9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نیمه شعبان ۱۴۰۴ مبارک🎊🌹
اگر تمایل داشتید؛ تشریف بیارید به کانال قصههای من(محمدعلی عابدی):
https://eitaa.com/mohammadalisstories
سلام! 👋
من محمدعلی هستم، ۹ ساله و عاشق نوشتن داستان.
ما داریم روی کتاب «سرزمین هیولاها» کار میکنیم و شما شانس دارید قبل از چاپ، تکههایی از اون رو همینجا بخونید!
بیاید با هم قدم به دنیای هیولاها و قصههای هیجانانگیزش بذاریم و اولین کسانی باشید که این ماجراها رو کشف میکنن! ✨📖
📚 لینک دنیای قصههای من:
https://eitaa.com/mohammadalisstories
داستان شماره ۱:
به نام خدای پروانههای قشنگ❤️
در سرزمین هیولاها، یک هیولایی زندگی میکرد که اسمش، هیولای فرفره ای بود.
هیولای فرفره ای در جای آبادی زندگی میکرد.
جایی پر از مردمان خوب.
صلح و دوستی در دل آن آدم ها بود.
روزی از روزها، که سرزمین در آرامش بود؛ یک شهاب سنگ فضایی از آسمان پایین آمد و به سرزمین برخورد کرد.
وقتی شهاب سنگ برخورد کرد؛ از زمین دود بلند شد.
این شهاب سنگ فضایی خسارات زیادی به آن سرزمین وارد کرد.
ولی هیولای فرفره ای با کمک چندتا از دوستانش شهاب سنگ را از بین بردند.
سرانجام آنها آن سرزمین را از نو آباد کردند و با صلح و امنیت باهم به خوبی و خوشی زندگی کردند.
✅ داستاننویسی و تصویرگری هیولاها: محمدعلی عابدی
❌ حق کپی و نشر فقط متعلق به محمدعلی عابدی است. به هیچ وجه، کپی نکنید.❌
لطفا نظرات قشنگ خودتون درباره داستان رو به آیدی زیر ارسال کنید:
@Satid7
داستان شماره ۲:
الماس در برابر سیب ! 💎🍎
در سرزمین دوری به نام «سرزمین هیولاها»، که قصههایی از آن را برایتان میگویم؛ هیولایی زندگی میکرد که بدنش از الماسهای درخشان ساخته شده بود.
همه او را «هیولای الماسی» صدا میزدند.
اما خودش از این موضوع خوشحال نبود.
یک روز عصر، وقتی نور خورشید روی بدن براقش میتابید و دیوارهای خانهاش را پر از رنگینکمان میکرد، آهی کشید و گفت:
«چرا من اینطورم؟ چرا نرم و گرد نیستم؟ چرا گوشههایم اینقدر تیز است؟»
در همین فکرها بود که ناگهان صدای کوبیده شدن در بلند شد.
در را باز کرد. سکوت عجیبی همه جا را گرفته بود.
چند قدم جلو رفت… و ناگهان خشکش زد!
ادامه دارد...
🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴
✅ داستاننویسی و تصویرگری هیولاها: محمدعلی عابدی
❌ حق کپی و نشر فقط متعلق به محمدعلی عابدی است. به هیچ وجه، کپی نکنید.❌
ادامه داستان شماره ۲:
کارکنان شهر، که همگی از جنس الماس بودند، تبدیل به سیبهای گرد و قرمز شده بودند و با چهرههای ترسیده به او نگاه میکردند.
هیولای الماسی زیر لب گفت:
«فقط یک نفر میتواند این کار را کرده باشد… هیولای سیبی!»
او با سرعت از میان کوچههای سنگی گذشت تا بالاخره به میدان اصلی شهر رسید. آنجا هیولای سیبی ایستاده بود؛ بزرگ، قرمز، با دندانهای تیز و نگاهی شیطانی.
هیولای الماسی فریاد زد:
«باز هم تو! این بار چه میخواهی؟»
هیولای سیبی خندید و گفت:
«همه پولهایت را بیاور، وگرنه همینطور سیب میمانند!»
هیولای الماسی لحظهای سکوت کرد. به سیبهای بیدفاع نگاه کرد. بعد گفت:
«قبول. اما قول بده آزادشان کنی.»
هیولای سیبی لبخند زد:
«اول پولها… بعد آزادی.»
هیولای الماسی رفت و تمام داراییاش را آورد.
پولها را جلوی هیولای سیبی ریخت و گفت:
«حالا آزادشان کن.»
اما هیولای سیبی با صدای بلند خندید:
«من جنگ میخواهم!»
و ناگهان به سمت او حمله کرد.
جنگی سخت آغاز شد.
الماسها در هوا میدرخشیدند. ضربهها به زمین میخوردند و جرقه میزدند.
هیولای الماسی تازه فهمید گوشههای تیزش چقدر قدرتمندند.
او با یک حملهی سریع و درخشان، هیولای سیبی را شکست داد.
با فرو ریختن هیولای سیبی، طلسم شکست.
سیبها دوباره به هیولاهای الماسی تبدیل شدند.
هیولای الماسی آرام گفت:
«اگر نرم و گرد بودم، هرگز نمیتوانستم پیروز شوم…»
آن روز فهمید که تفاوتش، قدرتش است.
و از آن پس، دیگر هرگز آرزو نکرد چیز دیگری باشد.
🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴🪴
✅ داستاننویسی و تصویرگری هیولاها: محمدعلی عابدی
❌ حق کپی و نشر فقط متعلق به محمدعلی عابدی است. به هیچ وجه، کپی نکنید.❌