اين عكس داستان جالب داره از نظر من .
تو اون گرما ك اب نبود و تو جاده خاكي ، ك حتي موكبم نبود .
خورشید مستقيم تو صورتم ، از امامحسین اب خواستم ، اينجوري ك امامحسين ي ابي گير بياد بخورم ، تشنمه واقعا .
نميدونم شانس بود ، تقدیر بود ، یا چي ..
يهو ي اقاي شكسته و سالمند ، جلوي من و مامانم اومد گفت دخترم اب ميخواي ؟ ( :
اونجا فقط گفتم اقا قربونتون برم من . مرسي ازت ( :
اينجوري شد ك اب به دستمون رسيد ..
پرسيدند : ايا او را تا حد مرگ دوست داري ؟
گفتم : بالاي قبرم از او سخن بگوييد ،
و ببينيد چطور مرا زنده ميكند .
- محمود درويش .