هدایت شده از جاندرد .
زیاد پیش آمده ، خیلی زیاد !
که حوصلهی خودم را هم نداشتهام ، ولی با همان حال ؛
حرف های دیگران را گوش بودهام ، زیبایی هایشان را چشم ،
و زخم هایشان را مرهم . .
زیاد پیش آمده که کم آوردهام و با کوهی از بغض ،
نشستهام روبروی آدم ِناامیدی و به حال و هوای زندگی ، برش گرداندهام .
زیاد پیش آمده که هر شب ، اشک هایم را زیر سکوت ِبالشم پنهان کردهام
و هر صبح ، با لبخندی به پهنای تمام حسرت های جهان ،
شانهای محکم بودهام برای درماندگی و بیپناهی ِآدم ها . .
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم تا دلی نگیرد ،
دستی نلرزد و شانه ای درد نگیرد .
همیشه خواسته ام بانی لبخند و حال ِخوب ِآدم ها باشم ،
از همان کودکی . .
همان روزهای بیتکلفی که انشای دوستانم را می نوشتم
و مشق های خودم می ماند
و هیچ کس نفهمید که این رفیق باز ِکوچک ،
در سرش چه هدف ها و آرزوهای بزرگی داشت .
هدایت شده از وُثقیٰ ؛
تو موقع شنیدن صدای انفجار میری
تو پناهگاه ، من میرم بالای پشت بوم
ما مثل هم نیستیم
هدایت شده از .
تظاهر به قوی بودن این روزها انگاری داره استخونهامو میشکنه. همین قدر به زور دارم ادامه میدم.
اون شب شاید گریه نکرد اما
وقتی پاش به گوشه مبل گیر کرد گریه کرد .
وقتی به اتوبوس نرسید گریه کرد .
حتی وسط خیابون گریه کرد .