردم،بخرم. مامان گفت :باشه، حتما. اسم کربلا که آمد،دلم رفت.راستش خیلی دلم میخواست بروم کربلا،حدود ده سالی بود که دلم میخواست زائر آقا شوم.با خودم گفتم:این ماموریت که بیام،حتما میرم کربلا.هربار قبل از رفتن روی یک برگه کوچک،یک سری چیزهایی که شخصی بود را می‌نوشتم مامان گفت:رسول با این شرایط کاری که داری،اینجوری یادداشت ننویس،بشین وصیت نامه بنویس. _آخه برام سخته. _وصیت نامه شهید خلیلی تاثیر گذار و مهمه.انشاالله که سلامت میای،ولی اگه شهید شدی،ما وصیت نامه ات را داشته باشیم. قبول کردم و قول دادم قبل از رفتن حتما وصیت نامه ام را بنویسم.یکی دو روز آخر کارهایم را مرتب کردم،حتی مبلغی که مربوط به خمسم میشد را امانت به بابا دادم.بعد از خرید ماشین،کارهای سند و....را به روح الله سپردم. خبر شهادت مهدی عزیزی و رضا کارگربرزی را امیر به من داد.شنیدن این خبر خیلی سخت و تلخ بود.رضا نخبه الکترونیک بود و بعداز محرم یکی از بهترین بچه های تخریب بود.با حاج محمد هماهنگ کردیم و برای تحویل پیکر رضا با هم به معراج برویم.کارهای تغسیل و....رضا را من و حاج محمد انجام دادیم. تمام مدت متوسل به حضرت زهرا س شده بودم و در دلم گفتم:خوش به حال رضا ،مثل مادر سادات پهلویش آسیب دیده.بعد از تمام شدن کارهای اولیه،قرار شد خانواده رضا را برای وداع به معراج بیاوریم.ما زمان کم داشتیم.خداروشکر موفق شدم سروقت خواهرهای رضا را برای دیدن برادرشان به معراج برسانم.این آخرین وداع خیلی لحظات سختی بود.رسیدن خواهرهای رضا بالای سر پیکر با شاخه های گلی که روی رضا میریختند،روضه مجسم بود و چقدر در این لحظات میشد بی قراری دل حضرت زینب س و صبرشان را تصور کرد. با فاصله یک روز،مراسم تشییع مهدی عزیزی بود.مهدی چون به قول معروف ((بچه هیئتی بود))،تمام کارها و مراسمش را دوستان هیئتی اش به عهده گرفته بودند و ما به آن ها کمک می کردیم. روز مراسم،من،حاج محمد،حسین و محمد با یک ماشین رفته بودیم. زندگی نامه شهید مدافع حرم 🕊🌹 https://eitaa.com/joinchat/1323696266Cf68599de56
امام خامنه ای(حفظه اللّٰه تعالی): بنده حوائج یک سال خود را در میگیرم ..
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀 🌱السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا اَلْإِمَامُ اَلْوَحیدُ و القَائِمُ الرَّشیدُ... 🔸️سلام بر تو ای یگانه روزگار و ای تنهاترینِ عالم؛ سلام بر تو و بر روزی که برای هدایت و محبّت قیام خواهی کرد! 📙صحیفه مهدیه،زیارت حضرت صاحب الامر در سرداب مقدس، ص610. ❀͜͡ 🥀•┈—┈—┈✿┈—┈—┈• 🥀 دلمان تنگ است و جانمان بیقرار ... دلخوشیم به اینکه شما از حجم تنهایی ما آگاهید ... روزگار فراق به درازا کشیده ... به اندازه ی یک عمر ... یک عمر چشم براهی ، ای کاش می آمدید، ای کاش خدا فرج شما را برساند .. https://eitaa.com/joinchat/1323696266Cf68599de56
▪️حضرت زهرا سلام الله علیها: أُشْهِدُ اللَّهَ تَعَالَى لَقَدْ سَمِعْتُهُ يَقُولُ عَلِيٌّ خَيْرُ مَنْ أُخَلِّفُهُ فِيكُمْ وَ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْخَلِيفَةُ بَعْدِي وَ سِبْطَايَ وَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ لَئِنِ اتَّبَعْتُمُوهُمْ وَجَدْتُمُوهُمْ هَادِينَ مَهْدِيِّينَ وَ لَئِنْ خَالَفْتُمُوهُمْ لَيَكُونُ الِاخْتِلَافُ فِيكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة 🔸خدا را گواه می‌گیرم که پیامبر صلی الله علیه وآله همیشه می‌فرمود: علی علیه‌السلام بهترین کسی است که در میان شما می‌گذارم. او امام و خلیفه بعد از من است. و بعد از او دو نوه من و نُه فرزند از نسل حسین علیهم‌السلام که پیشوای نیکوکاران هستند. اگر از آنها پیروی کنید آنها را هدایتگر و هدایت‌شده خواهید یافت و اگر با آنها مخالفت کنید تا قیامت بین شما اختلاف خواهد بود. 📚کفایة الاثر، ص۱۹۷. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🖤روز چهارم چلّه حدیث کساء به نیت فرج (سه‌شنبه) @mohaminalmahdi
136 ✔️ خب بریم سراغ تمرین. همین الان هر کدوم از شما به این سوال فکر کنید.☺️ لحظه ی جان دادن رو اگه بهش عمیق نگاه کنی چه اتفاقی می افته؟ . . . . . . . میخواید بنده بگم؟😊 🔹 باشه. فقط یه مقدار اگه اولش ناراحت شدی شرمنده! چاره ای نیست. این از اون ناراحتی هایی هست که یه عمر نجاتت میده... موقع مرگ چی میشه؟ 💢 هر چی لذت بردی توی دنیا، از دُر دماغت در میاد!!! هیییییچیش دیگه ارزشی نداره! هیچیش نمیمونه! ⭕️ هر چی خوردی و پوشیدی و شهوترانی کردی و فیلم دیدی و خشمت رو خالی کردی و ..... همش رو مثل شیره جون ازت بیرون میکشن!!!!
137 🔹 چی میمونه اونجا؟ چیو ازت قبول میکنن؟ اون موقه حسرت چیا رو میخوری؟ عمییییق نگاهش کن...☺️ چیا هستن؟ بشمار.... ✅ خب از همین امروز با همون ها مشغول باش. ببین موقع مرگ چه کارایی برات میمونه ، همه ی وقتت رو برای همون کارا بذار که تا اون موقع دستت پر باشه.👌 بذارید تمرین رو یه جور دیگه بگم: ✅ فرض کن یه نفر از پیش خدا بیاد و بهت بگه که شما فقط تا سه روز دیگه زنده هستید! چه کارایی میکنی؟ خب همیشه مشغول همون کارا باش دیگه!😊 آیا توی اون سه روز دیگه وقتت رو پای تلویزیون و شبکه های اجتماعی و گفت و گوهای بی مورد و .... میذاری؟ اصلا حالت بهم نمیخوره از این که وقتت رو از دست بدی؟👌
✅ کنترل ذهن یعنی فقط در مورد کارایی فکر کن که انقدر ارزش دارن که وقت جان دادن به خاطر انجامشون احساس رضایت کنی... بگی ولی دم خودم گرم که این کارا رو انجام دادم... الان ما این حرفا رو زدیم 👈 ولی انصافا تا وقت نذاری یک ساعت و روش فکر نکنی فایده ای نداره بعدش نیای بگی حاج آقا من این تمرین رو کردم ولی اثر نداشت!!! اونوقت بهت میگم که برو دوباره عمیقا روش فکر کن!☺️
خوبی این تمرین میدونید چیه؟ اینه که آدم رو از خیالات بچگانه و تخیلات کودکانه خارج میکنه آدم رو با دنیای واقعی روبرو میکنه. آدم رو فقیر الی الله میکنه و کلی اتفاق خوب برای آدم رقم میخوره. زندگی آدم از جایی شروع میشه که از تخیلات بچگانه خارج بشه... 🌹🌹🌹❇️🌹🌹🌹