نیمه راه که رسیدم
دیدم یه خانم جوونی یکم میوه و سبزی و حالا چیزایی که میخواست رو گرفته بود گفت میتونید اینارو برای من بیارید داخل خونه؟!
میگفت رسیدم دم در خونه گفت بشین یه چایی چیزی بخور بعد برو . .
با اصرار قبول کردم
درا رو قفل کرده بود . . . نه راه پس داشتم نه راه پیش
دویدم رفتم تو حیاط ، هرطور شده بود از دیوار رفتم بالا
یه لحظه چشمم به گنبد امام رضا خورد :)
گفتم یا امام رضا من میپرم خودت منو بگیر . .