خیلی وقته نه تبلیغِ خاصی میکنم نه تبادل نه چیزی .
با همین ممبرا حال میکنم و اوناییم که میان و به جمعمون اضافه میشن هم همینطور ؛
اوناییم که میرن لابد از سبک و سیاق کانال خوششون نمیاد👨🏿🦯
آوینی ِ درونم هی تو گوشم میگه اینجا اسمش زمین نیست ؛
سیاره رنج ِ ؛ تکرار کن ! سیاره رنج .
کلیدو انداختم توی قفل ؛ هنوز نچرخونده بودمش که صدای آلوده به بغضی از پله های طبقه بالا تمام حواسمو جلب خودش کرد ؛ با نوک پا قدم برداشتم، جوری که حتی خودمم صدای پامو نمیشنیدم سرک کشیدم . علی بود ! پسربچه طبقه بالایی اگه درست یادم باشه ۸ سال بیشتر نداشت ؛
از چهره درهم و چشمهای پف کردش مشخص بود یه دل سیر گریه کرده ؛ ولی همچنان بغض داشت خفش میکرد، اونقدر که دندونهای کوچیکش روی هم جفت نمیشدو دائم از روی عصبانیتُ حرص میلرزد .
- علی ؛ اینجا چیکار میکنی ؟!
اشک هاشو با یقه آستینش پاک کردو با صدایی که سعی میکرد نلرزه گفت:
± سحر اسباب بازی مورد علاقمو شکست مسیح !
چنتا پله دیگه بالا رفتمُ تنِ کوچیکشو بین آغوشم جا دادم ،
خوب؛ چرا چیزی نگفتی بهش ؟!
سرشو رو از قفسه سینم برداشت با چشمهای گرد شده زل زد بهم
- اخه ؛ اخه سحرو دوسش دارم !
اصلا تو میدونی دوست داشتن چیه مسیح ؟!
تنِ لرزون علی رو دوباره کشیدم توی آغوشم ؛
یاد خودم افتاده بودم ؛ با این تفاوت که سحر اسباب بازی علی رو شکستِ بودو تو قلبِ منو ، منم یه دل سیر گریه کردم ؛ منم از عصبانیت لرزیدم ؛ منم مچاله شدم تو خودمو جیکم درنیومد فقط چون دوست داشتم !
من معتادِ تو بودم نسخ عطر پیرهنت ؛
امان از روزی که رفتیُ داغ گذاشتی رو دلِ هزار و یک تیکم !
± مسیح ؛ اصلا تو تاحالا کسیو دوست داشتی ؟!
- من ؟! نه ؛ اره ؛ نمیدونم حقیقتاً من دیگه خودمم دوست ندارم علی :) !
- واگویههایمسیح
- ژیهات
- این پیام شامل یک متنِ طولانی است ك شرح حال میدهد و خلاصه اش یک جمله است ؛
- دلم برایت تنگ است :)
تا محرم . .
نگرانم :)
نگرانم نکند خواب بمانم ؛
نکند بغض من از شدت غم
نه ببارد . .
نه بکاهد . .
نکند اشک نریزم ؟
نکند کرب و بلا را ندهی . .
حضرت ارباب ؟
نکند باز بمانم ؟
نکند باز نخوانم که حرم
اهل حرم میر و علمدار نیامد ؟
نکند پای پیاده حرمت . .
باز بماند به دلم حسرت و آهش
نگرانم . .
نگرانم نکند دیر شود جا بمانم ؛
نگرانم . .