#روضه_دخترونه
🌸 من، یک نوجوانم...
تا امروز هرگز مرگِ مادری را از نزدیک ندیده بودم...
تا اینکه تصاویر غزه، قلبم را شکست.💔
مادری نیمهجان را دیدم...
خونآلود، زخمی، در میان خاک و فریاد.
احساس میکردم دارم میمیرم،
انگار قلبم از سینهام بیرون میکشیدند.
من آن مادر را نمیشناختم،
اما چشمان نگرانش،
آنکه هنوز دنبال بچههایش میگشت،
نفسهای بریده و بیتابش،
با تمام وجود، روحم را به گریه انداخت.😭
اشکها بیاختیار جاری شدند...
و من، میان بغضی که راه گلویم را بسته بود، فقط دنبال شانهای بودم...
شانهای محکم،
تا سرم را روی آن بگذارم و بگویم:
«خدایا، این مادر را دریاب...
کودکانش را پناه باش...
همسرِ غریبش را در آغوش رحمت بگیر...»🤲
🍃خدای من...
ناگهان دلم پر کشید به مدینه...
به کوچهای باریک و غمگرفته به نام #بنیهاشم.
با خود گفتم: اگر من آنجا بودم چه میکردم❓
اگر خودم میدیدم
که مردانی بیرحم، درِ خانهی دختر پیامبر را در آتش میسوزانند...🔥
اگر میدیدم زنی جوان، در پشت آن در، تنها و بیپناه میافتد...🤭😪
اگر صدای نالهاش را میشنیدم، و پدری را میدیدم که دستبسته و غریب است...😱
اگر کودکان کوچکی را میدیدم که میان گریه و ترس، مادرشان را صدا میزنند...
خدایا... حتماً همانجا جان میدادم.
نمیدانم چگونه مردم مدینه،
مردمِ مدیونِ زهرا،
آن صحنه را دیدند و سکوت کردند...
چطور دلشان لرزید و باز هم ماندند⁉️🤔
آه...
وای از #غربتت ای مادر غریبم...
وای از تنهایی پدرم علی...
قلبم میان غزه و مدینه، تکهتکه شد.
یکی از خونِ مظلومان امروز،
و دیگری از اشکهای تو، ای دخت پیامبر...
ـــــــــــــــــــ💕✨ــــــــــــــــــ
✍#فدایی_مولا
✍#مجری_طرح_تربیتی_امین_پناهی
#استان_قم_ناحیه_۴