🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#یوزارسیف💗
قسمت۷۶
درحالیکه قاشق غذا بین زمین وهوا مانده بود گفتم:عه عه بلانگرفته ,چقد منو حرص میدی ,زود بگو ببینم چی چی شده؟خبر اصلی چیه؟
یوسف لقمه اش را فرو داد وگفت:سروقتش زری خانم الان گفتم که درجریان باشی یه خبرایی در راهه وبعدشم اعلیحضرت باید زیر زبون رفیق عزیزتان را برید ببینید مزه دهنش چیه,بعدش داماد جان, از طریق خانواده وارد بشن وبرن خواستگاری و...
گفتم:حالا چرا من؟مرضیه خانمشان که با طرف دوست شش دانگه....
یوسف :نه جانم...اینجوری بهتره....اخه رفیق شما با زری بانو شش دانگ تره ,بعدشم علیرضا از من خواسته تا بهت بگم واین کار را توانجام بدی ,نظرش این بود که اگر دختره جوابش منفی بود ,دیگه علیرضا جلوی خانواده اش ضایع نشه....
سرم را تکان دادم وگفتم:بااینکه از جوابش خبر دارم اما باش,عصر یه کم زودتر از اذان مغرب بریم اونجا ,من باسمیه صحبتی میکنم وبعدش با هم میام مسجد در خدمتتان هستیم وبااین حرف وترسیم چهره ی سمیه بعداز شنیدن این خواستگاری لبخندی روی لبم اومد...
همانطور که با یوسف ,ظرفهای غذا را جمع میکردیم ومیبردم طرف ظرفشویی گفتم:خوب اون خبر خوشت چی چی بود؟
یوسف چشمکی زد ودرحالیکه خیره به اجاق گاز شده بود گفت:حالا بعدا میگم ,اول بگو ببینم این اجاق گاز فرداره که شما که یه فر جدا هم داری,پس این الکی اینجاست هااا ,به نظرت اون اجاق سه شعله مجردیهای من را جاش بذاریم بهتر نیست؟تازه من کلی خاطره بااون اجاق گاز دارم...
تا این حرف از دهان یوزارسیف درامد,قصه ی قالی جهاز که چند ساعتی از بذل وبخشش بیشتر نمیگذشت به ذهنم اومد وتا ته حرف یوزارسیف را خواندم...سریع خودم را سپر بلای اجاق گاز کردم ,انگاری که همین الان میخوان ببرنش وگفتم:اولا اون ماکروفر هست وکاراییش کمتره,بعدشم من اجاق گاز خودم را دوست دارم وان شاالله بااین هم خاطره ها میسازیم...ویوزارسیف که انگار به هدفش رسیده بود وذهن من را از قضیه ی خبر خوب دوم منحرف کرده بود,زد زیر خنده وگفت:گریه نکن بانوی سرای یوزازسیف افغان.....شوخی کردم وهمچنین تشکر خاص خاص بابت اون انفاق صبحتان ان شاالله فردای قیامت ثوابش ,دستگیریتان کند ودست بدبخت بیچاره هایی مثل ما را هم بگیرید....
از اینهمه کوته بینی خودم شرمنده شدم واز انهمه بزرگواری یوزارسیفم سرشار از شوقی اسمانی درپوست خود نمیگنجیدم...
🍁نویسنده: ط حسینی🍁
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#یوزارسیف💗
قسمت۷۷
یک ساعت به اذان مغرب مانده که یوزارسیف طبق قولی که به من داده بود به خانه امد ومن هم اماده ی اماده برای رفتن به خانه ی سمیه بودم,میدانستم یوزارسیف از سر کاری سخت میاید اما یوزارسیف مرد کارهای سخت بود,البته شرکتشان عصرها کار نمیکرد اما طبق توافقی که یوسف قبل از ازدواج با من کرده بود بعضی عصرها که کاری برایش جور میشد سرکار میرفت,یوسفم همان روز اول گفت که درامد کاردر شرکت کفاف زندگی مارا خواهد داد
ودر معذوریت نخواهیم بود ویوسف تعهد کرد ,ریالی از پول شرکت را بیرون خانه خرج نمیکند اما درعوض عصرها کارهای برقی خارج از شرکت برمیدارد که درامدش را دوست دارد تمام وکمال انفاق کند وصدقه دهد ,بااینکه نوعروس بودم وتاب دوری همسرم را نداشتم اما به خاطر دل پاک وعقیده ی پاکتر وایمان راسخ یوزازسیفم ,پذیرفتم وخداییش اوهم رعایت حال مرا میکرد وسعیش براین بود اوقاتی را که خارج از,خانه میگذراند زمانی باشد که من استراحت میکنم یا به مادرم سر میزنم و...
یوزارسیف با لبخندی ملیح دست در دستم انداخت وگفت:دیگر اسب سواری بس است,امروز به خاطر کاری که برای,علیرضا میخواهی انجام دهی ,مرکبش را دودستی تقدیمم کرده تا زودتر دل بی قرارش قرار گیرد....
لبخندی زدم وگفتم اما سوار اسب خودمان مزه اش بیشتر است...وبااین خوش وبش سوار سمند علیرضا شدیم وپیش به سوی خانه بابای سمیه حرکت کردیم,میدانستم که الان سمیه بی صبرانه منتظر است ,چون اینقدر شیطنت به خرج داده بودم وحسابی کنجکاوش کرده بودم به طوریکه سمیه اصلا به مخیله اش نمیگنجید قاصد ازدواجش هستم ,بلکه فکر میکرد اتفاق خارق العاده ای در زندگی خودم افتاده که باید سنگ صبورم باشد...
یوسف راهش را کج کرد ومیخواست از میانبر کوچه ی قدیمی ما به خانه سمیه برسد.
به اول کوچه رسیدیم واز در نیمه باز خانه ی حاج محمد مشخص بود کسی پشت در, انتظار چیزی را میکشد که حتی یوزارسیف هم متوجه شد وباریتم بوق ماشین عروس ,جلوی خانه ی حاج محمد چند بوق زد ,باورم نمیشد علیرضا تا این حد خاطرخواه سمیه باشد,اما خداییش دروتخته باهم جور جور بود.
به چهارکوچه رسیدیم وباید میپیچیدیم داخل چهارکوچه که نگاهم به در خانه مان که روزگاری درانجا زندگی میکردم افتاد وناخوداگاه اهی کوتاه کشیدم که ناگاه دست یوزارسیف روی دستم قرار گرفت وگفت:ناراحت نباش زری بانو ,دنیاست ,بی وفاست میگذرد وخاطره ها میماند...من که حتی در کشورخودم نیستم چه کنم؟؟
چقدر این مرد حواسش به من بود وتک تک حرکاتم را میدید وعمق افکارم را میخواند ..بغض گلویم را گرفت...بمیرم برای یوزارسیفم که اواره ی کشوری دیگر شد...کشوری که داعیه ی عدالت دارد اما بی عدالتی را در برخورد وحتی در نگاه به یک افغانی کاملا ,احساس میشود....
اخر کی میفهمند که ارزش انسانها نه به ملیتشان بلکه به ایمان واعتقادشان به خداست...
جلوی خانه ی سمیه پیاده شدم,هنوز ماشین حرکت نکرده بود ومن در نزده بودم که سمیه پشت درخانه شان داخل کوچه ظاهرشد...
🍁نویسنده: ط حسینی🍁
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ولۍ این شعارش خیلۍ خوب بود👌🏿😂.
من و تو ڪار نڪنیم منوتو ڪار مۍڪنھ!!
#راهپیمایی_۱۳_ابان
-----------------❁------------------
🌙𝐉𝐎𝐈𝐍••↷⸀@mojaradan
⭐توصیه به جوانان#در_آستانه_ازدواج(۱)
🔹️ارزشها و باورها
✍از ارزش ها و باورهایتان چشم پوشی نکنید؛یعنی فوراً نخواهید خودتان را همرنگ طرف مقابل کنید.
☜【کلاس مجردها】
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
「 𝓗𝓮𝓼 𝓐𝓻𝓪𝓶𝓮𝓼𝓱 」
.
من مدیرعامل زندگیم هستم🌸🍃
مسئولیت تمام شکست های زندگیم رو به عهده میگیرم.جز خودم، از هییییچ کس انتظارندارمتازندگیموتغییربده✌️
#شبتون_خدایی
#پایان_فعالیت
-
「𝓣𝓪𝓵𝓪 𝓑𝓪𝓷𝓸 」
❥︎❈•••••••••••••••••••••••
𝓶𝔂 𝓬𝓱𝓷𝓵 ↷
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#روز_خود_را_با_قران_شروع_کنید
#یک_فنجان_ارامش
📖 ای اهل ایمان ! از بسیاری از گمان ها [در حقّ مردم] بپرهیزید ! زیرا برخی از گمان ها گناه است ، و [در اموری که مردم پنهان ماندنش را خواهانند] جاسوسی و دخالت نکنید ! از یکدیگر غیبت نکنید..!
🔹 چقد این آیه ۱۲ سوره حجرات وصف حال الآنِ این جامعه هست و چقدر درس داره که بارها و بارها باید یادآوری کنیم این آیه رو به خودمون و روابطمون و زندگیمون...
@mojaradan
••🚎••
#قرار_عاشقی
#سلام_ارباب_دلم
#حسین_جانم
ازفراتچشمتو،
یڪذرهنَم،مارابس
ازجهانوڪلُّمافیها،
حرممارا بساسٺ
لحظہےپراضطرابو
وحشتیومالحساب
دستمانگیرد،
سلامِصبحدممارابساست ...🦋💙
#صباحڪم_حسینے ...🌎
#صلی_علیک_یا_ابا_عبدالله
•ــــــــــــــــــــ••ــــــــــــــــــــ•
@mojaradan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ـ‹📎☁️›ـ
#السلام_ایها_غریب
#السلامعلیکیاصاحبالزمان🖐🏽!"
دیدنرویشما
کاشمیسرمیشد ..
شامهجرانشما کاشکهآخرمیشد
بینما،فاصلههافاصلهانداختهاند
کاشاینفاصلهباآمدنتسرمیشد(:
#اللهم_عجل_لولیک_فرج
@mojaradan
#انچه_مجردان_باید_بدانند
📌پول، و پلههای سازگاری (اعتماد به وعدۀ سازگاری با وضعیت اقتصادی)
❓من خواهر دامادمان را میخواهم. او هم مرا میخواهد. وضع آنها از ما بهتر است؛ امّا او میگوید: «من همه جوره تحمّل میکنم. همین که غیرت داری، بس است». ما با هم ارتباط داریم. حالا میخواهم بدانم که آیا او واقعاً میتواند تحمّل کند یا اینها همه حرف است؟
🔸دنبال یقین نباشید
✳️ دنبال رسیدن به این یقین نباشید که او میتواند تحمّل کند یا نه؟ مگر اینکه علم غیب داشته باشید.
⁉️ ما در جواب کسانی که به دنبال یقین صد در صد هستند، میگوییم: آیا این یقین را نسبت به خودتان دارید یا نه؟ اگر دارید، یا عالم به غیب هستید یا نمیدانید یقین چیست. اگر هم ندارید ـــ که ندارید ـــ ، چگونه میخواهید در بارۀ دیگران به این یقین برسید؟
✅ امّا با اینکه نمیتوان به یقین رسید، میتوان با احتمال بالایی که برای یک تصمیمگیری قابل اتّکا باشد، پیش رفت.
⚠️ در بارۀ سؤال شما، کار اساسی آن است که مطمئن شوید این انتخاب، بر اساس احساس عاشقانهای که ایشان نسبت به شما دارد، شکل گرفته یا اینکه معیارهای یک همسر خوب را در شما دیده است.
📛اگر انتخاب، تنها بر اساس علاقه و احساس باشد، نمیتوان به سخن او اتّکا کرد. در فضای احساس و علاقه، دو طرف برای یکدیگر جان میدهند؛ امّا وقتی به هم رسیدند و احساس، فروکش کرد _ که معمولاً نیز چنین میشود _ دیگر خبری از سینه چاکی گذشته نیست و همه چیز برای دو طرف مهم میشود.
⬅️ ادامه دارد...
📚نیمه دیگرم، کتاب اول، ص۲۲۵
#نیمه_دیگرم
#کتاب_اول
#از_من_بودن_تا_ما_شدن
#ازدواج
☜【کلاس مجردها】
@mojaradan
💖💍💖💍💖💍💖💍💖💍💖
37.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_علی
#قسمت_بیست_پنجم
نام سریال : امام علی
ژانر: #تاریخی #مذهبی
کارگردان: داود میر باقری
#ادامه_دلرد
#با_ما_همراه_باشید
@mojaradan