ولی هرطور فکر میکنم ، هیچ ربطی به زمان حال ندارم .
من اهل خونههای حیاطدار قدیمیام ، با پنجرههایی که رو به گلهای شمعدونی باز میشن. اهل ترانههایی که با دل خونده میشدن نه با فیلتر و افکت.
با بنزهای قدیمی ، با صندلیهای چرمی و بوی خاطره.
من جایی بین گذشته جا موندم ؛ جایی که زمان ، آرومتر میگذشت و دلها واقعیتر بودن.
خاکی و مردمی بودن ، پز نبود
سبک زندگیش بود :)
وقتی که از یکی دلخور شدی و اون آدم همه جوره تلاش کرد از دلت دربیاره ، اونجا تو زندگیو بردی .
- مخاطبِ خاص
-
- گاهی وقتا پیش خودم میگم
خدا خیلی دوستم داشته که تورو بهم داده
تویی که همیشه پايه همه دیوونهبازیام بودی
فرقی نداشت حالم خوبه یا بد
تو بودی کنارم ، بیقید و شرط.
تو خندههام همرام بودی
تو گریههام پناه دلم.
با بودنت همیشه بهم حس خوب دادی
یه حس امن ، یه حس بودن از جنس لطیفِ خواهرونه
یه حسِ "هر چی بشه ، من تنها نیستم."
تولدت مبارک آبجی کوچیکه (:
شاید بهش نیاد ولی شنیدن این جمله ی "فدای سرت" دو برابر اون احساس امنیتی رو که باید ، به ادم میده .
اینجوریه که فدای سرت داری گند میزنی فدای سرت نمرت کم شد ، فدای سرت اگه پروژه ات خراب شد
فدای سرت نتونستی ، نشد ، نرسیدی نرفتی ، نیومدی ، فقط فدای سرت .